فریدون سه پسر داشت
ﻓﺮﯾﺪون ﺳﻪ ﭘﺴﺮ داﺷﺖ
رﻣﺎن از عباس معروفی
***
ﺑﻪ دوﺳﺖ ﻋزیزم
دﮐﺘﺮ ﻫﺎﻧﺲاوﻟﺮﯾﺶ ﻣﻮﻟﺮاِﺷﻮﻓﻪ
***
«ﻓﺮﯾﺪون ﺳﻪ ﭘﺴﺮ داﺷﺖ: اﯾﺮج و ﺳﻠﻢ و ﺗﻮر، ﮐﻪ ﺟﻬﺎن را ﺑﯿﻦ آﻧﺎن ﺗﻘﺴﯿﻢﮐﺮد.اﯾﺮان را ﮐﻪ ﺑﻬﺘﺮﯾﻦ ﺑﺨﺶ ﺑﻮد رابه ایرج سپرد.ﯾﻮﻧﺎن و روم و ﺷﺎم را ﺑﻪ ﺳﻠﻢ داد، و ﺗﻮران زمین را به تور.اﻣﺎ ﺳﻠﻢ و ﺗﻮر ﺑﻪ اﯾﺮج ﺣﺴﺪ ﺑﺮد.دوﺳﺘﺎﻧﻪ او را دﻋﻮت ﮐﺮدﻧﺪ و در ﺟﻨﮕﯽ از ﭘﺎی درش آوردﻧﺪ.»
از ﺷﺎﻫﻨﺸﺎﻫﯽ ﻓﺮﯾﺪون ﺗﺎ ﮐﯿﻦ اﯾﺮج، ﺷﺎﻫﻨﺎﻣﻪی ﻓﺮدوﺳﯽ.
ﮐﻠﯿﻪﺣﻮادث و ﺷﺨﺼﯿﺖﻫﺎی رﻣﺎن واﻗﻌﯽ ﻫﺴﺘﻨﺪ، و ﺷﺒﺎﻫﺖ آﻧﻬﺎ ﺑﺎﺣﻮادث و ﺷﺨﺼﯿﺖﻫﺎی ﺷﻨﺎﺧﺘﻪ ﺷﺪه اﺻﻼً ﺗﺼﺎدﻓﯽ ﻧﯿﺴت. م.ع
*******
ﻣﻦ
ﺷﺎﯾﺪﻫﻤﻪ ﭼﯿﺰ ﺑﺎ ﻣﺮگ ﻧﺎﺻﺮی آﻏﺎز ﺷﺪ.
دﯾﺸﺐ ﻣﻐﺰش از ﮐﺎر اﻓﺘﺎد. «ﻣﻼﻗﺎت ﻣﻤﻨﻮع» روی در را ﺑﺮداﺷﺘﻪاﻧﺪ، ﻫﯿﭻ ﻣﻼﻗﺎت کننده ای ﻧﯿﺴﺖ.
ﻋﺒﺪاﻟﻨﺎﺻﺮ ﻧﺎﺻﺮی آرام روی ﺗﺨﺖ ﺧﻮاﺑﯿﺪه، ﻟﻮﻟﻪﻫﺎ از ﺑﯿﻨﯽاش ﮔﺬﺷﺘﻪاﻧﺪ، و ﺗﺼﻮﯾﺮ ﻣﻮﻧﯿﺘﻮر ﺳﻤﺖ راﺳﺘﺶﻣﯽﭘﺮد. ﻧﻮرﻫﺎی ﻋﻤﻮدی ﭘﻨﺠﺮه ﮐﻪ ﺑﻪ ﺳﺨﺘﯽ از ﻻی ﭘﺮدهی ﺿﺨﯿﻢ ﻣﯽﮔﺬرﻧﺪ، او را ﻗﻄﻌﻪ ﻗﻄﻌﻪ ﻧﺸﺎن ﻣﯽدﻫﻨﺪ.دو دﺳﺘﺶ را روی ﺳﯿﻨﻪاش ﮔﺬاﺷﺘﻪاﻧﺪ، ﺑﺎ ﭼﺸﻢﻫﺎی ﺑﺴﺘﻪ، ﺧﻂ اﺑﺮوﻫﺎی ﻣﻼﯾﻢ، ﻣﮋهﻫﺎی ﺗﺎﺑﯿﺪهی ﺑﻠﻨﺪ، و رﯾﺶ ﺷﺎﻧﻪﺧﻮردهی ﺧﺎﮐﺴﺘﺮی، ﯾﮑﯽ ﺳﯿﺎه ﯾﮑﯽ ﺳﻔﯿﺪ. ﻧﺎﺻﺮی آرام ﮔﺮﻓﺘﻪ اﺳﺖ.دﺳﺘﻪای از ﻣﻮﻫﺎی ﺻﺎفﺟﻮﮔﻨﺪﻣﯽاش ﮐﻪ روی ﻣﺘﮑﺎ ﭘﺨﺶ ﺷﺪه، ﺻﻮرﺗﺶ را ﻗﺎب ﮔﺮﻓﺘﻪ اﺳﺖ. ﯾﮏ ﮔﻠﺪان ﮐﺎﮐﺘﻮس ﮐﻮﭼﻮﻟﻮ ﺟﻠﻮﺗﺨﺘﺶ در ﻧﻮر ﻣﻮﻧﯿﺘﻮر ﺳﻤﺖ راﺳﺖ ﮐﻪ ﻣﺪام ﻣﯽﭘﺮد، روﺷﻦ و ﺗﯿﺮه ﻣﯽﺷﻮد. ﻣﺜﻞ ﺻﻮرت ﻻﻏﺮ او ﮐﻪ درﻧﻮﺳﺎن ﻧﻮر، ﺧﺎﮐﺴﺘﺮی اﺳﺖ، ﺑﻪ ﮐﺒﻮد ﻣﯽزﻧﺪ، ﻻﻏﺮﺗﺮ ﻣﯽﻧﻤﺎﯾﺪ، و در ﻗﻌﺮ ﻣﺮگ ﻓﺮو ﻣﯽرود، ﻣﯽرود، ﻣﯽرود ﺗﺎ ﺑﻮی ﺧﺎم ﺑﺸﺮ اوﻟﯿﻪ اﺗﺎق را ﭘﺮ ﮐﻨﺪ، ﭼﯿﺰی ﻧﻈﯿﺮ وﺳﻮﺳﻪﻫﺎی ﺷﻬﻮاﻧﯽ از ﻣﻼﻓﻪﻫﺎی ﺳﻔﯿﺪ ﻣﺘﺼﺎﻋﺪ ﺷﻮد ﮐﻪ وﻗﺘﯽﺻﺪای ﻧﺎﻗﻮس ﭘُﺮﻗﺪرت ﮐﻠﯿﺴﺎ از ﻣﻨﻔﺬﻫﺎ ﮔﺬﺷﺖ و در ﮔﻮشﻫﺎ ﭘﯿﭽﯿﺪ و ﭘﻠﮏﻫﺎ را ﻟﺮزاﻧﺪ، آن را ﻣﺜﻞ ﭼﺮﺑﯽ ﺑﻪ دﯾﻮارﻫﺎ ﺑﻤﺎﻟﺪ. ﭼﺮﺑﯽ آﺷﻮﺑﻨﺪهای ﮐﻪ اﮔﺮ دﺳﺖ ﺑﻪ دﯾﻮار ﺑﻤﺎﻟﯽ ﺑﺎﯾﺪ ﻫﯽ ﺑﺸﻮریاش. و ﻫﺮﭼﻪ ﺑﺸﻮری ﭘﺎک ﻧﻤﯽﺷﻮد، ﻫﻤﺮاه ﺻﺪای ﻧﺎﻗﻮس در رگﻫﺎت ﺟﺎری ﻣﯽﺷﻮد و ﻋﺎﻗﺒﺖ ﺑﺮ ﺳﯿﻨﻪات ﻣﯽﭼﺴﺒﺪ.
ﻋﺒﺪاﻟﻨﺎﺻﺮﻧﺎﺻﺮی از ﻫﺰار ﺳﺎل ﭘﯿﺶ ﻣﺮده اﺳﺖ، و اﺗﺎﻗﺶ را از ﺳﺮب ﺳﺎﺧﺘﻪاﻧﺪ. ﺻﺪای ﻧﺎﻗﻮس ﺑﺮ او
اﺛﺮی ﻧﺪارد، ﻧﻪ ﺷﯿﭙﻮر ﺟﻨﮓ اﺳﺖ، ﻧﻪ ﺑﯿﺪارﺑﺎش ﺻﺒﺢ، و ﻧﻪ ﻫﯿﭻ ﭼﯿﺰ دﯾﮕﺮ. ﻣﻮﺳﯿﻘﯽ ﻣﺘﻨﯽ اﺳﺖ ﮐﻪ ﻣﺮگ را ﺑﺪرﻗﻪ ﻣﯽﮐﻨﺪ، آن ﻫﻢ ﺑﻪ ﻫﻤﺖ ﻃﻠﺒﻪی ﺟﻮاﻧﯽ ﮐﻪ ﻣﻮﻇﻒ اﺳﺖ در ﺳﺎﻋﺖﻫﺎی ﻣﻘﺮر ﻃﻨﺎب ﮐﻠﻔﺖ آوﯾﺨﺘﻪ ازﻧﺎﻗﻮس را ﺑﻪ دور ﮐﻤﺮ ﺑﺎرﯾﮑﺶ ﺑﺒﻨﺪد، ﺧﻮد را از اﯾﻦ دﯾﻮار ﺑﮑﻮﺑﺪ ﺑﻪ آن دﯾﻮار، ﺗﺎ ﭼﮑﺶ ﺳﻨﮕﯿﻦ ﻓﻮﻻدی ﺑﺮ دل ﻧﺎﻗﻮس ﺑﮕﻮﯾﺪ:
«دﯾﻨﮓ... داﻧﮓ... اﷲُ... اﮐﺒﺮ... دﯾﻨﮓ... داﻧﮓ...»
آﻧﻮﻗﺖ ﻧﻔﺲزﻧﺎن و ﻋﺮقرﯾﺰان ﺑﺮود ﺑﻪ اﻧﺘﻬﺎی ﺑﺎغ ﮐﻠﯿﺴﺎ، وارد اﺗﺎق ﺑﺰرﮔﯽ ﺷﻮد ﮐﻪ ﺳﻪ درِ ﺗﻮ در ﺗﻮ ﺑﺎز
و ﺑﺴﺘﻪ ﻣﯽﺷﻮد ﺗﺎ ﺑﻮی ﺷﻤﻊ و ﻋﻮد ﺑﻪ ﻣﺸﺎم ﺑﺮﺳﺪ، ﺑﻪ راﻫﺒﻪی ﻻﻏﺮ و رﻧﮓ ﭘﺮﯾﺪهای ﮐﻪ در ﺗﺎرﯾﮏروﺷﻦ
ﻣﯿﺰﻫﺎ و ﺷﻤﻌﺪانﻫﺎ روی ﺗﺨﺖ ﻧﺸﺴﺘﻪ اﺳﺖ ﺑﺎ ﺳﺮ ﺳﻼم ﮐﻨﺪ، در ﺗﻼﻟﻮ ﻧﻮر ﺷﻤﻊﻫﺎ ﺑﻪ ﺟﺴﺘﺠﻮی ﭼﺸﻢﻫﺎی آﺑﯽ و ﻃﺮح اﻧﺪام او ﻧﻔﻬﻤﺪ ﮐﻪ ﭼﻄﻮر از ﻣﯿﺎن آن ﻫﻤﻪ اﺛﺎﺛﯿﻪ ﻣﯽﮔﺬرد. ﺟﻠﻮش زاﻧﻮ ﺑﺰﻧﺪ، وﺣﺸﯿﺎﻧﻪ ﺧﯿﺮهاش ﺷﻮد، ﺧﯿﺮهاش ﺷﻮد، و ﺑﺎ ﺣﺮﮐﺘﯽ ﺗﻨﺪ و ﺑﯽﻗﺮار ﺧﻮد را در ﺑﻐﻞ او ﺑﯿﻨﺪازد، و ﭼﻨﺎن ﻟﺒﺶ را ﺑﺒﻮﺳﺪ ﮐﻪ راﻫﺒﻪ ﻣﺪﻫﻮش ﺷﻮد و ﺑﺎ ﻧﺎﻟﻪ و ﮔﺎه آﻫﯽ ﻟﺮزان، ﻧﺮم ﻧﺮﻣﮏ ﭘﯿﺮاﻫﻦ ﺳﻔﯿﺪ ﭘﺮ از ﭼﯿﻦ ﺟﻮان را از ﺗﻨﺶ ﭘﺲ ﺑﺰﻧﺪ، ﺑﻌﺪ در ﺗﺨﺘﺨﻮاﺑﯽ ﮐﻪ ﭘﺮ از ﺑﺎﻟﺶﻫﺎی ﮐﻮﭼﮏ رﻧﮕﯽ اﺳﺖ، ﺑﺎ اﻧﮕﺸﺘﺎﻧﺶﺷﺎﻧﻪﻫﺎی او را ﻧﻮازش ﮐﻨﺪ، ﯾﺎ ﮔﺎه ﺑﺎ ﻧﺎﺧﻦﻫﺎش ﺻﺪای ﻃﻠﺒﻪی ﺟﻮان را در آورد: «آه»
ﯾﺎﺑﺎ ﭼﺮﺧﺸﯽ ﻧﺮم ﭼﻨﺎن او را در ﺑﻐﻠﺶ ﺑﭽﺮﺧﺎﻧﺪ و ﺑﻪ زﯾﺮ ﺑﮑﺸﺪ ﮐﻪ ﮔﻮﯾﯽ اﺻﻼً ﮐﺴﯽ آﻧﺠﺎ ﻧﺒﻮده اﺳﺖ. راﻫﺒﻪای ﭘﻨﺠﺎه ﺳﺎﻟﻪ، ﺑﺮﯾﺪه از دﻧﯿﺎ و ﻣﺎﻓﯿﻬﺎ درﺣﺎﻟﯽﮐﻪ ﮔﺮﯾﻪ ﻣﯽﮐﻨﺪ از دردِ رﻧﺞﻫﺎی ﺑﺸﺮی، ﯾﺎ از ﺧﻮﻧﯽ ﮐﻪ ﺑﺮﺻﻠﯿﺐ ﺧﺸﮑﯿﺪ، و ﯾﺎ ﺑﺮای آﻣﺮزش ﮔﻨﺎﻫﺎن ﮔﻮﺳﻔﻨﺪاﻧﯽ ﮐﻪ اﺳﯿﺮ ﮔﺮگ ﺷﯿﻄﺎن ﺷﺪه اﻧﺪ، ﭼﻨﺎن ﺑﻪ ﺧﻮد ﭘﯿﭽﯿﺪه، وﯾﺎ از ﺧﻮد ﺑﯿﺨﻮد ﮔﺸﺘﻪ اﺳﺖﮐﻪ ﺳﺮ ﺑﺮ ﺑﺴﺘﺮش ﻧﻬﺎده، ﺗﺴﺒﯿﺢ زﻧﺎن ﺑﺎ دﺳﺖﻫﺎش دارد ﮔﻨﺎﻫﺎن ﺑﺸﺮ راﻣﯽﺷﻤﺎرد، از ﺧﺪا ﭘﻮزش ﻣﯽﺧﻮاﻫﺪ، و ﺻﺪای ﻫﻖ ﻫﻘﺶ در ﻧﺎﻗﻮس ﻣﺤﻮ ﻣﯽﺷﻮد.
ﺗﺎﻧﮏ ﺳﻮﺧﺘﻪای ﺟﻠﻮ ﻣﺴﺠﺪﺧﺎﻣﻮش ﺷﺪه ﺑﻮد و ﺻﺪای ﮔﻢ و ﭘﯿﺪای اﷲاﮐﺒﺮ از ﭘﺸﺖ دﯾﻮارﻫﺎ ﺑﻪ ﮔوش ﻣﯽرﺳﯿﺪ: «دﯾﻨﮓ... داﻧﮓ.»
ﻣﺠﯿﺪ اﻣﺎﻧﯽ زﯾﺮ ﭘﺘﻮی ﭘﻮﺳﺖ ﭘﻠﻨﮕﯽاش ﻣﭽﺎﻟﻪ ﺷﺪه ﺑﻮد و در ﻗﻌﺮ ﺧﻮاب، ﺟﺎﯾﯽ ﻧﺰدﯾﮏ ﺗﺎﻧﮏ ﺳﻮﺧﺘﻪ،
در اﺗﺎق آﺟﺮیِ ﺑﯽ در و ﭘﯿﮑﺮی ﺑﺮﻫﻨﻪ ﺑﺮ ﻟﺒﻪی ﺗﺨﺖ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮد و داﺷﺖ ﺑﻪ اﻧﺪام ﮐﺸﯿﺪهی رؤﯾﺎ ﻧﮕﺎه ﻣﯽﮐﺮد:ﻫﻤﯿﺸﻪ وﺳﻂ ﺗﺨﺖ ﻣﯽﺧﻮاﺑﯿﺪ، دﺳﺖﻫﺎش را زﯾﺮﺻﻮرﺗﺶ ﻣﯽﮔﺬاﺷﺖ، و ﻣﯽﮔﺬاﺷﺖ آن ﻣﻮﻫﺎی ﻟَﺨﺖ و ﺳﯿﺎهﺑﺮ ﺷﺎﻧﻪﻫﺎش ﭘﺨﺶ ﺷﻮد. ﻣﺠﯿﺪ ﯾﮑﺒﺎر دﯾﮕﺮ اﻧﺪام را از ﮐﻤﺮﮔﺎه ﻣﺮور ﮐﺮد، ﺧﺎل ﮐﻮﭼﮑﯽ ﺑﺮ ﮐﭙﻞ ﺳﻤﺖ ﭼﭙﺶﺑﻮد ﮐﻪ در ﺧﻮاب ﻫﻢﺑﻮد. اداﻣﻪ داد و وﻗﺘﯽ ﺑﻪ ﮐﻒ ﭘﺎﻫﺎ رﺳﯿﺪ ﺧﻮاﺳﺖ ﺧﻢ ﺷﻮد و آﻧﻬﺎ را ﺑﺒﻮﺳﺪ، اﻣﺎ ﻋﺪهایﺗﻌﻘﯿﺒﺶﻣﯽﮐﺮدﻧﺪ و ﺳﺎﯾﻪ ﺑﻪ ﺳﺎﯾﻪ دﻧﺒﺎﻟﺶ ﺑﻮدﻧﺪ. ﺗﭙﺶ ﻗﻠﺒﺶ ﺗﻨﺪ ﺷﺪه ﺑﻮد و ﭘﻨﺎﻫﯽ ﻧﻤﯽﯾﺎﻓﺖ. در ﺧﻮاب ﻫﻢﻣﯽداﻧﺴﺖ ﮐﻪ اﯾﻦ ﯾﮏ ﺑﯿﻤﺎری اﺳﺖ، اﻣﺎ ﻫﻤﯿﻦ ﻣﻮﻫﺒﺖ ﺑﺎﻋﺚ ﻣﯽﺷﻮد ﮐﻪ آدم ﺣﻮاﺳﺶ ﺟﻤﻊﺑﺎﺷﺪ، دور وﺑﺮش را ﺑﭙﺎﯾﺪ، و ﻣﻔﺖ ﻃﻌﻤﻪ ﻧﺸﻮد. ﺻﺪای ﺟﻤﻌﯿﺖ ﻧﺰدﯾﮏﺗﺮ ﻣﯽﺷﺪ: «اﷲاﮐﺒﺮ».
ﺑﻪ ﻃﺮف ﺻﺪا ﺑﺮﮔﺸﺖ. در و ﭘﯿﮑﺮ اﺗﺎق ﭘﻮﺷﯿﺪه از ﺗﺎر ﻋﻨﮑﺒﻮت ﺑﻮد. ﻣﺜﻞ ﭘﺮدهای ﺗﺎر ﮐﻪ ﻋﻨﮑﺒﻮﺗﯽ ﺑﺮدﻫﺎﻧﻪی ﻏﺎر اﺻﺤﺎب ﮐﻬﻒ ﺗﻨﯿﺪه ﺑﻮد ﺗﺎ آﻧﻬﺎ را از ﻣﺮگ ﻧﺠﺎت دﻫﺪ. اﺳﺪ آﻧﻄﺮف ﭘﺮده اﯾﺴﺘﺎده ﺑﻮد. ﮐﺖ وﺷﻠﻮار ﺧﺎﮐﺴﺘﺮی ﺑﻪ ﺗﻦ داﺷﺖ، ﺑﺎ ﭘﯿﺮاﻫﻦ ﺳﻔﯿﺪ، رﯾﺶ ﺳﯿﺎه، و ﻣﻮﻫﺎی ﮐﻮﺗﺎه. ﻣﯽﺧﻮاﺳﺖ داﺧﻞ ﺷﻮد اﻣﺎﺗﺎرﻋﻨﮑﺒﻮت راﻫﺶ را ﺑﺴﺘﻪ ﺑﻮد.
رﻋﺸﻪ از ﺷﺎﻧﻪﻫﺎی ﻣﺠﯿﺪﺷﺮوع ﺷﺪ، در ﺳﯿﻨﻪاش ﭼﺮﺧﯿﺪ، و در راه ﻧﻔﺴﺶ ﺑﻨﺪ آﻣﺪ. ﻧﻤﯽداﻧﺴﺖ ازوﺣﺸﺖ ﻣﺮگ رﻓﯿﻖ ﻗﺪﯾﻤﯽاش، ﻋﺒﺪاﻟﻨﺎﺻﺮ ﻧﺎﺻﺮی ﺑﻪ ﺧﻮد ﻣﯽﭘﯿﭽﺪ، ﯾﺎ ﺗﺼﻮﯾﺮی ﻗﺪﯾﻤﯽ او را ﭼﻨﯿﻦ ﺑﺮآﺷﻔﺘﻪاﺳﺖ.
ﮐﺠﺎ ﺑﻮد؟ ﭼﺮا راه ﮔﻢﮐﺮده ﺑﻮد؟ داﺷﺖ ﮐﺠﺎ ﻣﯽرﻓﺖ؟ ﻫﺮﺟﺎ ﺑﻮد از ﺗﻌﻘﯿﺐ ﮔﺮﯾﺨﺘﻪ ﺑﻮد و ﺣﺎﻻ اﺣﺴﺎس
اﻣﻨﯿﺖ ﻣﯽﮐﺮد. از ﺳﻪ درِ ﺗﻮ در ﺗﻮ ﮔﺬﺷﺘﻪ ﺑﻮد و ﺑﺎ ﺻﺪای ﺷﻬﻮاﻧﯽ ﯾﮏ زن، اول ﺟﺎ ﺧﻮرده ﺑﻮد، و ﺑﻌﺪ ﮐﻪ ازﻻی ﺑﺎرﯾﮑﻪی در ﻧﮕﺎه ﮐﺮده ﺑﻮد، ﺑﻮی در ﻫﻢ آﻣﯿﺨﺘﻪی ﺷﻤﻊ و ﻋﻮد او را در ﺟﺬﺑﻪای روﺣﺎﻧﯽ ﻓﺮو ﺑﺮده ﺑﻮد ﮐﻪ ﺑﯿﻦ ﺷﻬﻮت و ﻣﺬﻫﺐ ﺳﺮﮔﺮداﻧﺶ ﻣﯽﮐﺮد. ﭼﻘﺪر از آﻧﭽﻪ در ﮐﻮدﮐﯽ ﺑﻪ او ﮔﻔﺘﻪ ﯾﺎ آﻣﻮﺧﺘﻪ ﺑﻮدﻧﺪ دور ﺷﺪه ﺑﻮد؟ ﻫﻤﺎن ﻗﺪر از ﯾﮏ اﺣﺴﺎس ﺗﺐآﻟﻮد ﺷﻬﻮاﻧﯽ ﺧﻮد را ﺑﻪ ﮔﻨﺎه آﻟﻮده ﻣﯽدﯾﺪ و ﺑﯿﺸﺘﺮﮐﯿﻒ ﻣﯽﮐﺮد. ﺧﺴﺘﻪ ﺑﻮد، و از وﺣﺸﺖ ﺗﻌﻘﯿﺐ آن ﺣﺮاﻣﺰادهﻫﺎ ﺑﻪ ﮐﻠﯿﺴﺎ ﭘﻨﺎه ﺑﺮده ﺑﻮد. ﺳﻪ ﻧﻔﺮ ﺑﻮدﻧﺪ، ﺷﺎﯾﺪ ﻫﻢ ﺑﯿﺸﺘﺮ. ﻫﻨﻮز راه درازی در ﭘﯿﺶ داﺷﺖ، و ﻧﻤﯽداﻧﺴﺖ آﯾﺎ ﺟﺎن ﺳﺎﻟﻢ ﺑﻪ در ﺧﻮاﻫﺪ ﺑﺮد؟ ﺧﯿﺎل ﻣﯽﮐﺮد در ﮐﻠﯿﺴﺎ ﺑﺎ ﮐﺸﯿﺸﯽ ﺳﻔﯿﺪﻣﻮ روﺑﺮو ﻣﯽﺷﻮد و ﺑﻪ او ﻣﯽﮔﻮﯾﺪ ﮐﻪ ﻣﻦ ﻓﻘﯿﺮ ﻧﯿﺴﺘﻢ، اﻣﺎ ﺣﺎﻻ ﭘﻮل ﻫﻤﺮاﻫﻢ ﻧﯿﺴﺖ، ﻧﻤﯽﺧﻮاﻫﻢ ﺳﯿﺎه ﺳﻮار ﻗﻄﺎر ﺷﻮم، ﻣﯽﺗﺮﺳﻢ ﻣﺄﻣﻮری ﺑﯿﺎﯾﺪ ﺑﺎﻻی ﺳﺮم و ﺷﺼﺖ ﻣﺎرک ﺟﺮﯾﻤﻪام ﮐﻨﺪ. ﭘﯿﺎده ﻫﻢﻧﻤﯽﺗﻮاﻧﻢ ﺑﺮوم. ﺧﯿﺎل ﻣﯽﮐﺮد ﺑﺎ ﻣﺎﺷﯿﻦ ﮐﻠﯿﺴﺎ او را ﺗﺎ دم درِ ﺧﺎﻧﻪاش ﻣﯽرﺳﺎﻧﻨﺪ، ﯾﺎ ﯾﮏ ﮐﺎری ﺑﺮاش ﻣﯽﮐﻨﻨﺪ. ﺑﺎور ﮐﻨﯿﺪ ﭘﺎﻫﺎم دﯾﮕﺮﻣﺎل ﺧﻮدم ﻧﯿﺴﺖ
وﻗﺘﯽ از ﺧﻮاب ﭘﺮﯾﺪ، ﻧﻤﯽداﻧﺴﺖ ﮐﺠﺎﺳﺖ. ﻧﻤﯽداﻧﺴﺖ ﮐﻪ آن راﻫﺒﻪی ﺧﺎﮐﺴﺘﺮی ﻣﯽﺗﻮاﻧﺪ ﻃﻠﺒﻪای ﺟﻮان
را ﭼﻨﺎن ﺑﻪ درون ﺑﮑﺸﺪﮐﻪ ﻣﺠﯿﺪ اﻣﺎﻧﯽ ﻏﻢ ﮔﻤﮕﺸﺘﮕﯽاش را ﺑﻪ ﺑﺎد ﻓﺮاﻣﻮﺷﯽ دﻫﺪ، و ﯾﺎدش ﺑﺮود از ﮐﺠﺎ آﻣﺪه ﺑﻮد؟ ﺑﻪ ﮐﺠﺎ ﻣﯽرﻓﺖ؟ و ﭼﻘﺪر ﺗﭙﺶﻫﺎی ﻧﻬﺎﻧﯽِ ﭼﮑﺶ ﻓﻮﻻدی در دل ﻧﺎﻗﻮس، وﺳﻮﺳﻪاﻧﮕﯿﺰ اﺳﺖ. ﻧﻤﯽداﻧﺴﺖ از دﻟﺘﻨﮕﯽ ﺑﻪ ﭼﻨﯿﻦ ﺣﺎﻟﯽ در آﻣﺪه، و ﯾﺎ آﯾﺎ در وﺳﻮﺳﻪی ﯾﮏ ﻫﻤﺨﻮاﺑﮕﯽ ﺳﺮﮐﻮﻓﺘﻪ ﻗﻠﺒﺶ اﯾﻦﺟﻮر ﭘﺮﭘﺮ ﻣﯽزﻧﺪ؟ داﺷﺖ از ﻻی در ﺑﻪ ﻃﻠﺒﻪی ﻻﻏﺮی ﻧﮕﺎه ﻣﯽﮐﺮد ﮐﻪ ﺣﺎﻻ ﭘﯿﺮاﻫﻦ ﺳﻔﯿﺪ ﺗﻨﺶ ﻧﺒﻮد و ﻫﺮ آن در ﻟﻪﻟﻪ ﻋﻄﺸﻨﺎک راﻫﺒﻪ ﻣﯽرﻓﺖ ﮐﻪ ﺧﺎﮐﺴﺘﺮ ﺷﻮد.
ﺻﺪای ﻧﺎﻗﻮس ﻫﻨﻮز ﺑﻮد و ﻣﺠﯿﺪ ﺧﯿﺎل ﻣﯽﮐﺮد از ﻻی درِ اﺗﺎﻗﯽ ﮐﻪ ﺗﺎ ﺳﺎﻋﺘﯽ ﭘﯿﺶ روی آن آوﯾﺨﺘﻪ ﺑﻮدﻧﺪ "ﻣﻼﻗﺎت ﻣﻤﻨﻮع"، دارد ﺑﻪ ﺟﺴﺪ رﻓﯿﻖ ﻗﺪﯾﻤﯽاش ﻧﮕﺎه ﻣﯽﮐﻨﺪ، و از او ﺑﺮای ﻫﻤﯿﺸﻪ ﻓﺎﺻﻠﻪ ﻣﯽﮔﯿﺮد، ﯾﺎ ازﺳﺮﮔﯿﺠﻪاش ﮐﻤﮏ ﻣﯽﮔﯿﺮد ﮐﻪ ﺑﻪ او ﻓﺎﺻﻠﻪ ﺑﺪﻫﺪ ﺗﺎ ﺑﺮود، و اﯾﻦ ﺳﮑﻮت ﺳﻨﮕﯿﻦ ﭼﺮبآﻟﻮد را ﺑﺎ ﺧﻮد ﺑﺒﺮد،ﺑﺒﺮد ﺗﺎ ﻣﺠﯿﺪ واﭘﺴﯿﻦ ﺗﺼﻮﯾﺮ ذﻫﻨﺶ را دﯾﮕﺮ ﺑﻪﯾﺎد ﻧﯿﺎورد.
ﯾﮏﮔﻠﺪان ﮐﺎﮐﺘﻮس در ﻧﻮر ﻣﻮﻧﯿﺘﻮر ﺗﯿﺮه و روﺷﻦ ﻣﯽﺷﺪ. ﺧﻄﻮط ﻧﻮر ﮔﺮﯾﺨﺘﻪ از ﭘﺮده، ﺟﺴﺪ را ﻗﻄﻌﻪ ﻗﻄﻌﻪ ﻣﯽﮐﺮد. ارﺗﻌﺎش ﺻﺪای ﻧﺎﻗﻮس ﻫﻨﻮز ﺑﻮد، و ﻧﺎﺻﺮ ﻧﺎﺻﺮی اﻧﮕﺎر ﮐﻪ ﻫﻤﯿﻦ ﺣﺎﻻ از ﭘﺸﺖ ﭘﯿﺎﻧﻮ ﺑﻠﻨﺪ ﺷﺪه وروی ﺗﺨﺖ دراز ﮐﺸﯿﺪه ﺗﺎ دﻗﺎﯾﻘﯽ ﺑﻌﺪ دوﺑﺎره ﭘﺸﺖ ﭘﯿﺎﻧﻮ ﺑﻨﺸﯿﻨﺪ و ﺑﻨﻮازد، آرام آرام. اﻧﮕﺸﺖﻫﺎی ﭘﺎﻫﺎش ازﻣﻼﻓﻪی ﺳﻔﯿﺪ ﺑﯿﺮون ﻣﺎﻧﺪه ﺑﻮد، و اﯾﻦ ﺳﺆال ﮐﻪ آﯾﺎ زﻧﺪﮔﯽ ﻫﻨﻮز ﻫﻢ اداﻣﻪ دارد؟اداﻣﻪ ﮐﻪ داﺷﺖ. ﭼﻬﺎر ﺳﺎل از آن روزﻫﺎ ﮔﺬﺷﺘﻪ ﺑﻮد و ﻣﺠﯿﺪﺧﯿﺎل ﻣﯽﮐﺮد ﻫﻤﯿﻦ دﯾﺸﺐ ﺑﻮده ﮐﻪﻋﺒﺪاﻟﻨﺎﺻﺮ ﻧﺎﺻﺮی ﻣﺮده، و ﻫﻤﺰﻣﺎن ﺑﺎ ﻧﺎﻗﻮس ﮐﻠﯿﺴﺎ در ﺗﻪﻣﺎﻧﺪهی ارﺗﻌﺎش ﺻﺪا، راﻫﺒﻪای از ﻃﻠﺒﻪای ﺟﻮان ﮐﺎم ﻣﯽﮔﯿﺮد و اﻧﮕﺎر ﮐﻪ ﻟﺤﻈﻪی آﺧﺮ دﻧﯿﺎﺳﺖ، ﭼﻨﺎن او را در ﺧﻮد ﻋﺒﻮر ﻣﯽدﻫﺪ ﮐﻪ اﮔﺮ ﻫﻤﺎن ﻟﺤﻈﻪ ﻧﺎﻗﻮسﻣﺮﮔﺶ را ﻧﻮاﺧﺘﻨﺪ، ارﺗﻌﺎش ﺻﺪا ﻫﻨﻮز ﺑﺎﺷﺪ. ﻣﺜﻞ ﺗﺼﻮﯾﺮ ﻧﺎﺻﺮی ﮐﻪ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﻫﺴﺖ، و آدم را ﻧﯿﺴﺖ ﻣﯽﮐﻨﺪ. ﻣﺜﻞ ﻣﺮگ، ﻣﺜﻞ ﺷﺮم، ﻣﺜﻞ ﺷﻬﻮت، ﻣﺜﻞ ﺗﻌﻘﯿﺐ، ﯾﺎ ﮔﺮدﺑﺎدی ﮐﻪ ﺑﻪ زﻧﺪﮔﯽ ﻣﺠﯿﺪ اﻓﺘﺎده ﺑﻮد و ﻃﻮﻣﺎرش رادرﻫﻢ ﭘﯿﭽﯿﺪه ﺑﻮد.
ﻧﻤﯽداﻧﺴﺖﮐﻪ در ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ وﺣﺸﺘﻨﺎک روی ﺗﺨﺘﺨﻮاﺑﺶ ﭘﺘﻮی ﭘﻮﺳﺖ ﭘﻠﻨﮕﯽاش را ﺑﻐﻞ زده و دارد ﺑﯿﻦ وﺳﻮﺳﻪی ﺷﻬﻮاﻧﯽ و ﻣﺬﻫﺐ ﻣﻌﻠﻖ ﻣﯽﺷﻮد. و ﺑﻮی ﺗﺎﻧﮏ ﺳﻮﺧﺘﻪ ﻣﯽآﻣﺪ. ﻧﺎﮔﺎه درِ اﺗﺎق ﺑﺎز ﺷﺪ، ﭼﯿﻔﺘﻦ ﺳﺮک ﮐﺸﯿﺪ: «ﻣﺠﯿﺪ ﻗﻮرباغه»ﺑﯽآﻧﮑﻪ ﺳﺮ ﺑﺮﮔﺮداﻧﺪﮔﻔﺖ: «ﮔﻮار... ﮔﻮار...»
ﺳﮑﻮت در ﺑﺨﺶ ﭼﻬﺎر آﺳﺎﯾﺸﮕﺎه رواﻧﯽ ﺑﺮادرانِ آﻟﮑﺴﯿﺎﻧﺎ، ﭘﺸﺖ ﭘﻨﺠﺮهﻫﺎی دو ﺟﺪارهی ﺳﻔﯿﺪ در ﻫﻮای ﮔﺮم ﻣﺜﻞ ﻧُﺖﻫﺎی ﻧﻮاﺧﺘﻪ ﻧﺸﺪه در ﻓﻀﺎ ﻣﻌﻠﻖ ﺑﻮد. ﭼﻨﺎن ﺳﮑﻮﺗﯽ ﮐﻪ ﻫﯿﺎﻫﻮی ﮐﺮﮐﻨﻨﺪهاش ﻣﺜﻞ ﺻﺪای ﺳﯿﺮﺳﯿﺮکﻫﺎ در دﺷﺖ ﺳﻮﺧﺘﻪی ﮔﻨﺪم، زﯾﺮ ﻫُﺮم آﻓﺘﺎب ﺑﺮ ﻣﻐﺰﻣﯽﺗﺎﺑﯿﺪ، ﯾﺎ از دل زﻣﯿﻦ ﻣﯽﺟﻮﺷﯿﺪ و ﺑﻪ ﺷﮑﻞ داﻧﻪﻫﺎی ﻋﺮق از ﺳﺮ و رو ﻣﯽﭼﮑﯿﺪ اﻣﺎ وﻗﺘﯽ ﺧﻮب ﮔﻮش ﻣﯽﮐﺮدی ﺳﯿﺮﺳﯿﺮﮐﯽ در ﮐﺎر ﻧﺒﻮد. ﻫﯿﺎﻫﻮی ﺳﮑﻮت از درون ﺟﻤﺠﻤﻪ ﻣﺜﻞ ﮔﺮدﺑﺎد ﻣﯽﭼﺮﺧﯿﺪ، و ﺳﻨﺒﻠﻪی ﮔﻨﺪم را ﺧﺸﮏ ﻣﯽﮐﺮد؛ و ﺑﻮی ﻧﺎن و ﺧﺎک ﻣﯽآورد.
ﭘﺪرﺑﺰرگ ﻣﯽﮔﻔﺖ: «ﻫﺮﮐﺲﻫﺮﭼﻪ دارد ﺑﺨﻮرد.»
ﺑﯿﺮون از ﭘﻨﺠﺮهﻫﺎ ﺑﺮ ﻫﺮهی ﺳﯿﻤﺎﻧﯽ، ﻻﯾﻪای از ﭘُﺮز ﯾﺦ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮد ﮐﻪ ﺑﺎ ﻫﯿﺎﻫﻮی ﺷﻬﺮ ﺑﺨﺎر ﻣﯽﺷﺪ. و ﺑﺎز آﻓﺘﺎب ﻣﯽﺗﺎﺑﯿﺪ، و ﺑﺎز ﺑﺮف ﻣﯽآﻣﺪ، و ﺑﺎز ﻫﻤﻪ ﭘﺎﻟﺘﻮ ﻣﯽﭘﻮﺷﯿﺪﻧﺪ، و ﺑﺎز ﺑﺮﻫﻨﻪ ﻣﯽﺷﺪﻧﺪ ﮐﻪ ﭘﻮﺳﺘﺸﺎن آﻓﺘﺎب ﺑﺒﯿﻨﺪ، و ﺑﺎز روزﻣﺮهﮔﯽ در ﻫﯿﺎﻫﻮ اداﻣﻪ ﻣﯽﯾﺎﻓﺖ، و ﺑﺎز ﻫﯿﭻ ﭼﯿﺰ آرام ﻧﻤﯽﮔﺮﻓﺖ.
ﻗﻄﺎرﻫﺎی ﺳﺒﺰ و ﺳﺮخ ﺷﻬﺮی، آﻣﺒﻮﻻﻧﺲﻫﺎ، ﻣﺎﺷﯿﻦﻫﺎی ﺳﻮاری و ﺑﺎری، آدمﻫﺎ، دوﭼﺮﺧﻪ ﺳﻮارﻫﺎ، ﻫﻤﻪﭼﯿﺰ، ﺷﺎﯾﺪ اﻧﮕﺎر ﻫﻤﻪ ﭼﯿﺰﺟﺎ ﻣﺎﻧﺪه ﺑﻮد ﺗﺎ ﻣﺠﯿﺪ اﻣﺎﻧﯽ، ﺧﻤﯿﺪه ﺑﺮ ﻣﯿﺰ ﻗﻬﻮهای ﭼﻬﺎرﮔﻮﺷﯽ ﭼﺸﻢ ﺑﺪوزد ﺑﻪ ﯾﮏﻋﮑﺲ ﻗﺪﯾﻤﯽ، ﯾﺎ ﺷﻠﻮﻏﯽ ﭼﻬﺎرراه. ﭼﻪ ﺟﺮأﺗﯽ داﺷﺘﻨﺪ! اﯾﻦ ﻃﺮﻓﯽﻫﺎ ﻣﯽاﯾﺴﺘﺎدﻧﺪ ﺗﺎ آن ﻃﺮﻓﯽﻫﺎ دور ﺑﮕﯿﺮﻧﺪ، ﭘﯿﭻ را ﮐﻤﺎﻧﻪ ﮐﻨﻨﺪ و ﺗﻨﺪ ﺑﮕﺬرﻧﺪ. ﻧﻮﺑﺖ ﺑﻪ ﻧﻮﺑﺖ ﻋﻮض ﻣﯽﺷﺪ، و ﭼﻘﺪر دﻗﯿﻖ ﺑﻮد. ﮔﺎه ﻗﻄﺎر ﻗﺮﻣﺰی ﻫﻢ از وﺳﻂ اﯾﻦ ﻣﺎﺟﺮاﻫﺎ ﻣﯽﮔﺬﺷﺖ اﻣﺎ ﺳﺮﻋﺖ و ﻧﻈﻢ، ﻫﻤﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﺑﻮد، ﺑﻮد.
ﺑﺮ ﭘﺪرش ﻟﻌﻨﺖ. آنﻃﺮﻓﯽﻫﺎﻣﯽاﯾﺴﺘﺎدﻧﺪ، اﯾﻦﻃﺮﻓﯽﻫﺎ دورﺧﯿﺰ ﻣﯽﮐﺮدﻧﺪ و در دل ﺧﯿﺎﺑﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﭘﺸﺖ ﺳﺎﺧﺘﻤﺎن ﻣﺤﻮ ﻣﯽﺷﺪ، ﻣﺤﻮ ﻣﯽﺷﺪﻧﺪ؛ در اﻧﺘﻈﺎری ﮐﻪ ﻣﺠﯿﺪ دﻟﺶ ﻫُﺮی ﺗﻮ ﻣﯽرﯾﺨﺖ و ﺣﺎل ﺗﻬﻮع ﺑﻬﺶ دﺳﺖ ﻣﯽداد.
ﭘﺸﺖﻣﯿﺰ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮد، ﺧﯿﺎل ﻣﯽﮐﺮد در ﺗﺨﺘﺨﻮاﺑﺶ ﭘﺘﻮی ﭘﻮﺳﺖ ﭘﻠﻨﮕﯽاش را ﺑﻐﻞ ﮐﺮده و در ﭘﻨﺎه ﺗﺎر ﻋﻨﮑﺒﻮت دارد ﺑﺎ رؤﯾﺎی ﻧﺎﺻﺮی ﻋﺸﻘﺒﺎزی ﻣﯽﮐﻨﺪ.
ﺟﻌﺒﻪی ﻋﮑﺲﻫﺎش را ﮔﺬاﺷﺘﻪﺑﻮد روی ﺻﻨﺪﻟﯽ، و ﺑﺪون ﺗﺮﺗﯿﺐ ﯾﮑﯽ ﺑﯿﺮون ﻣﯽﮐﺸﯿﺪ، ﺗﮑﯿﻪاش ﻣﯽداد ﺑﻪ ﮔﻠﺪان روی ﻣﯿﺰ، ﻗﺪری ﻧﮕﺎه ﻣﯽﮐﺮد، و ﯾﮑﯽ دﯾﮕﺮ ﺑﺮﻣﯽداﺷﺖ. ﺟﻌﺒﻪای ﮐﻪ ﺳﺎلﻫﺎﺑﺎ ﺧﻮدش ﮐﺸﯿﺪه ﺑﻮد و ﺷﻬﺮ ﺑﻪ ﺷﻬﺮ ﺑﺮده ﺑﻮد؛ ﺑﻪ ﻗﻮل ﺧﻮدش ﺟﻌﺒﻪی اﻓﺘﺨﺎرات. آن را از ﺑﺎزار ﺷﭙﺶ ﺧﺮﯾﺪه ﺑﻮد. ﭼﻬﺎر ﻣﺎرک و ﻫﻔﺘﺎدوﭘﻨﺞ ﻓﻨﯿﮓ ﺗﻪ ﺟﯿﺒﺶ را داده ﺑﻮد و ﺟﻌﺒﻪ را زﯾﺮ ﺑﻐﻞ زده ﺑﻮد. ﺑﯿﺸﺘﺮ ﺑﻪﺧﺎﻃﺮﻟﻮﻻی آﻫﻨﯽ ﯾﮏ ﺗﮑﻪاش ﮐﻪ ﭘﺮ از ﻧﻘﺶ و ﻧﮕﺎر ﺑﻮد، و آن گل ﻣﯿﺦﻫﺎی ﻓﻮﻻدیاش ﮐﻪ در دل ﭼﻮب ﺟﺎ ﺧﻮش ﮐﺮده ﺑﻮد، ﺑﺎ ﻧﻘﺸﻪای از دﻧﯿﺎ، ﺣﮏ ﺷﺪه روی ﭼﻮب، و ﭼﻘﺪر ﺑﺰرگ و ﺧﻮب. ﻣﯽﺷﺪ ﻫﺰار ﻋﮑﺲ را در آن ﺟﺎ داد و ﭼﻔﺖ ﻣﻔﺮﻏﯿﻨﺶ را ﺑﺴﺖ. ﭼﻪ ﺑﻮی ﺧﻮﺑﯽ ﻫﻢ ﻣﯽداد، ﺑﻮی ﮐﺎج و ﺗﻮﺗﻮن آﻣﯿﺨﺘﻪ. ﮔﻔﺖ: «ﺟﻌﺒﻪی اﻓﺘﺨﺎرات.»
ﯾﮏﻋﮑﺲ از ﺟﻌﺒﻪ ﺑﯿﺮون ﮐﺸﯿﺪ و ﺗﮑﯿﻪ داد ﺑﻪ ﮔﻠﺪان روی ﻣﯿﺰ، زﯾﺮﺳﯿﮕﺎریاش را ﮐﺸﯿﺪ آنﻃﺮفﺗﺮ ﮐﻪ دود ﺳﯿﮕﺎر ﺟﻠﻮ دﯾﺪش را ﻧﮕﯿﺮد. و ﺳﯿﮕﺎری ﻧﯿﻤﻪ در ﭼﺎک زﯾﺮﺳﯿﮕﺎری دود ﻣﯽﺷﺪ، ﺑﺎﻻ ﻣﯽﺧﺰﯾﺪ، و ﺗﺎب ﻣﯽﺧﻮرد ﮐﻪ ﺗﻮﺟﻪ ﻣﺠﯿﺪ را از ﻋﮑﺲﻫﺎ ﺑﺪزدد. زﯾﺮ ﻟﺐ ﻧﺎﻟﯿﺪ: «ﭼﺮا اﯾﻦﺟﻮری ﺷﺪ؟»
ﻋﮑﺲ دﯾﮕﺮی ﺑﻪ ﮔﻠﺪان ﺗﮑﯿﻪ داد و ﻧﮕﺎه ﮐﺮد؛ ﺧﻮدش ﺑﻮد. اﯾﺴﺘﺎده ﭘﺸﺖ ﺗﺮﯾﺒﻮن ﭘﻮﺷﯿﺪه از ﭘﺮدهی داس و ﭼﮑﺶ. ﭘﯿﺮاﻫﻦ ﭼﻬﺎرﺧﺎﻧﻪی آﺑﯽ ﺑﻪ ﺗﻦ داﺷﺖ. ﺑﺎ ﻋﯿﻨﮑﯽ دور ﺳﯿﺎه، ﻣﻮﻫﺎی ﻣﺠﻌﺪﺑﻠﻨﺪ و ﺳﯿﺎه، و ﺳﺒﯿﻞ آﻧﮑﺎدرﺷﺪهی ﺳﯿﺎه، ﮐﻪ اﮔﺮ ﻃﺮاح ﻗﺎﺑﻠﯽ ﺣﻀﻮر ﻣﯽداﺷﺖ، ﺑﺎ دو ﺣﺮﮐﺖ ﻣﺸﺨﺼﻪی ﭼﻬﺮهاش را در ﻣﯽآورد. ﮐﺠﺎ ﺑﻮد؟ ﺑﺎ اﯾﻨﮑﻪ ﻣﯽداﻧﺴﺖ اﻣﺎ ﺳﺮش را ﻧﺰدﯾﮏ ﺑﺮد و ﭘﺎرﭼﻪﻧﻮﯾﺴﯽ ﭘﺸﺖ ﺳﺮش را ﺧﻮاﻧﺪ: ﺳﺎزﻣﺎن اﻧﺘﺮﻧﺎﺳﯿﻮﻧﺎل ﺧﻠﻖ، ﻫﺎﻧﻮﻓﺮ. و ﺻﺪا در ﺳﺎﻟﻦ ﺳﺨﻨﺮاﻧﯽ ﻣﯽﭘﯿﭽﯿﺪ: «ﺧﻠﻖ ﻗﻬﺮﻣﺎن اﯾﺮان!.»
ﺧﯿﺎل ﻣﯽﮐﺮد از ﺗﺄﺛﯿﺮ داروﻫﺎﺳﺖ ﮐﻪ وﻗﺘﯽ ﺳﯿﮕﺎر را از ﭼﺎک زﯾﺮﺳﯿﮕﺎری ﺑﺮﻣﯽدارد، ﭼﺸﻢﻫﺎش ﺑﻪ دو دو ﻣﯽاﻓﺘﺪ، و دﺳﺖﻫﺎش ﺑﯽﺟﻬﺖ ﻣﯽﻟﺮزد. ﻧﻤﯽداﻧﺴﺖ ﮐﻪ ﭘﮋواک آن ﺻﺪای ﺗﺐآﻟﻮد ﻫﻨﻮز ﻫﻤﻪی وﺟﻮدش را ﺑﻪ ﻟﺮزه ﻣﯽاﻧﺪازد: «ﺧﻠﻖ ﻗﻬﺮﻣﺎن اﯾﺮان!»
ﺑﺮ ﭘﺪرش ﻟﻌﻨﺖ. اﯾﻦ ﻫﻤﻪ ﺳﺎل ﮐﺎر ﺳﯿﺎﺳﯽ ﺑﮑﻨﯽ و آﺧﺮش ﻫﯿﭻ؟ در ﻫﻤﻪی دﻧﯿﺎ زﻧﺪان و ﺗﺒﻌﯿﺪ و ﺗﺠﺮﺑﻪﻫﺎی ﺳﯿﺎﺳﯽ اﻣﺘﯿﺎزی اﺳﺖ ﺑﺮای آدمﻫﺎ، اﻣﺎ در ﻣﻤﻠﮑﺖﻣﺎ، وﻗﺘﯽ ﯾﮏ زﻧﺪاﻧﯽ ﺳﯿﺎﺳﯽ آزاد ﻣﯽﺷﻮد، ﺗﺎزه اول ﺑﺪﺑﺨﺘﯽاش اﺳﺖ. ﻣﻦ ﺳﯿﺰده ﺳﺎل ﻓﻘﻂ ﺗﻮی ﻏﺮﺑﺖ ﺳﮓ دو زدهام، و ﺣﺎﻻ ﻣﯽﮔﻮﯾﻢ ﻧﻤﯽﺷﻮد، رﻓﯿﻖ. ﻧﻤﯽﺷﻮد ﯾﻌﻨﯽ ﭼﯽ؟ ﯾﻌﻨﯽ اﯾﻨﮑﻪ اﭘﻮزﯾﺴﯿﻮن را ﺗﮑﻪ ﭘﺎره ﮐﺮدهاﻧﺪ، ﻫﯿﭻ اﺗﺤﺎدی ﻧﯿﺴﺖ، ﻫﯿﭻ ﻣﺒﺎرزهای ﻧﯿﺴﺖ، ﺗﺎزه اﮔﺮ ﻫﻢ ﺑﺎﺷﺪ اﻧﻔﺮادی اﺳﺖ. ﺑﺎ اﯾﻦ ﻫﻤﻪ ﻓﺮشﻓﺮوش و ﺗﺎﺟﺮ و ﮐﺎﻓﻪﭼﯽ و ﮐﺎﺳﺐﮐﻪ ﯾﮑﺒﺎره ﻣﺘﻮﺟﻪ ﺷﺪهاﻧﺪ زﻧﺪﮔﯽ از دﺳﺖﻫﺎﺷﺎن رﻓﺘﻪ، ﺑﺎﯾﺪ آﺧﺮ ﻋﻤﺮی ﻓﮑﺮی ﺑﻪ ﺣﺎل ﺧﻮدﺷﺎن ﺑﮑﻨﻨﺪ. ﮐﺴﺒﯽ راه اﻧﺪاﺧﺘﻪاﻧﺪ و ﮐﺸﯿﺪه اﻧﺪ ﮐﻨﺎر. ﺣﺘﺎ اﮔﺮ ﮐﻨﺎر ﻫﻢ ﻧﻤﯽﮐﺸﯿﺪﻧﺪ، ﻣﯽﺷﺪﻧﺪ ﻣﺜﻞ ﻣﻦ، ﺳﺎﮐﺖ و ﻣﻨﺘﻈﺮ ﻓﺮﺻﺖ. ﻣﻨﯽﮐﻪ ﺑﺎ ﭘﺎﺳﺒﺎنﮐﺸﯽ ﻣﺨﺎﻟﻔﻢ، اﻣﺎ ﺑﺮای اﯾﻦ ﺳﺆال ذﻫﻨﻢ ﭼﻪ ﺟﻮاﺑﯽ دارم؟ وﻗﺘﯽﺑﺮادرت ﯾﮏ ﺟﻼد ﺑﺎﺷﺪ ﮐﻪ ﻫﺰاران ﻧﻔﺮ را ﺑﺎزﺟﻮﯾﯽ ﮐﺮده و ﮔﺬاﺷﺘﻪ ﺳﯿﻨﻪی دﯾﻮار، ﺑﺎﻫﺎش ﭼﻪﻣﯽﮐﻨﯽ؟ ﻧﻤﯽروی ﯾﮏ ﻧﺎرﻧﺠﮏ ﺣﺮاﻣﺶ ﮐﻨﯽ؟
ﺧﻮدم را زدهام ﺑﻪ ﺧﺮﯾﺖ ﮐﻪ ﻣﯽﺧﻮاﻫﻢ ﺑﺮﮔﺮدم و ﺑﻮی ﺑﺮادرم را از ﺳﺮﺷﺎﻧﻪﻫﺎی ﮐﺘﺶ ﺑﻪ درون ﺳﯿﻨﻪام ﺑﮑﺸﻢ. دﻟﻢ ﺑﺮای ﮐﻮﭼﻪﻫﺎی ﺗﻬﺮان ﺗﻨﮓ اﺳﺖ، ﺑﺮای ﮔﺮﺑﻪﻫﺎﯾﯽﮐﻪ ﺗﻮیﺧﯿﺎﺑﺎنﻫﺎ ولاﻧﺪ و ﺷﺒﯽ ﻫﺰارﺗﺎﺷﺎن ﻣﯽروﻧﺪ زﯾﺮ ﻣﺎﺷﯿﻦ، ﺑﺮای ﻣﺮدهﻫﺎﻣﺎن ﮐﻪ در ﺳﯿﻨﻪﮐﺶ ﺑﯽ در و ﭘﯿﮑﺮ ﮐﻮﯾﺮ ﺧﻮاﺑﯿﺪهاﻧﺪ. دﯾﮕﺮ ﻧﻤﯽﺧﻮاﻫﻢ اﯾﻨﺠﺎﺑﻤﺎﻧﻢ. اﺻﻼً ﮐﺪامِ ﺷﻤﺎ، ﺑﮕﻮﯾﯿﺪ، ﮐﺪام ﺷﻤﺎ ﯾﮏ ﺳﺎل، ﯾﮏ ﻣﺎه، ﯾﮏ روز از اﯾﻦ ﺳﺎلﻫﺎی ﺳﯿﺎه ﻣﺎ را ﺗﺎب ﻣﯽآورﯾﺪ؟ ﯾﺎدش ﺑﺨﯿﺮ،اﯾﺮج. ﭘﯿﭗ ﻣﯽﮐﺸﯿﺪ و ﺑﻠﻨﺪ ﺑﻠﻨﺪ ﻣﯽﺧﻮاﻧﺪ:
«ﺑﯿﻦﺷﻤﺎ ﮐﺪام، ﺑﮕﻮﯾﯿﺪ، ﺑﯿﻦ ﺷﻤﺎ ﮐﺪام ﺻﯿﻘﻞ ﻣﯽدﻫﺪ ﺳﻼح آﺑﺎﯾﯽ را ﺑﺮای روز اﻧﺘﻘﺎم؟»
وﻟﻤﺎن ﮐﻨﯿﺪ ﺑﺮوﯾﻢ ﭘﯽ ﮐﺎرﻣﺎن. ﻣﮕﺮ ﻣﺒﺎرزه ﺑﺪون ﻣﺎ اداﻣﻪ ﻧﺪارد؟ ﺧﻮب، ﺷﻤﺎ اداﻣﻪ ﺑﺪﻫﯿﺪ، ﺑﺮوﯾﺪ ﺑﮕﯿﺮﯾﺪ و ﻫﺮ ﮐﺎر دﻟﺘﺎن ﻣﯽﺧﻮاﻫﺪﺑﮑﻨﯿﺪ. ﻣﻦ ﻣﺪتﻫﺎﺳﺖ ﮐﻪ ﺑﻪ ﻣﺴﺎﯾﻞ دﯾﮕﺮی ﻓﮑﺮ ﻣﯽﮐﻨﻢ. ﻫﺮوﻗﺖ ﮔﺮﯾﻪام ﻣﯽﮔﯿﺮد، ﯾﺎد ﻟﺤﻈﻪای ﻣﯽاﻓﺘﻢ ﮐﻪ ﺑﺮای آﺧﺮﯾﻦ ﺑﺎر داﺷﺘﻢ ﺧﺎﻧﻪ را ﺗﺮک ﻣﯽﮐﺮدم، رﻓﺘﻢ ﮐﻨﺎر ﺟﺎﮐﻔﺸﯽ. اﺷﮏ اﻣﺎن ﻧﻤﯽداد ﮐﻪ ﮐﻔﺸﻢ را ﭘﯿﺪا ﮐﻨﻢ. اﺻﻼً ﭼﻪ رﻧﮕﯽ ﺑﻮد؟ ﺷﺎﯾﺪ ﻫﻢ دﻟﻢ ﻧﻤﯽﺧﻮاﺳﺖ ﮐﻪ ﭘﯿﺪاش ﮐﻨﻢ، و ﺑﻪ ﻫﻤﻪی ﮐﻔﺶﻫﺎ دﺳﺖ ﻣﯽﻣﺎﻟﯿﺪم.
ﻣﺎﻣﺎن ﺑﺴﺘﻪی ﮐﻮﭼﮑﯽ داد و اﺻﺮار داﺷﺖ ﮐﻪ زود ﺗﻮی ﺟﯿﺒﻢ ﺑﮕﺬارﻣﺶ. ﺑﻌﺪﻫﺎ ﮐﻪ ﺑﺎزش ﮐﺮدم، ﺻﺪﻫﺰار ﺗﻮﻣﺎن ﭘﻮل ﺑﻮد، ﻫﻤﻪ ﻫﻢ ﻫﺰاری، و ﭼﻘﺪر ﺑﻪ دردم ﺧﻮرد. ﭘﺪر ﻧﻤﯽداﻧﻢ از ﮐﺪام اﺗﺎق ﺳﺮ و ﮐﻠﻪاش ﭘﯿﺪا ﺷﺪ، ﺑﺎﻻ ﺳﺮم اﯾﺴﺘﺎد و ﺷﻤﺮده ﺷﻤﺮده ﮔﻔﺖ: «ﺻﺪ ﺑﺎر ﺗﺄﮐﯿﺪ ﮐﺮدم ﺑﺎ ﺷﺎخ ﺳﯿﺎﺳﺖ درﻧﯿﻔﺘﯿﺪ. ﮔﻮش ﻧﮑﺮدﯾﺪ و ﺣﺎﻻ، ﺑﺮای ﻣﻦ ﮐﻪ آﺑﺮوﯾﯽ ﻧﮕﺬاﺷﺘﻪاﯾﺪ، ﻻاﻗﻞ ﺑﻪ آﯾﻨﺪه ﺧﻮدﺗﺎن ﻓﮑﺮ ﮐﻨﯿﺪ. اﮔﺮ ﺑﻪﻣﻦ ﺑﺎﺷﺪ ﺑﺎﯾﺪ ﺑﺮوﯾﺪ ﮔﻮﺷﻪی زﻧﺪان و آﻧﻘﺪر زﺟﺮ ﺑﮑﺸﯿﺪﺗﺎ آدم ﺑﺸﻮﯾﺪ، ﺑﺎﯾﺪ ﺗﻮﺑﻪ ﮐﻨﯿﺪ، اﻣﺎ ﺑﻪﺧﺎﻃﺮ ﻣﺎدرﺗﺎن، اﯾﻦ ﺑﺎر ﭼﺸﻢﻫﺎم را ﻫﻢ ﻣﯽﮔﺬارم. زود ﮔﻮرﺗﺎن را ﮔﻢ ﮐﻨﯿﺪ و از اﯾﻦ ﻣﻤﻠﮑﺖ ﺑﺮوﯾﺪ. وﻗﺖ راﻫﻢ ﺗﻠﻒ ﻧﮑﻨﯿﺪ.»
ﻟﺤﻈﻪای در ﺳﮑﻮت ﮔﺬﺷﺖ و ﻣﻦ ﺣﺎﻻ ﮐﻔﺸﻢ را ﭘﯿﺪا ﮐﺮده ﺑﻮدم. دﻟﻢ ﻣﯽﺧﻮاﺳﺖﻫﺮﭼﻪ زودﺗﺮ ﺑﭙﻮﺷﻢ و ﺑﺰﻧﻢ ﺑﯿﺮون ﮐﻪ ﺑﺎ ﻣﺎﺷﯿﻦ ﻋﺒﺪاﻟﻨﺎﺻﺮ ﺑﺮوﯾﻢ آﺳﺘﺎرا. ﭘﺪر ﭘﺸﺖ ﺳﺮم اﯾﺴﺘﺎده ﺑﻮد و ﺑﻪ ﮔﻤﺎﻧﻢ ﻋﺒﺎ ﺑﻪ دوش اﻧﺪاﺧﺘﻪ ﺑﻮد. دﻟﻢ ﻧﻤﯽﺧﻮاﺳﺖ ﻧﮕﺎﻫﺶ ﮐﻨﻢ، داﺷﺘﻢ ﺑﻨﺪ ﮐﻔﺸﻢ را ﻣﯽﺑﺴﺘﻢ ﮐﻪ زد ﺑﻪﺷﺎﻧﻪام: «ﺑﯿﺎ، اﯾﻦﻫﺎ را ﺑﮕﯿﺮ. ﯾﮑﯽ را ﻫﻢ ﺑﺪه ﺑﻪ ﺳﻌﯿﺪ. ﮐﻠﯿﺪﻫﺎﺗﺎن را ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺑﻪ اﯾﻦ ﺑﯿﻨﺪازﯾﺪ.»
دوﺗﺎ ﺟﺎﺳﻮﯾﭽﯽ ﺑﻮد ﮐﻪ ﻧﺸﺎن ﺑﺮﺟﺴﺘﻪی «اﯾﺮان ﺗﺎﯾر» داﺷﺖ و ﺑﻌﺪﻫﺎ ﻣﻦ ﺗﺎﺑﺎﮐﻮ ﺑﺎ آن ﺟﺎﺳﻮﯾﭽﯽﻫﺎ ور ﻣﯽرﻓﺘﻢ و ﺑﻪ اﯾﻦ ﻓﮑﺮﻣﯽﮐﺮدم ﮐﻪ ﭼﺮا دﻟﺒﺴﺘﮕﯽﻫﺎی ﻣﻦ ﺗﻤﺎﻣﯽ ﻧﺪارد. ﺧﺎﻃﺮهﻫﺎم، ﺑﺎورﻫﺎم، ﻋﺒﺪاﻟﻨﺎﺻﺮ، ﮐﻪ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺑﺮام ﻋﺒﺪاﻟﻨﺎﺻﺮ ﺑﻮد، آدم ﻣﺎﻫﯽ ﮐﻪ اﮔﺮ ﻣﺬﻫﺒﯽ ﻧﺒﻮد، ﯾﮑﯽ از ﺷﺎﻫﮑﺎرﻫﺎی ﺧﻠﻘﺖ ﺑﻮد. زﻧﺶ، ﻋﻔﺖ ﮐﻪ ﺑﻪﺧﺎﻃﺮ ﻣﻦ ﭼﺎدر ﺳﯿﺎه ﺳﺮش ﮐﺮد و ﺗﺎ آﺳﺘﺎرا ﭘﺸﺖ ﻓﺮﻣﺎن ﻧﺸﺴﺖ ﮐﻪ ﻣﺒﺎدا ﮔﯿﺮ ﺑﯿﻔﺘﻢ. و ﻣﻦ ﺑﺎ دﺧﺘﺮ ﺷﺶ ﺳﺎﻟﻪﺷﺎن، رؤﯾﺎ در ﺻﻨﺪﻟﯽ ﻋﻘﺐ ﻣﺎﺷﯿﻦ، ﻧﺎن ﺑﯿﺎر ﮐﺒﺎب ﺑﺒﺮ ﺑﺎزی ﻣﯽﮐﺮدم. ﯾﺎ ﻫﻤﯿﻦ اﻣﯿﺮ ﮐﻤﻮﻧﯿﺴﺖ ﮐﻪ از ﻧﻮﺟﻮاﻧﯽ ﺑﺎﻫﺎش رﻓﺎﻗﺖ داﺷﺘﻢ. آره، اﻣﯿﺮ ﮐﻤﻮﻧﯿﺴﺖ. ﻟﺠﺶﻣﯽﮔﺮﻓﺖ ﮐﻪ اﯾﻦﺟﻮری ﺻﺪاش ﻣﯽﮐﺮدﯾﻢ، اﻣﺎ اﯾﻦ اﺳﻢ را ﻣﺎﻣﺎﻧﻢ روش ﮔﺬاﺷﺘﻪ ﺑﻮد. در ﺑﺤﺒﻮﺣﻪی اﻧﻘﻼب ﯾﮑﺒﺎر ازش ﭘﺮﺳﯿﺪ: «ﺗﻮ ﮐﺠﺎﯾﯽ ﻫﺴﺘﯽ، اﻣﯿﺮ؟»
«ﺧﻮدم اﻫﻞ ﺗﻬﺮاﻧﻢ، اﻣﺎ ﭘﺪرم ﻫﻤﺪاﻧﯽ اﺳﺖ.»
«ﻣﻮﻫﺎت ﺑﻮر اﺳﺖ و ﺷﺒﯿﻪ ﺑﭽﻪی آدم ﻧﯿﺴﺘﯽ. ﻣﺴﻠﻤﺎﻧﯽ؟»
اﻣﯿﺮ ﮐﻪ آن روزﻫﺎ ﮐﺘﺎب اﺻﻮل ﻣﻘﺪﻣﺎﺗﯽ ﻓﻠﺴﻔﻪی ژرژ ﭘﻠﯿﺘﺴﺮ را ﺗﺎزه ﺧﻮاﻧﺪه ﺑﻮد ﮔﻔﺖ: «ﻧﺨﯿﺮ. ﮐﻤﻮﻧﯿﺴﺘﻢ.»
ﻣﺎﻣﺎن ﮔﻔﺖ: «ﯾﻌﻨﯽ ﺑﻪ ﺧﺪا اﻋﺘﻘﺎد ﻧﺪاری؟»
«ﻧﺨﯿﺮ. ﻣﻦ...»
«ﺧﯿﻠﯽ ﺧﻮب، ﺑﺮو ﭘﯽ ﮐﺎرِت.»
و از آن روز اﺳﻢ اﻣﯿﺮ ﺑﺮاﺗﯿﺎﻧﯽ ﺷﺪ اﻣﯿﺮ ﮐﻤﻮﻧﯿﺴﺖ. ﻣﻦ و ﻧﺎﺻﺮ ﻣﯽﺧﻨﺪﯾﺪﯾﻢ و ﺑﺎ ﺗﺄﮐﯿﺪ ﺑﻬﺶ ﻣﯽﮔﻔﺘﯿﻢ اﻣﯿﺮ ﮐﻤﻮﻧﯿﺴﺖ.
ﭘﺪرش ﺣﺎج ﻋﺰت ﺑﺮاﺗﯿﺎﻧﯽ در ﮐﺎر ﭘﻮل و ﭼﮏ و ﺑﺮات ﺑﻮد. ﻣﻌﺎﻣﻠﻪﻫﺎ را ﺟﻮش ﻣﯽداد و ﺣﻖاﻟﻌﻤﻞ ﻣﯽﮔﺮﻓﺖ، ﻫﻤﯿﺸﻪ ﮐﯿﻒ ﻗﻬﻮهای ﮐﻬﻨﻪاش ﭘﺮ از اﺳﻨﺎد اﯾﻦ و آن ﺑﻮد و آﺧﺮش ﻫﻢ ﻣﻌﻠﻮم ﻧﺸﺪ ﮐﺠﺎ ﮔﻢ و ﮔور ﺷﺪ. ﺷﺎﯾﺪ ﻣﺮد، ﯾﺎ ﺳﺮ ﺑﻪ ﺟﺎﯾﯽ ﮔﺬاﺷﺖ. ﺑﺎ آﻧﻬﻤﻪ اﺳﻨﺎدی ﮐﻪ ﻫﻤﺮاه ﺧﻮد ﻣﯽﮐﺸﯿﺪ.
اﻣﯿﺮ ﮐﻤﻮﻧﯿﺴﺖ اﺻﻼً ﮐﻤﻮﻧﯿﺴﺖ ﻧﺒﻮد. ﻣﺎ ﻓﻘﻂ ﺑﻪﺧﺎﻃﺮ اﺳﻤﯽ ﮐﻪ ﻣﺎﻣﺎن ﺑﺮاش ﮔﺬاﺷﺘﻪ ﺑﻮد، ﺧﻮﺷﻤﺎن ﻣﯽآﻣﺪ اﯾﻦ ﺟﻮری ﺻﺪاش ﮐﻨﯿﻢ. و ﺑﺪﺑﺨﺘﯽ اﯾﻨﺠﺎ ﺑﻮد ﮐﻪ ﭘﺪرش ﻫﻢ ﭼﻮن ﺷﻨﯿﺪه ﺑﻮد اﻣﯿﺮ ﮐﺘﺎب ﮐﻤﻮﻧﯿﺴﺘﯽ ﻣﯽﺧﻮاﻧﺪ و ﮐﻤﻮﻧﯿﺴﺖ ﺷﺪه، او را زده ﺑﻮد و از ﺧﺎﻧﻪ ﺑﯿﺮون ﮐﺮده ﺑﻮد. اﻣﯿﺮ ﻣﺪﺗﯽ ﭘﯿﺶ ﻣﺎ زﻧﺪﮔﯽ ﮐﺮد و ﻫﺮوﻗﺖ ﻧﺎﺻﺮ را ﻣﯽدﯾﺪ، آﻧﻘﺪر ﺑﺎ ﻋﺼﺒﺎﻧﯿﺖ ﺑﻬﺶ ﺧﯿﺮه ﻣﯽﺷﺪ ﮐﻪ ﻧﺎﺻﺮ ﺗﮑﻪای ﺑﭙﺮاﻧَﺪ. ﺑﻌﺪ ﻣﯽﮔﻔﺖ: «واﺳﻪ ﭼﯽ در ﺑﻪ درم ﮐﺮدی؟ ﻫﺎن؟»
«ﺗﻮی آن زﻧﺪﮔﯽ ﭘﺮ از ﻣﻌﺎﻣﻠﻪی ﺑﺎﺑﺎت داﺷﺘﯽ ﻣﯽﭘﻮﺳﯿﺪی، ﺑﺪﺑﺨﺖ. ﮐﺎری ﮐﺮدم ﮐﻪ ﺑﯿﺎﯾﯽ ﺑﯿﺮون ﮐﻤﯽ ﻫﻮا ﺑﺨﻮری.»
«ﻣﻦ دﻫﺸﺎﻫﯽ ﺗﻮی ﺟﯿﺒﻢ ﻧﯿﺴﺖ. ﻫﻤﻪاش ﮐﻪ ﻧﻤﯽﺗﻮاﻧﻢ ﺳﺮﺑﺎر ﻣﺠﯿﺪ ﺑﺎﺷﻢ.»
«ﺑﺎ ژﯾﺎﻧﺶ ﮐﺎر ﮐﻦ، ﮐﻮن ﮔﺸﺎد! ﻧﻤﯽﺷﻮد ﮐﻪ راﺳﺖ راﺳﺖ راه ﺑﺮوی و از ﮐﻮن ﺑﺎﺑﺎت ﺑﺨﻮری.»
«ﻣﮕﺮﻣﺮض داﺷﺘﯽ ﮐﻪ ﺧﻮدت را ﺟﻠﻮ ﺑﺎﺑﺎم ﻟﻮس ﮐﺮدی؟!»
«ﮐﺮم ﻫﻢ دارم. وﻟﯽ ﻣﺮدﮐﻪی اﻻغ! ﻣﮕﺮ ﺧﻮدت ﻧﮕﻔﺘﻪای ﻣﻦ ﮐﻤﻮﻧﯿﺴﺘﻢ؟ ﻣﮕﺮ ﺧﻮدت ﻧﮕﻔﺘﻪای؟ ﺣﺎﻻﻋﯿﺒﯽ ﻧﺪارد ﺑﻪ ﺑﺎﺑﺎت ﺑﮕﻮ ﯾﮏ ﻓﮑﺮی ﻫﻢ ﺑﻪ ﺣﺎل ﻣﻌﺎﻣﻠﻪی ﻣﺎ ﺑﮑﻨﺪ.»
ﻫﺮوﻗﺖ دﻟﻢ ﻣﯽﮔﯿﺮد ﯾﺎد اﯾﻦ ﭼﯿﺰﻫﺎ ﻣﯽاﻓﺘﻢ. و ﻫﺮوﻗﺖ ﺧﯿﻠﯽ ﻗﺎﻃﯽ ﻣﯽﮐﻨﻢ، ﻣﯽروم از دﯾﻮار ﭘﻮل ﻣﯽﮔﯿﺮم، ﯾﮏ ﮐﺎرت دوازده ﻣﺎرﮐﯽ ﻣﯽﺧﺮم و ﺑﻪ ﻣﺎﻣﺎن ﺗﻠﻔﻦ ﻣﯽزﻧﻢ: «اﻟﻮ ﻣﺎﻣﺎن، ﻣﻨﻢ ﻣﺠﯿﺪ.»
»ﺳﻼﻣﺖﮐﻮ؟«
»ﮐﺮدم ﮐﻪ.«
»ﺧﯿﻠﯽﺧﻮب. ﭼﻄﻮری؟ ﭼﻪ ﻣﯽﮐﻨﯽ؟«
»ﺑﺪﻧﯿﺴﺘﻢ ﻣﺎﻣﺎن، ﺗﺼﻤﯿﻢ ﮔﺮﻓﺘﻪام ﺑﺮﮔﺮدم.«
»ﺑﺮﮔﺮدی؟ اﯾﻦ دﻓﻌﻪ ﺟﻮر دﯾﮕﺮی ﺣﺮف ﻣﯽزﻧﯽ.«
»آره ﻣﺎﻣﺎن.«
»ﭼﯽﺷﺪه ﻣﺠﯿﺪ؟ اوﺿﺎﻋﺖ روﺑﺮاه ﻧﯿﺴﺖ؟«
»ﻧﻪ زﯾﺎد. دارم از ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ دق ﻣﯽﮐﻨﻢ. ﻣﺎﺟﺮا ﻣﻔﺼﻞ اﺳﺖ، ﺑﻌﺪاً ﮐﻪ آﻣﺪم ﺑﺮات ﺗﻮﺿﯿﺢ ﻣﯽدﻫﻢ.«
»ﺧﻮب ﭘﺎﺷﻮ ﺑﯿﺎ، اﯾﻦ دﺳﺖ و آن دﺳﺖ ﻧﮑﻦ. زﻧﺖ ﮐﻪ از دﺳﺘﺖ رﻓﺖ، دﺧﺘﺮت ﮐﻪ از دﺳﺘﺖ رﻓﺖ، اﻗﻼً ﺧﻮدت ﺑﯿﺎ، ﺳﺮت را ﺑﯿﻨﺪاز ﭘﺎﯾﯿﻦ زﻧﺪﮔﯿﺖ را ﺑﮑﻦ. اﻟﻬﯽﺑﺮات ﺑﻤﯿﺮم ﻣﺎﻣﺎن.«
»اﮔﺮ اﺳﺪ ﻣﺨﺎﻟﻔﺖ ﮐﺮد ﭼﯽ؟«
»ﭼﯽ؟«
»اﺳﺪ، اﺳﺪ، ﻣﯽﻓﻬﻤﯽ؟«
»ﻏﻠﻂ ﮐﺮده. اﺻﻼً ﺑﻪ اﺳﺪ ﻣﺮﺑﻮط ﻧﯿﺴﺖ، ﺗﻮی دﻫﻨﺶ ﻣﯽزﻧﻢ.« و ﻫﻨﻮز ﺑﺎ ﻗﺪرت ﺣﺮف ﻣﯽزد. ﻣﻌﻠﻮم ﺑﻮد ﮐﻪ ﻫﻨﻮز ﻫﻤﺎن ﻣﺎﻣﺎن ﺳﺎﺑﻖ اﺳﺖ، و اﯾﻦ دﻟﻢ را ﻗﺮص ﻣﯽﮐﺮد. اﻣﺎ ﺻﺪاش ﺑﺎ ﻧﺎﻟﻪ ﻫﻤﺮاه ﺑﻮد:
»ﺧﯿﻠﯽﻫﺎ ﺑﺮﮔﺸﺘﻪاﻧﺪ، ﻣﻦ ﺧﺒﺮ دارم. ﺗﻮ ﭼﺮا ﻧﺘﻮاﻧﯽ، ﻣﺎﻣﺎن؟ اﯾﻨﺠﺎ ﭘﺪرت دارد ﺑﺎ اﺳﺪ ﺷﺮﮐﺖﻣﺒﻠﯿﺮان را از ﺑﻨﯿﺎد ﻣﺴﺘﻀﻌﻔﺎن ﻣﯽﺧﺮد ﮐﻪ راﻫﺶ ﺑﯿﻨﺪازد. ﻣﺒﻠﯿﺮان ﮐﻪ ﻣﯽداﻧﯽﮐﺠﺎﺳﺖ؟ آره. ورﺷﮑﺴﺖ ﺷﺪه و درش را ﺑﺴﺘﻪاﻧﺪ. دارﻧﺪ ﻫﻤﻪی ﺷﺮﮐﺖﻫﺎی ورﺷﮑﺴﺘﻪ را ﺑﻪ ﺑﺨﺶ ﺧﺼﻮﺻﯽ واﮔﺬار ﻣﯽﮐﻨﻨﺪ. ﻫﻤﯿﻦ اﻣﺸﺐ ﺑﺎ ﭘﺪرت ﺣﺮف ﻣﯽزﻧﻢ ﮐﻪ ﻣﺒﻠﯿﺮان را واﺳﻪی ﺗﻮ ﺟﻮر ﮐﻨﺪ. ﻫﻢ ﺷﯿﮏ اﺳﺖ، ﻫﻢ راﺣﺖ.«
»اﺳﻢ ﻣﻦ ﻫﻨﻮز ﻫﻢ ﺗﻮی ﻟﯿﺴﺖ ﺳﯿﺎه ﻫﺴﺖ. اﯾﻦﻫﺎ ﮐﯿﻨﻪایاﻧﺪ، ﺑﺎﯾﺪ ﺑﺎ اﺳﺪ ﺣﺮف ﺑﺰﻧﯽ.«
»اﺳﺪ دﯾﮕﺮ آن ﻫﺎرت و ﭘﻮرت ﺳﺎﺑﻖ را ﻧﺪارد، ﺑﺎ دادﺳﺘﺎن اﻧﻘﻼب ﺷﺮﯾﮏ ﺷﺪه، ﯾﮏ ﭘﺎﺳﺎژ زده ﺗﻮی ﺟﺰﯾﺮهی ﮐﯿﺶ، دﯾﮕﺮ اﺳﺪ ﺳﺎﺑﻖ ﻧﯿﺴﺖ، ﻣﺎدر. ﺗﺎ ﻣﻦ ﻫﺴﺘﻢ ﻧﮕﺮان ﻧﺒﺎش. ﮔﻮش ﮐﻦ ﺑﺒﯿﻦ ﭼﻪ ﻣﯽﮔﻮﯾﻢ...«
»ﻣﺎﻣﺎن ﭘﺎﺳﭙﻮرت ﻣﻦ...ﭘﺎﺳﭙﻮرت...«
و ﮐﺎرت ﺗﻠﻔﻦ ﺗﻤﺎم ﺷﺪ. ﺻﺪاﻫﺎ ﺑﺮﯾﺪ، و ﺻﺪای ﺑﺎران دوﺑﺎره وﺻﻞ ﺷﺪ. ﺿﺮب ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺑﻮد روی اﺗﺎﻗﮏ ﺷﯿﺸﻪای ﺗﻠﻔﻦ، و در آن ﺧﯿﺎﺑﺎن دراز ﻫﯿﭻﮐﺲ ﻧﺒﻮد. ﺻﻠﯿﺐﺑﺎﻻی آﺳﺎﯾﺸﮕﺎه در ﻧﻮر ﺳﻔﯿﺪی ﻣﯽﺳﻮﺧﺖ و اوج ﻣﯽﮔﺮﻓﺖ. ﺧﻮاﺳﺘﻢ ﺑﻪ اﻃﺮاﻓﻢ ﻧﮕﺎه ﮐﻨﻢ ﺑﺒﯿﻨﻢ ﭼﻪ ﺧﺒﺮ اﺳﺖ. ﻧﺘﻮاﻧﺴﺘﻢ. ﺑﺪﻧﻢ ﺷﺮوع ﮐﺮد ﺑﻪ ﻟﺮزﯾﺪن. ﺣﺎﻻ ﺗﻮی اﯾﻦ ﺗﺎرﯾﮑﯽ ﭼﻪ ﺟﻮری ﺑﺮﮔﺮدم؟
ﺑﺮﻣﯽﮔﺮدم. دﯾﮕﺮ ﺗﺤﻤﻞ ﺷﻨﯿﺪن ﭘﻨﺞ ﻧﻮﺑﺖ ﺻﺪای ﻧﺎﻗﻮس را ﻧﺪارم. ﺗﻮی ﻣﻐﺰ آدم ﻣﯽﭘﯿﭽﺪ و ارﺗﻌﺎش آن از ﮔﻮش ﺑﯿﺮون ﻣﯽرﯾﺰد. ﺗﺤﻤﻞ ﻧﺪارم، ﻣﺎﻣﺎن. ﮐﻤﮑﻢ ﮐﻨﯿﺪﮐﻪ ﺑﺮﮔﺮدم. ﮔﺸﺘﯽ در ﮐﻮﭼﻪﻫﺎ و ﺧﺎﻃﺮهﻫا ﻣﯽزﻧﻢ، ﺑﻌﺪ ﯾﮑﺮاﺳﺖ ﻣﯽروم ﺳﺮاغ اﺳﺪ. ﭼﺸﻢﻫﺎم را ﻣﯽدوزم ﺑﻪ ﭼﺸﻢﻫﺎش: »آخ ﺑﺮادر!«
ﮔﻔﺘﻪﺑﻮد: »ﻣﻦ ﺑﺮادرت ﻧﯿﺴﺘﻢ. ﻣﻦ ﺗﻮﺑﯿﺎس واﮔﻨﺮ ﻫﺴﺘﻢ. آﻗﺎی ﻗﻮرﺑﺎﻏﻪ، ﺣﻮاﺳﺖ ﮐﺠﺎﺳﺖ؟ ﻣﻦ ﺑﺮادرت ﻧﯿﺴﺘﻢ.«
ﻣﯽﺗﻮاﻧﺴﺖ ﺑﺎﺷﺪ ﮐﻪ ﭼﺸﻢﻫﺎی ﺧﺴﺘﻪام را ﺑﺪوزم ﺑﻪ ﭼﺸﻢﻫﺎش: »ﺑﺮادر، اﺳﺪ، ﺗﻮ ﭼﺮا اﯾﻨﻘﺪر ﺷﮑﺴﺘﻪ ﺷﺪهای؟«
او ﻫﻢ ﻻﺑﺪ ﻣﯽﮔﻔﺖ: »ﻣﻦ ﺑﺮادرت ﻧﯿﺴﺘﻢ.« و ﻧﻤﯽﮔﺬاﺷﺖ ﺑﻐﻠﺶ ﮐﻨﻢ و ﺑﻮی وﻃﻦ را از ﺳﺮﺷﺎﻧﻪﻫﺎش ﺑﻪ درون ﺑﮑﺸﻢ. ﻧﺎرﻧﺠﮏ در ﺟﯿﺒﻢ ﻣﯽﻣﺎﻧﺪ ﺑﺮای ﺑﻌﺪ. ﻣﯽﻧﺸﺴﺘﻢ روی ﻣﺒﻞﻫﺎی ﭼﺮﻣﯽ ﺳﯿﺎه.
»آخ ﺑﺮادر، ﺗﻮ ﭼﺮا ﺑﻪ اﯾﻦ روز اﻓﺘﺎدهای؟ ﺑﺒﯿﻨﻢ، ﺻﻮرت ﺗﻮ ﭘﻒ ﮐﺮده ﯾﺎ ﭼﺎق ﺷﺪهای، ﻣﺠﯿﺪ؟«
»ﭘﻒﮐﺮدهام، ﺑﺮادر.«
آﯾﻨﻪاش را از ﺟﯿﺐ ﺑﻐﻞ ﺑﯿﺮون آورد و ﻧﮕﺎه ﮐﺮد، ﺧﺴﺘﮕﯽ و ﻏﻢ ﭼﺸﻢﻫﺎ را دﯾﮕﺮ ﻧﻤﯽﺷﺪ ﮐﺎری ﮐﺮد. ﻏﺮﺑﺖ و ﻧﻢ اﺷﮑﯽ ﮐﻪ ﺗﻪ ﭼﺸﻢﻫﺎش ﺧﺎﻧﻪ ﮐﺮده ﺑﻮد، ﺑﺮﻣﯽﮔﺸﺖﺑﻪ ﺳﯿﺰده ﺳﺎل ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ و ﻧﺎاﻣﯿﺪی ﻏﺮﯾﺐﮐﺶ روزﮔﺎر. ﭼﻨﺎن ﻏﺮﺑﺘﯽﮐﻪ اﺣﺴﺎس ﮐﻨﺪ از ﺧﺎﻧﻪ ﺑﯿﺮوﻧﺶ ﮐﺮدهاﻧﺪ ﺗﺎ از ﭼﺮﺧﻪی ﻫﺴﺘﯽ ﭘﺮﺗﺎب ﺷﻮد ﺑﻪ ﺟﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﻫﯿﭻ ﻧﻘﺸﯽ ﻧﺪاﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﺪ. در ﻗﻠﺐ اروﭘﺎ ﺑﻮد، اﻣﺎ اﻧﮕﺎر از ﭘﺸﺖ دﯾﻮارﻫﺎی ﺷﯿﺸﻪای دﻧﯿﺎ را ﺗﻤﺎﺷﺎ ﻣﯽﮐﺮد. ﺳﺮ و ﺻﺪا را ﻣﯽﺷﻨﯿﺪ، ﺻﺪای ﻧﺎﻗﻮس ﮐﻠﯿﺴﺎ را ﻣﯽﺷﻨﯿﺪ، ﺻﺪای ﭘﺎ را ﻣﯽﺷﻨﯿﺪ، و ﻫﻤﻪ ﭼﯿﺰ را ﻣﯽدﯾﺪ، اﻣﺎ در ﻫﯿﭻ ﺟﺎﯾﯽ ﻧﻘﺶ ﻧﺪاﺷﺖ. در ﻣﯿﺎن ﻣﺮدم ﺑﻮد، اﻣﺎ ﺣﺒﺎﺑﯽ ﺑﻪ دورش ﮐﺸﯿﺪه ﺑﻮدﻧﺪ ﮐﻪ ﮐﺴﯽﺻﺪاش را ﻧﺸﻨﻮد. ﻓﻘﻂ ﮔﺎﻫﯽ از ﺳﺮ ﺗﺮﺣﻢ ﯾﺎ ﮐﻨﺠﮑﺎوی ﮐﺴﯽ ﻣﯽﭘﺮﺳﯿﺪ: »از ﮐﺠﺎﻣﯽآﯾﯿﺪ؟«
»اﯾﺮان.«
»اﯾﺮاک. ﯾﺎ، ﺻﺪام ﺣﺴﯿﻦ.«
»ﻧﯿﺸﺖ اﯾﺮاک.«
ﭼﻘﺪر دردﻧﺎک ﺑﻮد. ﺷﻤﺮده ﺷﻤﺮده و ﺑﻠﻨﺪ ﮔﻔﺘﻢ: »اﯾﺮان. اﯾﺮان.«
»اوه. ﯾﺎ، اﯾﺮان، ﺧﻤﯿﻨﯽ.«
ﺑﺪﻧﻢﺷﺮوع ﮐﺮد ﺑﻪ ﻟﺮزﯾﺪن. دﻧﺪانﻫﺎم ﮐﻠﯿﺪ ﺷﺪ و ﭼﺸﻢﻫﺎم ﮔﺮه ﺧﻮرد ﺑﻪ ﭼﺸﻢﻫﺎی آن ﻫﻤﺴﺎﯾﻪی آﻟﻤﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﻣﺜﻞ ﺳﮓ از زﻧﺶ ﻣﯽﺗﺮﺳﯿﺪ، و ﻣﺎﺷﯿﻨﺶ را از ﺑﭽﻪﻫﺎش ﺑﯿﺸﺘﺮ دوﺳﺖ داﺷﺖ. ﺗﻨﻢ ﮔُﺮ ﮔﺮﻓﺖ و داﺷﺘﻢ ﺑﻪ اﯾﻦ ﻓﮑﺮ ﻣﯽﮐﺮدم ﮐﻪ اﮔﺮ از آنﻃﺮفﻫﺎ آﻣﺪه ﺑﺎﺷﯽﺗﻮ را ﺑﺎ ﺻﺪام ﺣﺴﯿﻦ و ﺧﻤﯿﻨﯽ ﻣﯽﺷﻨﺎﺳﻨﺪ. اﺻﻼً ﯾﺎدﺷﺎن ﻧﯿﺴﺖ ﮐﻪ آﻧﻬﺎ ﻫﻢ روزﮔﺎری ﻫﯿﺘﻠﺮ داﺷﺘﻪاﻧﺪ. ﺷﺎﯾﺪ ﻫﻢ ﻧﻤﯽﺧﻮاﻫﯽ ﺑﻪ روﯾﺸﺎن ﺑﯿﺎوری. ﺧﻮب ﻧﯿﺴﺖ، ﺧﺠﺎﻟﺖ ﻣﯽﮐﺸﻨﺪ. آره، ﺧﺠﺎﻟﺖ ﻣﯽﮐﺸﻨﺪ. ﻣﮕﺮ ﺗﻮ ﺧﺠﺎﻟﺖ ﻧﻤﯽﮐﺸﯽ؟ ﭘﺲ ﭼﺮا ﻫﯽ ﺑﻪ روت ﻣﯽآورﻧﺪ؟ ﻣﮕﺮﺧﻮدﺷﺎن ﺟﻨﮓ و رژﯾﻢ ﺗﻮﺗﺎﻟﯿﺘﺮ ﻧﺪاﺷﺘﻪاﻧﺪ؟ ﻣﮕﺮ ﺧﻤﯿﻨﯽ را ﺧﻮدﺷﺎن از ﭘﺎرﯾﺲ ﺗﺰرﯾﻖ ﻧﮑﺮدﻧﺪ؟ ﺑﺮو ﯾﮏ ﻓﮑﺮی ﺑﻪ ﺣﺎل ﺧﻮدت ﺑﮑﻦ، ﺑﺪﺑﺨﺖ! ﺗﻮ ﮐﻪ ﻣﯽﺗﻮاﻧﯽ ﺑﮑﻦ. ﺑﻬﺸﺎن ﻧﺸﺎن ﺑﺪه ﮐﻪ از زور ﮔﺸﻨﮕﯽﻧﯿﺎﻣﺪهای اﯾﻨﺠﺎ. ﻣﺸﮑﻞ ﺳﯿﺎﺳﯽ داری. ﭘﻨﺎﻫﻨﺪه ﺷﺪهای ﮐﻪ ﻫﻤﯿﻦ را ﺑﮕﻮﯾﯽ. آﺧﺮ ﺗﻮﭼﯽ از اﯾﻦﻫﺎ ﮐﻢ داری؟ ﭘﺪر ﮐﻪ اﺻﻼً ﮐﺴﯽ را ﺑﻪ ﺗﺨﻤﺶ ﻫﻢ ﺣﺴﺎب ﻧﻤﯽﮐﻨﺪ، ﺑﻪ اﺷﺎرهای ﻣﯽﺗﻮاﻧﺪ ﯾﮏ ﻟﺸﮑﺮ از اﯾﻦ ﻧﺎﮐﺲﻫﺎ را ﺑﺨﺮد و آزاد ﮐﻨﺪ. ﺿﺮﺑﻪ ﺧﻮردهای، ﻣﺠﯿﺪ. اﻣﺎ ﺑﻪ ﻗﻮل آﻟﻤﺎﻧﯽﻫﺎ ﭼﯿﺰی ﮐﻪ ﺗﻮ را ﻧﮑﺸﺪ ﻗﻮیﺗﺮت ﻣﯽﮐﻨﺪ. ﻣﻦ ﻗﻮیﺗﺮم. ﻣﻦ ﻗﻮیﺗﺮم؟ ﺑﻌﺪ دﯾﮕﺮ ﺣﺎل ﺧﻮدم را ﻧﻔﻬﻤﯿﺪم و ﺑﺎ ﻣﺸﺖ ﺧﻮاﺑﺎﻧﺪم ﺗﻮی ﭼﺎﻧﻪی آن ﻫﻤﺴﺎﯾﻪی اﺑﻠﻬﻢ ﮐﻪﺑﻌﺪ از ﭼﻨﺪ ﺳﺎل ﻫﻨﻮز ﻧﻤﯽداﻧﺴﺖ ﻣﻦ ﮐﺠﺎﯾﯽام. و ﻋﺎﺷﻖ ﻣﺮﺳﺪس ﺳﺮﻣﻪایاش ﺑﻮد. ﺑﺎز زدم، زدم، زدم.
در ﺳﮑﻮت اﺗﺎق، ﻣﺠﯿﺪ ﺳﯿﮕﺎر ﻣﯽﮐﺸﯿﺪ و ﺑﺎ ﺗﮑﺎنﻫﺎی ﯾﮑﻨﻮاﺧﺖ ﺳﺮش، ﻣﺜﻞ آوﻧﮓ، زﻣﺎن را ﻃﯽ ﻣﯽﮐﺮد. ﻣﺜﻞ ﻣﻮﺗﻮر از ﮐﺎراﻓﺘﺎدهای ﺑﻮد ﮐﻪ ﻧﻪ ﻏﺮش ﻣﯽﮐﺮد، ﻧﻪ دل ﺑﺎد را ﻣﯽﺷﮑﺎﻓﺖ، و ﻧﻪ ﻫﯿﭻ. ﻟﮑﻨﺘﻪای ﺑﻮد ﮐﻪ ﮐﺎری ازش ﺑﺮ ﻧﻤﯽآﻣﺪ. و ﻓﻘﻂ ﺑﻮد. ﺟﺎﺑﻨﺪﮐﻦ.
اﻧﮕﺎر ﻧﻪ اﻧﮕﺎر ﮐﻪ روزی، روزﮔﺎری از ﻃﺒﻘﻪی دوم ﺑﻪ ﺧﯿﺎﺑﺎن ﻣﯽﭘﺮﯾﺪ و ﻣﯽدوﯾﺪ. ﺷﯿﺸﻪ ﻣﯽﺷﮑﺴﺖ. ﺑﻪ ﯾﮏ ﺟﺴﺖ از روی ﻣﺎﺷﯿﻨﯽ ﻣﯽﮔﺬﺷﺖ. ﺗﻈﺎﻫﺮات ﺿﺪ رژﯾﻢ را ﺟﻠﻮ ﺳﻔﺎرﺗﺨﺎﻧﻪﻫﺎ رﻫﺒﺮی ﻣﯽﮐﺮد. اﺳﻤﺶ در ﻟﯿﺴﺖ ﺳﯿﺎه آﻣﺪه ﺑﻮد و ﻫﯿﭽﻮﻗﺖ ﭘﺎک ﻧﺸﺪه ﺑﻮد.
اﻧﮕﺎر ﻧﻪ اﻧﮕﺎر ﮐﻪ روزی روزﮔﺎری ﻣﯽﺗﻮاﻧﺴﺖ ﺳﺮان ﭼﻨﺪ ﮔﺮوه ﺳﯿﺎﺳﯽ را ﻣﺘﻘﺎﻋﺪﮐﻨﺪ ﯾﮏ ﻧﺸﺮﯾﻪی ﻫﻔﺘﮕﯽ ﻣﺸﺘﺮک اﻧﺘﺸﺎر دﻫﻨﺪ. ﺳﺎزﻣﺎﻧﺪﻫﯽ ﮐﺮده ﺑﻮد، ﺳﺮدﺑﯿﺮﺗﻌﯿﯿﻦ ﮐﺮده ﺑﻮد، و از ﻧﯿﺮوﻫﺎی ﭘﺮاﮐﻨﺪه ﯾﮏ ﻣﺠﻤﻮﻋﻪی ﻣﺘﺸﮑﻞ ﺳﺎﺧﺘﻪ ﺑﻮد، اﻣﺎ ﻫﻨﮕﺎم اﻧﺘﺸﺎر ﺷﻤﺎرهی ﭼﻬﺎرم ﺷﻨﯿﺪه ﺑﻮد ﮐﻪ ﯾﮏﺑﯿﺎﻧﯿﻪی ﻣﻬﻢ ﺳﺎزﻣﺎﻧﺶ را از ﺻﻔﺤﻪی اول ﺑﺮدهاﻧﺪﺻﻔﺤﻪی ﭘﻨﺠﻢ. ﻫﻤﺎن ﻟﺤﻈﻪ ﺗﻠﻔﻦ را ﺑﺮداﺷﺘﻪ ﺑﻮد و در دو ﺟﻤﻠﻪ ﻗﺎل ﻗﻀﯿﻪ را ﮐﻨﺪه ﺑﻮد:
»ﺑﺒﻨﺪﯾﺪ درِ آن ﮐﺜﺎﻓﺖ را. از اﻣﺮوز ﻧﺸﺮﯾﻪ ﻣﻨﺘﺸﺮ ﻧﻤﯽﺷﻮد.«
اﻧﮕﺎر ﻧﻪ اﻧﮕﺎر ﮐﻪ زﯾﺮ اﻋﻼﻣﯿﻪﻫﺎش ﻣﯽﻧﻮﺷﺖ ﺳﺮﻧﮕﻮن ﺑﺎد رژﯾﻢ ﺧﻮﻧﺨﻮار ﺟﻤﻬﻮری اﺳﻼﻣﯽ. و اﻧﮕﺎر او ﻧﺒﻮد ﮐﻪ ﺑﺎﻻی اﻋﻼﻣﯿﻪﻫﺎش ﻣﯽﻧﻮﺷﺖ: ﻣﺎ ﮐﻤﻮﻧﯿﺴﺘﯿﻢ.
ﻧﻪ ﺑﺮادر، از ﭘﺸﺖ دﯾﻮارﻫﺎی ﺷﯿﺸﻪای ﻧﻤﯽﺷﻮد ﮐﺎری ﮐﺮد. ﺻﺪات را ﻧﻤﯽﺷﻨﻮﻧﺪ. ﻣﺒﺎرزهات را ﻧﻤﯽﺑﯿﻨﻨﺪ. اﻋﻼﻣﯿﻪﻫﺎت را ﻧﻤﯽﺧﻮاﻧﻨﺪ. اﺻﻼً ﺑﻪ ﺣﺴﺎﺑﺖ ﻧﻤﯽآورﻧﺪ. ﻫﺮﭼﻪ را ﺑﺨﻮاﻫﻨﺪ اﻧﺘﺨﺎب ﻣﯽﮐﻨﻨﺪ و در ﻣﻮﻗﻊ ﻧﯿﺎز از ﻫﺮ ﭼﯿﺰت ﺳﻮد ﺧﻮدﺷﺎن را ﻣﯽﺑﺮﻧﺪ.
ﺗﮏ و ﺗﻨﻬﺎ ﮐﻪ در ﺣﺎﺷﯿﻪی ﺧﯿﺎﺑﺎن راه ﺑﺮوی، ﺑﻪ ﺳﯿﮕﺎرت ﭘﮏ ﺑﺰﻧﯽ، و ﮔﺎﻫﯽﻟﮏ روی ﮐﻔﺸﺖ را ﭘﺎک ﮐﻨﯽ، ﻫﯿﭻ ﮐﺎری ﺑﻪ ﮐﺎرت ﻧﺪارﻧﺪ. ﺑﺮو ﺑﺮادر. ﻓﻘﻂ ﯾﺎدت ﺑﺎﺷﺪ وﻗﺘﯽ ﺳﻮار ﻗﻄﺎر ﺷﻬﺮی ﻣﯽﺷﻮی ﺑﻠﯿﺖ ﺑﺨﺮی، وﮔﺮﻧﻪ ﯾﮑﯽ ﻣﯽآﯾﺪ ﺑﺎﻻی ﺳﺮت، ﭘﺲ ﮔﺮدﻧﺖ را ﻣﯽﮔﯿﺮد و ﭘﺮﺗﺖ ﻣﯽﮐﻨﺪ ﺑﯿﺮون، ﺷﺼﺖ ﻣﺎرک ﺟﺮﯾﻤﻪ ﻣﯽﺷﻮی و آﺑﺮوت ﻣﯽرود. ﺟﻠﻮ آنﻫﻤﻪ ﭼﺸﻢ ﮐﻪ در اﯾﺴﺘﮕﺎه اﯾﺴﺘﺎدهاﻧﺪ، و ﺟﻠﻮ آنﻫﻤﻪ ﭼﺸﻢﮔﺬران در ﻗﻄﺎری ﮐﻪ ﺳﻮار ﺑﻮدی، ﭼﻨﺎن ﺧﺠﺎﻟﺖ ﻣﯽﮐﺸﯽ ﮐﻪ ﺧﯿﺲ ﻋﺮق ﻣﯽﺷﻮی. راه ﺑﺮو. در ﻧﺮﻣﻪ آﻓﺘﺎب ﺻﺒﺤﮕﺎﻫﯽ ﺧﻮدت را ﺑﮑﺶ و ﺑﺮﺳﺎن ﺑﻪ ﺟﺎﯾﯽﮐﻪ اﮔﺮ ﻫﻢ ﻧﺮوی ﻫﯿﭻ اﺗﻔﺎﻗﯽ ﻧﻤﯽاﻓﺘﺪ. ﺑﻪ ﺻﻨﺪﻟﯽ و ﻣﯿﺰ و ﺗﯿﺮ و ﺗﺨﺘﻪی ﮐﻨﺎر ﺧﯿﺎﺑﺎن ﻧﮕﺎه ﮐﻦ ﮐﻪ دﯾﺸﺐ ﺑﯿﺮون ﮔﺬاﺷﺘﻪاﻧﺪ. ﯾﮏ ﻣﯿﺰ ﻋﺴﻠﯽ ﮔﺮد ﮐﻮﭼﻮﻟﻮ ﭼﺸﻤﺖ را ﻣﯽﮔﯿﺮد، ﺑﻪ ﻃﺮﻓﺶ ﺑﺮو. ﺑﻪ دﺧﺘﺮ ﺟﻮاﻧﯽ ﮐﻪ از ﭘﻨﺠﺮه ﻧﮕﺎه ﻣﯽﮐﻨﺪ ﺑﮕﻮ روز ﺑﺨﯿﺮ. ﺑﺎﺗﺮدﯾﺪ ﺑﻪ ﻣﯿﺰ ﮐﻮﭼﻮﻟﻮ ﻧﮕﺎه ﮐﻦ، و دل ﺑﻪ درﯾﺎ ﺑﺰن:
»دارف اﯾﺶ داس ﻣﯿﺘﻨِﻤﻦ؟«
»ﯾﺎ، ﺑﯿﺘﻪﺷﻮن.«
»داﻧﮑﻪﺷﻮن.«
ﻣﯿﺰ را ﺑﺮدار. ﻧﮕﺎﻫﯽ دﯾﮕﺮ ﺑﻪ دﺧﺘﺮ ﺑﯿﻨﺪاز ﮐﻪ ﺑﺎ ﻟﺒﺨﻨﺪی از رﺿﺎﯾﺖ وراﻧﺪازت ﻣﯽﮐﻨﺪ، ﺑﺎ ﺳﺮ دوﺑﺎره ﺗﺸﮑﺮ ﮐﻦ، و اﮔﺮ ﭘﺮﺳﯿﺪ ﮐﺠﺎﯾﯽ ﻫﺴﺘﯽ، ﺑﮕﻮ ﻟﯿﺒﯽ، ﺑﮕﻮ ﭘﺎﮐﺴﺘﺎن، ﺑﮕﻮ ﺟﻬﻨﻢ، ﻧﮕﻮ اﯾﺮان. آﺑﺮوی اﯾﺮان را ﻧﺒﺮ. ﻣﯿﺰ را ﺑﺮدار و ﺑﻪ ﺧﺎﻧﻪات ﺑﺒﺮ. اﺻﻼً داﺷﺘﯽ ﮐﺠﺎ ﻣﯽرﻓﺘﯽ؟ وﻟﺶ ﮐﻦ ﻣﺠﯿﺪ، ﭼﻪ ﺟﻠﺴﻪای، ﭼﻪ ﮐﺸﮑﯽ؟ ﺑﺮﮔﺮد ﺑﺮو ﺧﺎﻧﻪ، ﯾﮏ ﭼﺎی دم ﮐﻦ، ﺑﯿﻔﺖ روی ﻣﺒﻞ و ﮐﻨﺘﺮل ﺗﻠﻮﯾﺰﯾﻮن را ﺑﮕﺬار روی ﻣﯿﺰ ﮔﺮد ﮐﻮﭼﻮﻟﻮ. از اﯾﻦ ﮐﺎﻧﺎل ﺑﺮو ﺑﻪ آن ﮐﺎﻧﺎل. دﻧﯿﺎ را ﺳﯿﺎﺣﺖ ﮐﻦ. زﻧﺪﮔﯽ ﻣﯽﮔﺬرد. ﺗﻠﻔﻦ ﻫﻢ ﻧﺰن ﮐﻪ ﺑﮕﻮﯾﯽ ﺳﺮ وﻋﺪه ﻧﻤﯽرﺳﯽ . اﺻﻼً ﺑﻪ ﺻﺪای زﻧﮓ ﺗﻠﻔﻦ ﺗﻮﺟﻪ ﻧﮑﻦ. ﭼﻬﺎرﺗﺎ ﮐﻪ ﺑﺰﻧﺪ، ﺻﺪای آﻟﻤﺎﻧﯽ ﺧﻮدت ﻣﯽﮔﻮﯾﺪ ﻣﻦ در ﺧﺎﻧﻪ ﻧﯿﺴﺘﻢ، ﻟﻄﻔﺎً ﭘﯿﺎم ﺧﻮد را ﺑﮕﺬارﯾﺪ.
ﺑﻪ آﻟﻤﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﺣﺮف ﻣﯽزﻧﯽ ﺣﺎﻟﺘﯽ در ﺻﺪات ﻧﯿﺴﺖ، ﻧﻪ ﻏﻤﯽ، ﻧﻪ ﻏﻤﺒﺎدی، ﻧﻪ... ای ﻣﺮدهﺷﻮر اﯾﻦ ﺣﺎل آدم را ﺑﺒﺮد ﮐﻪ ﻓﻘﻂ وﻗﺘﯽ ﺑﻪ زﺑﺎن ﻣﺎدری ﺣﺮف ﻣﯽزﻧﺪ، ﻫﻤﻪی ﻫﺴﺘﯽاش ﻣﯽآﯾﺪ ﺑﺎﻻ. آدم رو ﻣﯽﺷﻮد. ﺣﺮف ﮐﻪ ﻣﯽزﻧﯽ ﺧﻮدت را ﺗﻌﺮﯾﻒ ﻣﯽﮐﻨﯽ، ﻫﻤﯿﻦ ﮐﻪ دﻫﻨﺖ ﺑﺎز ﺷﻮد ﻣﯽﻓﻬﻤﻨﺪ ﮐﯽ ﻫﺴﺘﯽ و ﭼﻨﺪﻣَﺮده ﺣﻼﺟﯽ. ﺻﺪای ﻧﺎﻗﻮس ﮐﻠﯿﺴﺎ ﺗﺎﺑﺪار و ﭘﺮﻃﻨﯿﻦ ﻣﯽﭘﯿﭽﯿﺪ. ﻣﺠﯿﺪ ﺑﻠﻨﺪﺷﺪ، ﭘﻨﺠﺮه را ﭼﻔﺖ ﮐﺮد و ﻧﺸﺴﺖ. ﺻﺪا ﻣﺤﻮ و دور در ﻫﯿﺎﻫﻮی ﺷﻬﺮ ﮔﻢ ﻣﯽﺷﺪ. ﮔﻤﮕﺸﺘﮕﯽ ﻏﺮﯾﺒﯽ ﻣﺜﻞ دﻧﺪاندرد داﯾﻤﯽ، ﻣﻼﯾﻢ در ﻣﻐﺰش ﭼﻨﺒﺮه ﻣﯽﺧﻮرد، ﺗﺎب ﺑﺮﻣﯽداﺷﺖ و از ﮔﻮشﻫﺎش ﺑﯿﺮون ﻣﯽرﯾﺨﺖ. ﻣﺜﻞ آﺑﺸﺎر از دو ﻃﺮف روی ﺷﺎﻧﻪﻫﺎش ﺟﺎری ﻣﯽﺷﺪ، ﺗﻨﺶ را ﻣﺴﺢ ﻣﯽﮐﺮد و روی ﮐﻔﺸﺶ ﻣﯽﻧﺸﺴﺖ. ﺑﺎ دو اﻧﮕﺸﺖ ﺗﻔﯽ زد و ﻣﺎﻟﯿﺪ.
ﻋﮑﺲ دﯾﮕﺮی از ﺟﻌﺒﻪ ﺑﺮداﺷﺖ و ﮔﺬاﺷﺖ روی ﻋﮑﺲ ﻗﺒﻠﯽ. ﭼﺸﻢﻫﺎش ﺑﺮق زد و ﻟﺒﺨﻨﺪی ﺗﻤﺎم ﺻﻮرﺗﺶ را ﮔﺮﻓﺖ؛ ﭘﺎرﯾﺲ. دوازده ﺳﺎل ﭘﯿﺶ. اوﻟﯿﻦ ﺳﺨﻨﺮاﻧﯽ ﻣﻦ ﭘﺎرﯾﺲ ﺑﻮد. ﺑﯿﺸﺘﺮ از ﻫﺰار ﻧﻔﺮ آدم آﻣﺪه ﺑﻮد. آﻧﻘﺪر ﺷﻠﻮغ ﺷﺪه ﺑﻮد ﮐﻪ ﻣﺎﺷﯿﻦﻫﺎی ﭘﻠﯿﺲ دور ﺗﺎ دور ﺳﺎﺧﺘﻤﺎن را در ﮐﻨﺘﺮل داﺷﺘﻨﺪ، ﺧﯿﺎﺑﺎنﻫﺎی اﻃﺮاف را ﺑﺴﺘﻪ ﺑﻮدﻧﺪ. دو ﺗﺎ آﻣﺒﻮﻻﻧﺲ ﺑﺮای اﺣﺘﯿﺎط ﺟﻠﻮ در ﺳﺎﻟﻦ ﮐﺸﯿﮏ ﻣﯽداد، و ﻣﻦ آﻧﻘﺪر ﻫﯿﺠﺎن داﺷﺘﻢ ﮐﻪ ﺧﯿﺎل ﻣﯽﮐﺮدم ﺳﺮﻧﻮﺷﺖ ﻣﻤﻠﮑﺖ از ﻫﻤﺎن ﺷﺐ ﺗﻐﯿﯿﺮ ﺧﻮاﻫﺪ ﮐﺮد. ﺗﻮی دﻟﻢ ﮔﻔﺘﻢ ﺗﮑﻠﯿﻒ اﯾﻦ ﻣﻠﺖ ﺑﺎﯾﺪ اﻣﺸﺐروﺷﻦ ﺷﻮد.
ﭘﯿﺮﻫﻦ آﺑﯽ ﭼﻬﺎرﺧﺎﻧﻪ ﺗﻨﻢ اﺳﺖ. ﭼﻘﺪر ﻻﻏﺮ ﺑﻮدهام. اﺧﻢﻫﺎم ﺗﻮ ﻫﻢ اﺳﺖ و اﻧﮕﺎر دارم ﺳﻮت ﻣﯽزﻧﻢ. آن ﺷﺐ اﻓﺸﺎﮔﺮی ﮐﺮدم، ﭘﺘﻪﺷﺎن را روی آب رﯾﺨﺘﻢ. ﮔﻔﺘﻢ اﯾﻦ اﺳﺖ ﻣﺒﺎرزهی ﻣﺎ، اﯾﻦ اﺳﺖ رژﯾﻤﯽ ﮐﻪ ﺑﺮ ﮐﺸﻮرﻣﺎ ﺣﮑﻮﻣﺖ ﻣﯽﮐﻨﺪ، اﯾﻦ اﺳﺖ آﯾﻨﺪهای ﮐﻪ در ﭘﯿﺶ دارﯾﻢ، اﯾﻦ اﺳﺖ... ﭼﻪ ﻣﯽداﻧﻢ.
ﺳﺎﻋﺖﯾﺎزده ﺷﺐ ﺟﻠﺴﻪ ﺗﻤﺎم ﺷﺪ. دو ﻧﻔﺮ ﻣﺮا از ﻻی ﺟﻤﻌﯿﺖ ﺑﯿﺮون ﮐﺸﯿﺪﻧﺪ و ﺑﺎ ﻣﺎﺷﯿﻦ ﺑﻪ ﺑﺎﻏﯽ ﺑﯿﺮون از ﺷﻬﺮ ﭘﺎرﯾﺲ ﺑﺮدﻧﺪ ﮐﻪ ﻣﯽﮔﻔﺘﻨﺪ ﺗﻘﺮﯾﺒﺎً ﺗﻤﺎم ﺳﺮان اﭘﻮزﯾﺴﯿﻮن در آن ﻣﻬﻤﺎﻧﯽﺷﺮﮐﺖ دارﻧﺪ، ﯾﮑﯽ از ﻣﻘﺎﻣﺎت ﺑﺮﺟﺴﺘﻪی وزارت ﺧﺎرﺟﻪی ﻓﺮاﻧﺴﻪ ﻫﻢ ﺑﻮد، آدم ﻻﻏﺮی ﮐﻪ ﻫﺮﮔﺰ ﻧﻔﻬﻤﯿﺪم زن اﺳﺖ ﯾﺎ ﻣﺮد. ﮐﺖ ﮔﻞ و ﮔﺸﺎدی ﭘﻮﺷﯿﺪه ﺑﻮد ﮐﻪ ﻻﻏﺮی ﻏﻢاﻧﮕﯿﺰش را ﺑﭙﻮﺷﺎﻧﺪ، ﺑﺎ ﺑﻠﻮزی ﯾﻘﻪ اﺳﮑﯽ، ﻣﻮﻫﺎی ﺻﺎف ﮐﻮﺗﺎه ﮐﻪ ﮐﻤﯽ روی ﮔﻮﺷﺶ را ﻣﯽﭘﻮﺷﺎﻧﺪ و ﭼﻘﺪر ﺗﻤﯿﺰ ﺑﻮد، ﺑﺮق ﻣﯽزد. ﺑﻪ ﻣﻦ ﺧﻮﺷﺎﻣﺪ ﮔﻔﺖ و ﻗﺪری درﺑﺎرهی ﻗﺪرت اﭘﻮزﯾﺴﯿﻮن اﯾﺮان ﺣﺮف زدﯾﻢ.
ﺑﻨﯽﺻﺪر و رﺟﻮی ﻫﻢ ﺑﻮدﻧﺪ. ﻣﻦ ﺑﺎﻫﺎﺷﺎن روﺑﻮﺳﯽ ﮐﺮدم، و از رﺟﻮی ﭘﺮﺳﯿﺪم ﮐﻪ از ﺑﺮادرم، ﺳﻌﯿﺪ ﭼﻪ ﺧﺒﺮ دارد. ﮔﻔﺖ ﮐﻪ ﺳﻌﯿﺪ در ﺑﻐﺪاد اﺳﺖ، و اﻣﺮوز ﺗﻠﻔﻨﯽ ﺑﺎﻫﺎش ﺣﺮف زدهام، ﺣﺘﺎ ﺑﻪ او ﺧﺒﺮ دادهام ﮐﻪ ﺷﻤﺎ اﻣﺸﺐ ﻣﯽآﯾﯿﺪ اﯾﻨﺠﺎ. ﮐﻤﯽ از ﺣﺪ ﻣﻌﻤﻮل ﭼﺎقﺗﺮ ﺷﺪه ﺑﻮد، و دﯾﮕﺮ ﺑﻪ ﯾﮏ ﭼﺮﯾﮏ ﺷﺒﺎﻫﺘﯽ ﻧﺪاﺷﺖ ﺑﻨﯽﺻﺪر ﮔﻔﺖ: «از ﭘﺪرت ﭼﻪ ﺧﺒﺮ داری؟» و از آن اﺳﺪ ﺧﻄﺮﻧﺎک. ﺗﻮدﻣﺎﻏﯽ ﺣﺮف ﻣﯽزد.
»ﻫﯿﭻ.«
»آدم ﺧﻄﺮﻧﺎﮐﯽ اﺳﺖ. ﯾﮑﯽ از ارﮐﺎن ﻣﻬﻢ واواک ﺑﻪﺷﻤﺎر ﻣﯽرود.«
ﻗﺒﻞ از اﯾﻨﮑﻪ رﺋﯿﺲ ﺟﻤﻬﻮر ﺷﻮد دو ﺳﻪ ﺑﺎر ﺑﻪ ﺑﺎغ ﭘﺪر آﻣﺪه ﺑﻮد، و ﭘﺪر در اﻧﺘﺨﺎﺑﺎت او رأی ﺑﺎزار را ﺑﻪ ﺗﻮﺑﺮه ﮐﺸﯿﺪ. ﯾﮑﺒﺎر ﻫﻢﮐﻪ ﺗﺎزه رﺋﯿﺲ ﺟﻤﻬﻮر ﺷﺪه ﺑﻮد ﺑﻪ ﺧﺎﻧﻪﻣﺎن آﻣﺪ. و ﻣﻦ اﺳﻤﺶ را ﮔﺬاﺷﺘﻪ ﺑﻮدم «ﮐﯿﺶ ﺷﺨﺼﯿﺖ». ﻫﯿﭽﻮﻗﺖ از اﯾﻦ آدم ﺧﻮﺷﻢ ﻧﯿﺎﻣﺪ، و ﻧﻤﯽداﻧﻢ ﭼﺮا ﯾﺎزده ﻣﯿﻠﯿﻮن ﻧﻔﺮ ﺑﻪ او رأی داده ﺑﻮدﻧﺪ. ﮔﻔﺖ: «ﻣﺮگ دو ﻧﻔﺮ ﺑﺮای ﻣﻦﺧﯿﻠﯽ ﻧﺎﮔﻮار ﺑﻮد، ﯾﮑﯽ ﺑﺮادرت اﯾﺮج، ﯾﮑﯽ ﻫﻢ ﺳﯿﺪ ﺣﺴﯿﻦ ﺻﻔﻮی. دوﺗﺎ ﺟﻮان ﺑﯽﻧﻈﯿﺮ ﭘﺮﺷﻮر را ﭘﺮﭘﺮ ﮐﺮدﻧﺪ، ﺗﺄﺳﻒاﻧﮕﯿﺰ.»
ﺳﺮ ﻣﯿﺰ ﺷﺎم، ﻣﻦ ﺑﻪ ﮐﻤﺒﻮدﻫﺎی اﯾﻤﻨﯽ اﻧﺘﻘﺎد ﮐﺮدم و دو ﺳﻪ ﻟﻘﻤﻪ ﺑﯿﺸﺘﺮﻧﺘﻮاﻧﺴﺘﻢ ﺑﺨﻮرم. ﯾﺎدم ﻧﯿﺴﺖ ﭼﯽ ﺧﻮردم، ﻓﻘﻂ ﺑﻪ ﯾﺎد دارم ﮐﻪ ﺑﻌﺪ از ﺷﺎم، ﺣﺪود ﺳﺎﻋﺖ دوازدهوﻧﯿﻢ ﺑﺎران ﺑﯽرﻣﻘﯽ ﺷﺮوع ﺷﺪه ﺑﻮد. ﻣﺎ زﯾﺮ ﻃﺎقﻧﻤﺎی ﺑﺎغ ﻗﺪم ﻣﯽزدﯾﻢ و ﺳﯿﮕﺎر ﻣﯽﮐﺸﯿﺪﯾﻢ. ﺑﻨﯽﺻﺪر زﯾﺮ ﯾﮑﯽ از ﻃﺎقﻧﻤﺎﻫﺎ داﺷﺖ دﺳﺘﮕﺎه ﺟﺪﯾﺪی را آزﻣﺎﯾﺶ ﻣﯽﮐﺮد ﮐﻪ ﻣﯽﮔﻔﺘﻨﺪ دو ﻫﺰار ﻧﻮع ﺑﺎزی در آن ﺗﻌﺒﯿﻪﺷﺪه اﺳﺖ. روی ﭼﺎرﭘﺎﯾﻪی ﺑﻠﻨﺪی ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮد، اﻫﺮم دﺳﺘﮕﺎه را در دﺳﺖﮔﺮﻓﺘﻪ ﺑﻮد، ﻣﺜﻞ ﯾﮏ ﺧﻠﺒﺎن ﻫﻮاﭘﯿﻤﺎی ﺟﻨﮕﯽ ﮐﻪ ﭼﻬﺎرﭼﺸﻤﯽ ﺑﺎﯾﺪ ﻣﺮاﻗﺐ ﺑﺎﺷﺪ، ﻫﻢ ﺑﻤﺒﺎران ﮐﻨﺪ و ﻫﻢ ﺑﮕﺮﯾﺰد، ﭼﺸﻢ از ﻣﻮﻧﯿﺘﻮر ﺑﺮﻧﻤﯽداﺷﺖ.
ﯾﮏ اﺗﻮﺑﺎن ﺑﺰرگ ﺑﻮد ﮐﻪ ﻫﺰاران ﻣﺎﺷﯿﻦ ﺑﺎ ﺳﺮﻋﺖﻫﺎی ﻣﺨﺘﻠﻒ ﻣﯽﮔﺬﺷﺘﻨﺪ. ﺑﻨﯽﺻﺪر ﻣﯽﺑﺎﯾﺴﺖ ﺑﺎ اﻫﺮم دﺳﺘﺶ ﯾﮏ ﻣﺮغ و ﺷﺶ ﺟﻮﺟﻪ را از اﯾﻦﻃﺮف ﺟﺎده ﻣﯽﺑﺮد آنﻃﺮف. آﻧﻬﺎ ﻗﺪﻗﺪ ﻣﯽﮐﺮدﻧﺪ و ﻣﺎﺷﯿن ﻏﺮشﮐﻨﺎن ﻣﯽﮔﺬﺷﺘﻨﺪ. ﮔﻔﺖ: »ﺑﺴﯿﺎر ﺧﻮب.«
ﺧﯿﻠﯽ ﻫﯿﺠﺎناﻧﮕﯿﺰ ﺑﻮد. ﺑﻨﯽﺻﺪر ﺑﺎر اول را ﺧﺮاب ﮐﺮد. ﻣﺮغ و ﺟﻮﺟﻪﻫﺎ رﻓﺘﻨﺪ زﯾﺮ ﻣﺎﺷﯿﻦ و ﭘﺮ ﻣﺮغ ﺗﻤﺎم ﺻﻔﺤﻪی ﻣﻮﻧﯿﺘﻮر را ﭘﻮﺷﺎﻧﺪ. ﮔﻔﺖ: »ﺑﺴﯿﺎر ﺧﻮب.« آﻧﻬﺎ ﮐﻪ دورش ﺣﻠﻘﻪ زده ﺑﻮدﻧﺪ، ﺷﻠﻮغ ﮐﺮدﻧﺪ و ﺧﻨﺪﯾﺪﻧﺪ.ﺑﻨﯽﺻﺪر دﺳﺖﻫﺎش را ﺑﻪ ﺣﺎﻟﺖ ﺗﺴﻠﯿﻢ ﺑﺎﻻ ﺑﺮد، ﭼﺸﻢﻫﺎش را ﺑﺴﺖ و ﻫﻤﺎنﻃﻮر ﺑﺎ ﻟﺒﺨﻨﺪ، ﻧﯿﻢﭼﺮﺧﯽ زد و ﮔﻔﺖ: »آرام ﺑﺎﺷﯿﺪ، ﻟﻄﻔﺎً. آرام ﺑﺎﺷﯿﺪ.«
ﺳﮑﻪای در دﺳﺘﮕﺎه اﻧﺪاﺧﺖ و دوﺑﺎره ﺷﺮوع ﮐﺮد. ﻣﺮغ و ﺟﻮﺟﻪﻫﺎ ﻗﺪﻗﺪﮐﻨﺎن از ﭘﯿﺎدهرو ﺑﻪﻃﺮف ﺟﺎده راه اﻓﺘﺎدﻧﺪ. ﺳﯿﻞ ﻣﺎﺷﯿﻦﻫﺎ ﮐﻪ ﯾﮑﯽ ﺗﻨﺪ ﻣﯽﮔﺬﺷﺖ و ﯾﮑﯽ آرام ﺗﻤﺎﻣﯽ ﻧﺪاﺷﺖ، و ﻣﺮغ و ﺟﻮﺟﻪﻫﺎی ﺳﺮﮔﺮدان ﻻی ﻻﺳﺘﯿﮏﻫﺎی ﺳﯿﺎه و ﺧﺸﻦ ﻣﺎﺷﯿﻦﻫﺎ ﮔﯿﺮ اﻓﺘﺎده ﺑﻮدﻧﺪ. ﺑﻨﯽﺻﺪر ﮔﻔﺖ: «ﺟﻨﺎب اﻣﺎﻧﯽ، ﺑﺎ دﻗﺖ ﻧﮕﺎه ﮐﻦ ﺑﺒﯿﻦ ﻣﺎرک ﻻﺳﺘﯿﮏﻫﺎ ﭼﯿﺴﺖ؟» ﺧﻨﺪﯾﺪ و ﺑﻪ ﺑﺎزیاش اداﻣﻪ داد.
ﻣﯽﺧﻮاﺳﺖﺑﺎ ﻣﻦ ﺷﻮﺧﯽ ﮐﻨﺪ و ﻣﻦ ﺣﻮﺻﻠﻪاش را ﻧﺪاﺷﺘﻢ. آﺧﺮش ﻫﻢ ﻧﻔﻬﻤﯿﺪم ﺗﻮاﻧﺴﺖ ﻣﺮغ و ﺟﻮﺟﻪﻫﺎ را از اﺗﻮﺑﺎن ﺑﮕﺬراﻧﺪ ﯾﺎ ﻧﻪ. ﻣﻦ داﺷﺘﻢ ﺑﺎ ﯾﮏ زن ﻣﻮ ﻓﺮﻓﺮی ﺗﻘﺮﯾﺒﺎً ﭼﺎق درﺑﺎرهی ﺿﺮورت ﯾﮏ ﺟﻨﮓ ﻣﺴﻠﺤﺎﻧﻪی ﺗﻤﺎم ﻋﯿﺎر ﺣﺮف ﻣﯽزدم و ﺳﯿﮕﺎر ﻣﯽﮐﺸﯿﺪم.
آن ﺷﺐ در ﺧﺎﻧﻪی م. آزرم ﺷﺎﻋﺮ ﺧﻮاﺑﯿﺪم ﮐﻪ در ﺗﻤﺎم ﻣﺪت ﻣﻬﻤﺎﻧﯽ دور و ﺑﺮم ﺑﻮد. ﺑﺎ ﻣﻬﺮﺑﺎﻧﯽ ﻟﺒﺨﻨﺪ ﻣﯽزد و ﻣﯽﮔﻔﺖ ﺧﻮش آﻣﺪی. ﯾﮏ ﻣﺎﺷﯿﻦ ﻫﻢ در اﺧﺘﯿﺎرش ﮔﺬاﺷﺘﻪ ﺑﻮدﻧﺪ ﮐﻪ ﺑﺘﻮاﻧﺪ راﺣﺖ ﺑﻪ ﺧﺎﻧﻪاش ﺑﺮﮔﺮدد. ﮔﻤﺎﻧﻢ ﺳﺎﻋﺖ ﺳﻪ ﺻﺒﺢ ﺑﻮد ﮐﻪ رﺳﯿﺪﯾﻢ. در راه ﻫﻤﻪاش از ﺳﻌﯿﺪ ﺑﺎ ﻣﻦ ﺣﺮف زد، در ﺗﻬﺮان ﻫﻢ ﺑﺎ ﺳﻌﯿﺪ راﺑﻄﻪی ﻧﺰدﯾﮑﯽ داﺷﺖ. از ﻣﻦ ﺧﻮﺷﺶ ﻧﻤﯽآﻣﺪ. ﻣﯽﮔﻔﺖ اﭘﻮرﺗﻮﻧﯿﺴﺖ ﭼﭗﻧﻤﺎ. ﺑﻪ ﺧﺎﻧﻪﻣﺎن ﻣﯽآﻣﺪ، زﯾﺮ ﻋﮑﺴﺶ را اﻣﻀﺎ ﻣﯽﮐﺮد و ﻣﯽداد ﺑﻪ ﺳﻌﯿﺪ. و ﺣﺎﻻ از اﻋﻀﺎی رده ﺑﺎﻻی ﻧﻬﻀﺖ ﻣﻘﺎوﻣﺖﺑﻮد. ﮔﻔﺖ: »ﻋﺰﯾﺰم، ﺧﻮش آﻣﺪی. ﺑﺮادرت اﯾﺮج، ﺧﺪا رﺣﻤﺖ ﮐﻨﺪ از ﺑﺰرﮔﺎن اﻧﻘﻼب ﻣﺎ ﺑﻮد ﮐﻪ اژدﻫﺎی آدﻣﺨﻮارِ اﻧﻘﻼب او را ﺑﯿﺮﺣﻤﺎﻧﻪ ﺑﻠﻌﯿﺪ. ﺗﻮ و ﺳﻌﯿﺪ ﻫﻢ از ﻣﺒﺎرزان ﺑﺰرگ اﯾﺮان ﻫﺴﺘﯿﺪ. ﻣﻦ ﯾﮏ ﻗﺼﯿﺪه ﺑﺮای ﺳﻌﯿﺪ ﺳﺮودهام ﮐﻪ در ﻣﺠﻠﻪی «زﻣﺎن» ﭼﺎپ ﺷﺪه. ﺣﯿﻮاﻧﮑﯽ ﺳﻌﯿﺪ ﻣﺠﺒﻮر اﺳﺖ در ﺑﻐﺪاد ﺑﻤﺎﻧﺪ. او ﺟﺰو ﺳﺮان ﻧﻬﻀﺖ ﻣﺎﺳﺖ، ﺗﻮ ﻫﻢ ﻫﻤﯿﻦ ﺟﻮر. ﻣﺎ آدمﻫﺎﯾﯽ ﻣﺜﻞ ﺗﻮ و ﺳﻌﯿﺪ ﮐﻢ دارﯾﻢ. ﺧﻮش آﻣﺪی.« و راه داد ﮐﻪ ﺑﻪ اﺗﺎﻗﺶ وارد ﺷﻮم. ﯾﮏ ﺗﺨﺖ آن ﮔﻮﺷﻪ ﺑﻮد، و دور ﺗﺎ دور اﺗﺎق ﮐﺘﺎﺑﺨﺎﻧﻪﺑﻮد، ﺿﺒﻂ ﺻﻮﺗﯽ ﻫﻢ روی ﻣﯿﺰ ﺑﻮد، ﺑﺎ ﭼﻨﺪ ﻧﻮار ﭘﺨﺶ و ﭘﻼ. ﯾﮏ ﺻﻨﺪﻟﯽﺗﺎﺷﻮ از ﭘﺸﺖ ﮐﻤﺪ ﺑﯿﺮون آورد و ﮔﻔﺖ: »ﺑﻨﺸﯿﻦ ﻣﯽﺧﻮاﻫﻢ ﺗﻮ را ﺑﺒﺮم ﺑﻪ ﺷﺐﻫﺎی ﺧﺎﻃﺮه و ﻋﺸﻖ. ﺣﻮﺻﻠﻪاش را داری؟«
ﮔﻔﺘﻢ: »ﺑﻠﻪ اﻟﺒﺘﻪ. ﺧﻮاﻫﺶ ﻣﯽﮐﻨﻢ.«
ﻧﻮاری را ﮐﻪ در ﺿﺒﻂ ﺻﻮت ﺑﻮد، ﺑُﺮد ﻋﻘﺐ و دﮐﻤﻪ را ﻓﺸﺎر داد. ﺻﺪای ﮐﻒ و ﻫﻠﻬﻠﻪ آﻣﺪ، ﺑﻌﺪ ﮐﺴﯽ اﻋﻼم ﮐﺮد: »ﺷﺎﻋﺮ ﻣﺒﺎرز و ﻧﺎﻣﺪار ﻣﺎ، م. آزرم...« و ﺑﺎز ﺟﻤﻌﯿﺖﮐﻒ زدﻧﺪ.
ﯾﺎد ﺷﺐﻫﺎی اﻧﺴﺘﯿﺘﻮ ﮔﻮﺗﻪ اﻓﺘﺎدم ﮐﻪ ﯾﮑﯽ از ﺷﺐﻫﺎش را ﺑﺎ اﻣﯿﺮ و ﻧﺎﺻﺮ رﻓﺘﻪ ﺑﻮدم. ﺑﺎران ﻣﯽﺑﺎرﯾﺪ و زﯾﺮ ﻫﺮ ﭼﺘﺮ ﭼﻨﺪ ﻧﻔﺮﺟﻤﻊ ﺷﺪه ﺑﻮدﯾﻢ ﺗﺎ ﺻﺪای ﺷﺎﻋﺮ ﯾﺎ ﻧﻮﯾﺴﻨﺪهی ﭘﺸﺖ ﺗﺮﯾﺒﻮن را ﺑﺸﻨﻮﯾﻢ و ﮔﺎه ﭼﻬﺮهاش را ﺑﺒﯿﻨﯿﻢ. ﻧﻮار ﺷﻌﺮﺧﻮاﻧﯽ م. آزرم ﺷﺎﯾﺪ ﯾﮏ رﺑﻊ ﻃﻮل ﮐﺸﯿﺪ. ﻣﻦ ﺧﺴﺘﻪ ﺑﻮدم و داﺷﺘﻢﺑﻪ ﭼﺸﻢﻫﺎش ﻧﮕﺎه ﻣﯽﮐﺮدم ﮐﻪ ﺑﺮق ﻣﯽزد و ﻟﺒﺨﻨﺪی ﻣﻬﺮﺑﺎن ﺗﻤﺎم ﺻﻮرﺗﺶ را ﭘﻮﺷﺎﻧﺪه ﺑﻮد، و اﺻﻼً اﺛﺮی از ﺧﻮاب و ﺧﺴﺘﮕﯽ در آن ﻧﺒﻮد ﮐﻪ ﭘﯿﺸﻨﻬﺎد ﮐﻨﺪ ﺑﺮوﯾﻢ ﮐﭙﻪی ﻣﺮﮔﻤﺎن را ﺑﮕﺬارﯾﻢ. وﻗﺘﯽ ﺻﺪای ﮐﻒزدنﻫﺎﺗﺎ آﺧﺮ ﺗﻤﺎم ﺷﺪ، ﮔﻔﺖ: »ﻋﺰﯾﺰم، ﺧﻮش آﻣﺪی. ﻣﯽﺧﻮاﻫﯽ رﺧﺘﺨﻮاﺑﺖ را آﻣﺎده ﮐﻨﻢ ﺑﺨﻮاﺑﯽ؟«
اﻧﮕﺎر دﻧﯿﺎ را ﺑﻪ ﻣﻦ دادهاﻧﺪ. ﮔﻔﺘﻢ: » ﺑﻠﻪ. ﺧﯿﻠﯽ ﺧﺴﺘﻪام.«
ﺑﺎﻟﺒﺨﻨﺪ ﻗﺪری ﻧﮕﺎﻫﻢ ﮐﺮد: »آره. ﺧﺴﺘﻪای.« و ﺑﻌﺪ ﺑﺎ ﯾﮏ ﺣﺮﮐﺖ ﻟﺒﺨﻨﺪش را ﻣﺤﻮ ﮐﺮد، و ﺑﺎ ﭼﺸﻢﻫﺎی ﭼﺮﺧﺎن ﮔﻔﺖ: »ﺗﻮ ﺑﺎﯾﺪ ﺧﯿﻠﯽ ﻣﻮاﻇﺐ ﺧﻮدت ﺑﺎﺷﯽ. اﯾﻨﻬﺎ ﺑﻪ ﺑﭽﻪﻫﺎی ﺧﻮدﺷﺎن ﻫﻢ رﺣﻢﻧﻤﯽﮐﻨﻨﺪ. آره ﻋﺰﯾﺰم،ﭼﻬﺎرﭼﺸﻤﯽ ﻣﺮاﻗﺐ ﺑﺎش.«
ﻣﺮا ﺑﻪ اﺗﺎق ﺑﺎرﯾﮑﯽ ﺑﺮد ﮐﻪ زﯾﺮ ﺷﯿﺮواﻧﯽ ﺑﻮد، ﺑﺎ دو ﭘﻨﺠﺮهی ﻣﻮرب ﺳﻘﻔﯽ. و ﺑﺎران ﺗﺎ ﺻﺒﺢ ﻣﯽﺑﺎرﯾﺪ. ﺧﺴﺘﻪ و وﯾﺮان ﺑﻮدم. ﺳﺮم را ﻣﯽﮔﺬاﺷﺘﻢ ﺧﻮاب ﺑﻮدم. ﺳﺮم را ﮔﺬاﺷﺘﻢ. و ﺧﻮاب ﺑﻮدم.
ﻫﻤﻪ ﺟﺎ ﮐﻮﯾﺮ ﺑﻮد، ﭘﻮﺳﺘﻪﻫﺎی ﺗﺮکﺧﻮردهی زﻣﯿﻦ، و ﻓﺮار و ﻓﺮار. ﺑﺮ ﭘﺪرش ﻟﻌﻨﺖ. از ﮐﯽ ﻣﯽﺗﺮﺳﯿﺪم؟ ﻫﯿﭻﮐﺲ در ﺧﻮاب ﭘﺸﺖ ﺳﺮم ﻧﺒﻮد، اﻣﺎ ﻣﯽﺗﺮﺳﯿﺪم. ﮐﻮﯾﺮ ﺧﺸﮑﯽ ﺑﻮد ﮐﻪ اﻧﮕﺎر ﺗﺮکﻫﺎی زﻣﯿﻦ روی ﭘﻮﺳﺖ ﻟﺒﻢ از ﺗﺸﻨﮕﯽ ﻟﻪﻟﻪ ﻣﯽزد، ﺳﺮ ﺑﻪ ﺳﻮﯾﯽ ﮔﺬاﺷﺘﻪ ﺑﻮدم ﮐﻪ از آب دور ﻣﯽﺷﺪم. ﭘﺸﺖﺳﺮم ﭼﺸﻤﻪﻫﺎی آب ﺑﻮد، اﻣﺎ اﯾﻦ ﺗﺮس ﺑﯽﭘﺪر و ﻣﺎدر اﻣﺎن ﻧﻤﯽداد ﮐﻪ ﺳﺮ ﺑﺮﮔﺮداﻧﻢﺗﺎ ﺑﺒﯿﻨﻢ ﭼﻘﺪر از آب دور ﺷﺪهام. وﺣﺸﺖ از درون ﻣﺮا ﺑﻪ ﺣﺮﮐﺖ درﻣﯽآورد ﮐﻪ ﺳﺮاﺳﯿﻤﻪ رو ﺑﻪ ﺗﺸﻨﮕﯽ ﺑﯽﺳﺮاﻧﺠﺎم ﺑﺪوم.
ﻧﻤﯽداﻧﻢ ﭼﻘﺪر ﮔﺬﺷﺘﻪ ﺑﻮد ﮐﻪ اﺣﺴﺎس ﮐﺮدم از ﺗﺸﻨﮕﯽ دارم ﺧﻔﻪ ﻣﯽﺷﻮم. ﮔﻔﺘﻢ وﻟﺶ ﮐﻦ، اﻫﻤﯿﺖ ﻧﺪه، ﺑﺨﻮاب. اﻣﺎ ﻧﻤﯽﺷﺪ. ﺑﻠﻨﺪ ﺷﺪم و ﻫﻤﯿﻦ ﮐﻪ درِ اﺗﺎق ﺑﺎرﯾﮑﻪ را ﺑﺎز ﮐﺮدم، ﺻﺪای ﺷﻌﺮﺧﻮاﻧﯽ ﺷﺐﻫﺎی ﮔﻮﺗﻪ دوﺑﺎره داﺷﺖ ﭘﺨﺶ ﻣﯽﺷﺪ. ﺗﻮی راﻫﺮو ﺑﻪ اﺗﺎﻗﺶ ﺳﺮک ﮐﺸﯿﺪم دﯾﺪم دﺳﺘﺶ را ﺗﮑﯿﻪ داده ﺑﻮد ﺑﻪ ﻟﺒﻪی ﻣﯿﺰ و ﺑﺎ ﻫﻤﺎن ﻟﺒﺨﻨﺪ ﻣﻬﺮﺑﺎن داﺷﺖ ﺑﻪ ﺻﺪای ﺧﻮدش ﮔﻮش ﻣﯽداد. ﭘﺎورﭼﯿﻦ ﭘﺎورﭼﯿﻦ ﺑﺮﮔﺸﺘﻢ، آرام در را ﺑﺴﺘﻢ و ﺑﺎ ﻫﻤﺎن ﺣﺎل ﺧﻮاﺑﯿﺪم. ﺗﻤﺎم ﺧﻮاﺑﻢ در ﮐﻮﯾﺮ ﻣﯽﮔﺬﺷﺖﮐﻪ ﺑﻪ ﻫﺮ ﻃﺮف ﺳﺮ ﻣﯽﭼﺮﺧﺎﻧﺪم ﺗﻼﻟﻮ آب ﺑﻮد، ﺑﻪ ﻃﺮﻓﺶ ﻣﯽدوﯾﺪم، ﺳﺮاب ﺑﻮد.
آﻧﺠﺎ ﯾﺎد ﭘﺪرﺑﺰرﮔﻢ اﻓﺘﺎدم ﮐﻪ ﮔﺎﻫﯽ ﺑﻪ ﻣﻨﺎﺳﺒﺘﯽ ﻣﯽآﻣﺪ ﺗﻬﺮان، ﯾﮑﯽ دو روز اول را ﺗﺤﻤﻞ ﻣﯽﮐﺮد. اﻣﺎ ﺑﻌﺪ در اﺗﺎﻗﺶ ﺗﻨﻬﺎ ﻣﯽﻣﺎﻧﺪ. روی ﺗﺨﺘﺶ دراز ﻣﯽﮐﺸﯿﺪ، ﻣﺠﻠﻪ ﮐﻬﻨﻪﻫﺎ را ورق ﻣﯽزد، و ﮔﺎه ﻟﺐ ﺗﺨﺖ ﻣﯽﻧﺸﺴﺖ ﺳﺮش را زﯾﺮ ﻣﯽاﻧﺪاﺧﺖ، دﺳﺖﻫﺎش را ﺑﻬﻢ ﭼﻔﺖ ﻣﯽﮐﺮد و ﺑﻪ ﺣﺮﮐﺎت ﭘﺎﻫﺎش ﺧﯿﺮه ﻣﯽﺷﺪ. و ﺳﺎﻋﺖﻫﺎ ﻫﻤﯿﻦ ﺟﻮر ﻣﯽﻧﺸﺴﺖ ﺗﺎ ﮐﺴﯽ ﺑﺮود ﺳﺮاﻏﺶ. ﻣﯽﮔﻔﺖ: »ای وای ﺑﺮ اﺳﯿﺮی ﮐﺰ ﯾﺎد رﻓﺘﻪ ﺑﺎﺷﺪ، در دام ﻣﺎﻧﺪه ﺑﺎﺷﺪ ﺻﯿﺎد رﻓﺘﻪ ﺑﺎﺷﺪ. ﻣﺮا آوردهاﯾﺪ اﯾﻨﺠﺎ زﻧﺪاﻧﯽ ﮐﺮدهاﯾﺪ، ﺑﺎﯾﺪ ﺑﺮوم ﺳﺮِ ﺑﺎﻏﻢ، ﺳﺮِ ﺧﺎﻧﻪام.«
ﮔﻔﺘﻢ: »ﭼﻄﻮری ﭘﺪرﺑﺰرگ؟« و ﻣﯽداﻧﺴﺘﻢ ﮐﻪ ﺣﻮﺻﻠﻪ ﻫﯿﭻ ﭼﯿﺰ را ﻧﺪارد، ﺑﺎ اﯾﻦ ﺣﺎل ﮔﻔﺘﻢ: »ﭼﺮا ﺗﻠﻮﯾﺰﯾﻮن را روﺷﻦ ﻧﻤﯽﮐﻨﯽ؟«
ﺑﻌﺪ از اﻧﻘﻼب ﮐﻤﺘﺮ ﺣﺮف ﻣﯽزد، ﻓﻘﻂ ﻧﮕﺎه ﻣﯽﮐﺮد و ﻣﯽﮔﺬﺷﺖ. ﺳﮑﻮﺗﺶ ﻫﺰار ﻣﻌﻨﺎ داﺷﺖ. ﺑﻪﺧﺼﻮص ﺑﻌﺪ از ﺟﻨﮓ ﺑﯿﺸﺘﺮ در ﺳﮑﻮت ﻓﺮو رﻓﺖ. ﻧﻪ از ﺣﻤﻠﻪﻫﺎی ﻫﻮاﯾﯽﻣﯽﺗﺮﺳﯿﺪ، ﻧﻪ ﺻﺪای آژﯾﺮ اذﯾﺘﺶ ﻣﯽﮐﺮد، و ﻧﻪ ﺗﺎرﯾﮑﯽ ﺷﺒﺎﻧﻪ. در ﺳﺎﯾﻪ روﺷﻦﻫﺎی ﺗﺎرﯾﮏ ﺑﺎ ﻣﻮﻫﺎی ﺳﻔﯿﺪ اﻃﺮاف ﺳﺮ، رﯾﺶ اﻧﺒﻮه ﺳﻔﯿﺪ، و ﺣﺮﮐﺎت ﺑﺴﯿﺎر آرام در ﻫﻤﺎن ﺣﺎﻟﯽ ﮐﻪ ﺑﻮد، ﺑﻮد. اﻧﺴﯽ ﺑﺮاش ﭼﺎی ﻣﯽﺑﺮد، و او ﻗﺮﺑﺎن ﺻﺪﻗﻪاش ﻣﯽرﻓﺖ. او را روی ﭘﺎﻫﺎش ﻣﯽﻧﺸﺎﻧﺪ و ﻣﯽﺑﻮﺳﯿﺪ: »ﺑﺎﺑﺎﺟﺎن! ﭼﻪﮐﺎر ﮐﻨﻢ ﮐﻪ ﺗﻮ ﻏﻤﮕﯿﻦﻧﺒﺎﺷﯽ؟«
روزﻫﺎی ﺟﻨﮓ ﺑﻮد و اﻋﺪام اﯾﺮج، و ﻣﺎ آﻧﻘﺪر ﻏﻢ داﺷﺘﯿﻢ ﮐﻪ ﺑﭽﻪی ﻧﺎﻗﺺاﻟﺨﻠﻘﻪی اﻧﺴﯽ را از ﯾﺎد ﺑﺮده ﺑﻮدﯾﻢ. و از ﯾﺎد ﺑﺮده ﺑﻮدﯾﻢ ﮐﻪ ﭘﺪر، ﻓﺮﯾﺪون دوم را ﺑﻪ ﺑﺎﻏﺒﺎﻧﺶ در ﮐﺮج ﺳﭙﺮده اﺳﺖ ﺗﺎ ﮐﺴﯽ او را ﻧﺒﯿﻨﺪ. و ﭘﺪرﺑﺰرگ ﺧﯿﺎل ﻣﯽﮐﺮد ﺑﭽﻪ ﻣﺮده اﺳﺖ.
ﻣﺎﻣﺎن ﺑﻪ ﻫﺮ ﺑﻬﺎﻧﻪای ﺗﻠﻔﻦ ﻣﯽزد ﮐﻪ اﻧﺴﯽ ﺑﻪ ﺧﺎﻧﻪی ﻣﺎ ﺑﯿﺎﯾﺪ، اﻣﺎ او ﻫﻨﻮز ﻧﯿﺎﻣﺪه ﺑﻪ ﺧﺎﻧﻪی ﺧﻮدش ﺑﺮ ﻣﯽﮔﺸﺖ. ﺗﺎب ﻧﻤﯽآورد و ﺑﻨﺪ ﻧﻤﯽﺷﺪ. ﺷﺪه ﺑﻮد ﻟﻨﮕﻪی دﯾﮕﺮﻣﺎﻣﺎن ﮐﻪ ﮔﻢﮐﺮده داﺷﺖ. ﻻﻏﺮ ﺷﺪه ﺑﻮد، ﺑﺎ آن ﭼﺸﻢﻫﺎی ﺳﯿﺎه ﮐﻪ ﺑﻪ ﭘﺪر رﻓﺘﻪ ﺑﻮد، ﻗﺪ ﺑﻠﻨﺪ و ﺗﮑﯿﺪه ﻣﺜﻞ ﻣﺠﺴﻤﻪی ﺑﺴﯿﺎر زﯾﺒﺎﯾﯽ از ﻧﻤﮏ در ﺑﺎران، ﻫﯽ ﺑﺎرﯾﮏﺗﺮ ﻣﯽﺷﺪ.
ﭼﺮا ﭼﻨﯿﻦ اﺗﻔﺎق ﻧﺎدری ﻓﻘﻂ ﺑﺮای او رخ داده ﺑﻮد؟ ﭼﺮا؟ آدم آﻧﻬﻤﻪ اﻣﯿﺪ داﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﺪ و اﻧﺘﻈﺎر ﺑﮑﺸﺪ ﻋﺎﻗﺒﺖ ﺟﺎﻧﻮر ﺑﺰاﯾﺪ؟ ﭼﺮا ﻫﻤﯿﺸﻪ ﯾﮏ ﺟﺎی زﻧﺪﮔﯽ ﮔﻨﺪﯾﺪه اﺳﺖ، و ﮐﺎری ﻫﻢ ﻧﻤﯽﺷﻮد ﮐﺮد؟
»ﭼﻪﮐﺎر ﮐﻨﻢ ﮐﻪ ﺗﻮ ﻏﻤﮕﯿﻦ ﻧﺒﺎﺷﯽ؟ ﻫﺎن؟
روزﻫﺎی ﺟﻨﮓ ﺑﻮد و ﺑﮕﯿﺮ ﺑﮕﯿﺮ، ازش ﭘﺮﺳﯿﺪم: »ﭘﺪرﺑﺰرگ، ﭼﻪ ﺧﺒﺮ؟«
ﮔﻔﺖ: »ﻫﺮ ﮐﯽ ﻫﺮ ﭼﯽ دارد ﺑﺨﻮرد.«
ﺟﻤﻠﻪی دﻫﻘﺎﻧﯽاش ﻫﺰار ﻣﻌﻨﺎ داﺷﺖ. ﺑﻮی ﻧﺎاﻣﻨﯽ روزﮔﺎر را زودﺗﺮ از ﻫﻤﻪی ﻣﺎ اﺣﺴﺎس ﮐﺮده ﺑﻮد. ﺷﺎﯾﺪ از ﻫﻤﺎن روزﻫﺎ ﺑﻮد ﮐﻪﺗﮑﻪای ﻧﺎن در ﺟﯿﺒﻢ ﻣﯽﮔﺬاﺷﺘﻢ ﺗﺎ وﻗﺖ و ﺑﯽوﻗﺖ در دﻫﻨﻢ ﺑﮕﺬارم. ﮐﻤﯽ ﺑﻪﺧﺎﻃﺮ زﺧﻢ ﻣﻌﺪه، ﮐﻤﯽ ﻫﻢ ﺑﻪ اﯾﻦ ﺧﺎﻃﺮ ﮐﻪ ﻣﻦ ﻋﺎﺷﻖ ﻧﺎﻧﻢ. ﻧﺎن را ﺧﯿﻠﯽ دوﺳﺖ دارم. ﻣﺮا ﯾﺎد ﺑﭽﮕﯽﻫﺎم ﻣﯽاﻧﺪازد، ﯾﺎد دﺷﺖ ﮔﻨﺪم ﭘﺪرﺑﺰرگ ﮐﻪﻫﯿﭽﻮﻗﺖ آﻧﺠﺎ اﺣﺴﺎس ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ ﻧﻤﯽﮐﺮدم. ﻫﺮوﻗﺖ ﮔﻢ ﻣﯽﺷﺪم، ﺳﺮ و ﮐﻠﻪاش از ﯾﮏ ﺟﺎﯾﯽ ﭘﯿﺪا ﻣﯽﺷﺪ و ﺑﺎ ﺟﻠﯿﻘﻪای ﺳﯿﺎه در زﻣﯿﻨﻪی ﻃﻼﯾﯽ ﮔﻨﺪم ﺑﻪ ﻃﺮﻓﻢ ﻣﯽآﻣﺪ: »آﻫﺎی ﻣﺠﯿﺪ، ﮐﺠﺎﯾﯽ؟ دﻧﺒﺎل ﭼﻪ ﻣﯽﮔﺮدی؟ ﻣﯽﺧﻮاﻫﯽ ﺑﺮات ﺑﻠﺪرﭼﯿﻦ ﺑﮕﯿﺮم؟ ﯾﮏ ﺧﺮﮔﻮش ﺳﻔﯿﺪ؟«
دﺳﺘﻢ را ﻣﯽﮔﺬاﺷﺘﻢ ﺗﻮی دﺳﺖ زﻣﺨﺘﺶ، و ﻫﻤﻪی روﺳﺘﺎ را ﺑﺎﻫﺎش دور ﻣﯽزدم. دم رودﺧﺎﻧﻪ ﭘﺎﭼﻪی ﺷﻠﻮارﻣﺎن را ﺑﺎﻻ ﻣﯽزدﯾﻢ و ﻣﯽﮔﺬﺷﺘﯿﻢ، ﮐﻨﺎر ﭼﺸﻤﻪ ﻣﺸﺘﯽ آب ﻣﯽﺧﻮردﯾﻢ، ﭼﻨﺪ ﮔﻼﺑﯽ از ﺑﺎغ ﻣﯽﭼﯿﺪﯾﻢ و ﻧﯿﻢﭼَﺮدﻣﺎن را ﭘﺮت ﻣﯽﮐﺮدﯾﻢﺟﻠﻮ ﮔﺎوﻫﺎی ﭘﺪرﺑﺰرگ.
ﻫﺮوﻗﺖ ﻣﯽآﯾﻢ ﻟﻘﻤﻪای ﻧﺎن در دﻫﻨﻢ ﺑﮕﺬارم و آن را ﻓﺮو دﻫﻢ ﺑﻐﺾ ﻣﯽﮐﻨﻢ، ﮔﺮﯾﻪ راه ﻧﻔﺴﻢ را ﻣﯽﺑﻨﺪ و دﻟﻢ ﻣﯽﺧﻮاﻫﺪ ﺑﺎ ﻫﻤﺎن ﻟﻘﻤﻪ ﮐﻪ ﻓﺮو ﻣﯽدﻫﻢ در ﻫﻖ ﻫﻘﻢ ﺧﻔﻪ ﺷﻮم. ﻧﻤﯽداﻧﻢ ﭼﺮا.
اﯾﻦ ﻣﻮﺿﻮع را وﻗﺘﯽ ﺑﺎ ﻣﺪدﮐﺎرم ﺧﺎﻧﻢ ﻫﺎﯾﮑﻪ در ﻣﯿﺎن ﮔﺬاﺷﺘﻢ، از ﭘﻨﺠﺮه ﺑﻪ ﺑﯿﺮون ﺧﯿﺮه ﺷﺪ و ﺑﻌﺪ از ﺳﮑﻮﺗﯽ ﻃﻮﻻﻧﯽ ﮔﻔﺖ: »ﺑﺮای اﯾﻨﮑﻪ ﺑﻮی ﺷﺮاﻓﺖ ﻣﯽدﻫﺪ.«
ﯾﺎدم رﻓﺘﻪ ﺑﻮد ﮐﻪ درﺑﺎرهی ﭼﯽ ﺻﺤﺒﺖ ﻣﯽﮐﺮدﯾﻢ. ﮔﻔﺘﻢ: »ﭼﯽ؟«
»ﻧﺎن.«
ﺷﺎﯾﺪﻫﻤﻪ ﭼﯿﺰ ﺑﺎ ﻧﺎن آﻏﺎز ﺷﺪ.
ﻣﺎ ﻓﺮزﻧﺪان اﻧﻘﻼب ﻧﺒﻮدﯾﻢ، ﻣﺎ ﻧﺎن ﺑﻮدﯾﻢ. ﻧﺎن داﻏﯽ ﮐﻪ ﻟﻘﻤﻪی ﭼﭗِ ﺳﺮان ﺣﮑﻮﻣﺖ ﺷﺪﯾﻢ. ﺗﮑﻪ ﭘﺎرهﻣﺎن ﮐﺮدﻧﺪ و ﺧﻮردﻧﺪ و ﭘﺎﺷﯿﺪﻧﺪ. ﻧﻪ. ﭼﻪ ﻣﯽﮔﻮﯾﻢ؟ اﻧﮕﺎر ﮐﻪ در اﯾﻦ ﺧﻠﻘﺖ اﺿﺎﻓﻪ ﺑﻮدﯾﻢ. ﻣﺎ را ﻣﺼﺮف ﺟﺎﻣﻌﻪﻣﺎن ﻧﮑﺮدﻧﺪ، ﻣﺎ را اِﺳﺮاف ﮐﺮدﻧﺪ، ﭘﺨﺶﻣﺎن ﮐﺮدﻧﺪ ﮐﻪ ﺑﺮ ﺳﻔﺮهی ﺧﻮدﻣﺎن ﻧﻨﺸﺴﺘﻪ ﺑﺎﺷﯿﻢ، ﮐﻪ ﻫﯿﭻﮐﺪاﻣﻤﺎن در ﺳﺎﺧﺘﻦ آن ﻣﻤﻠﮑﺖ ﻧﻘﺶ ﻧﺪاﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﯿﻢ. ﺷﺨﺼﯿﺖ و ﻫﻮﯾﺖﻣﺎن را ﺑﻪ ﻟﺠﻦ ﮐﺸﯿﺪﻧﺪ ﮐﻪ ﺣﺘﺎ در اروﭘﺎی ﻣﺘﺮﻗﯽ ﻫﻢ ﻧﺘﻮاﻧﯿﻢ ﻣﺜﻞ ﺑﻘﯿﻪی ﻣﺮدم زﻧﺪﮔﯽ ﮐﻨﯿﻢ. دﻟﻢ ﻣﯽﺧﻮاﺳﺖ ﻣﻮﻫﺎم ﺳﯿﺎه ﻧﺒﻮد، ﺳﺒﯿﻠﻢﺳﯿﺎه ﻧﺒﻮد، آروارهﻫﺎی ﺑﺰرگ ﻣﯽداﺷﺘﻢ، ﺑﺎ ﻣﻮﻫﺎی ﺑﻮر، از ﯾﮏ ﻧﮋاد ﺑﺮﺗﺮ ﮐﻪ اﺣﺴﺎس ﻏﺮﯾﺒﯽ ﻧﮑﻨﻢ، ﺧﺎرﺟﯽ ﻧﺒﺎﺷﻢ، و ﻓﮑﺮ ﮐﻨﻢ ﮐﻪ اﯾﻨﺠﺎﻫﻢ ﺳﺮزﻣﯿﻦ ﻣﻦ اﺳﺖ.
ﺳﺮزﻣﯿﻦ ﻣﻦ ﮐﺠﺎﺳﺖ؟ ﻣﻦ ﮐﺠﺎﯾﯽام؟ از ﮐﺠﺎ ﺑﻪ ﮐﺠﺎ ﭘﺮﺗﺎب ﺷﺪم؟ ﺗﻮ ﺑﻪ ﻣﻦ ﺑﮕﻮ، ﺑﺮادر! اﺻﻼً ﭼﺮا اﯾﻦ ﺟﻮری ﺷﺪﯾﻢ؟ ﻣﺎ اﻧﻘﻼب ﮐﺮدﯾﻢ، اﻣﺎ اﻧﮕﺎر ﻣﻨﻔﺠﺮ ﺷﺪﯾﻢ. ﯾﮏ ﺗﮑﻪﻣﺎن رﻓﺖ زﯾﺮ ﺧﺎک. ﯾﮏ ﺗﮑﻪﻣﺎن ﻣﯿﺮاثﺧﻮار ﺷﺪ، اﻓﺘﺎده اﺳﺖ ﺑﻪ دزدی ﮔﺮﮔﯽ، ﻫﺮﺟﺎ ﺑﻮی ﭘﻮل ﺑﯿﺎﯾﺪ ﺳﺮﻣﺎﯾﻪﮔﺬاری ﻣﯽﮐﻨﺪ، ﺑﺎ دادﺳﺘﺎن اﻧﻘﻼب ﺷﺮﯾﮏ ﺷﺪه ﮐﻪ در ﺟﺰﯾﺮهی ﮐﯿﺶ ﭘﺎﺳﺎژ ﺑﺰﻧﺪ، ﺣﺎﻻ ﻫﻢ دارد ﻣﺒﻠﯿﺮان ورﺷﮑﺴﺘﻪ را ﻣﯽﺧﺮد ﺗﺎ آﺑﺎد ﮐﻨﺪ. ﯾﮏ ﺗﮑﻪﻣﺎن ﺑﻪ ﺑﻐﺪاد اﻓﺘﺎد، ﺗﺎ زﻧﺪه ﺑﻮد ﻋﺮﺑﯽ ﺑﻠﻐﻮر ﻣﯽﮐﺮد، ﭼﺮﯾﮏﻫﺎی ﺳﺎﻟﺨﻮرده را ﺑﻪ ﺻﻒ ﻣﯽﮐﺸﯿﺪ و از ﻣﯿﻠﯿﺸﯿﺎی ﺧﻮاﻫﺮان ﺳﺎن ﻣﯽدﯾﺪ. آﺧﺮش ﺗﻮی ﺑﯿﺎﺑﺎنﻫﺎ ﺟﻮری ﻟﺖ و ﭘﺎرش ﮐﺮدﻧﺪ ﮐﻪ اﻧﮕﺎر ﮔﺮگ او را درﯾﺪه. آره، ﮔﺮگ او را درﯾﺪ.
»ﻣﺎ ﻫﻢ اﺳﯿﺮ اﯾﻦ ﺧﺎک ﺷﺪﯾﻢ، آوﯾﺰان، ﻣﺜﻞ دﻧﺪان ﻋﺎرﯾﻪ ﮐﻪ ﺑﺎ ﻋﻄﺴﻪی ﮐﻮﭼﮑﯽ از دﻫﻨﺸﺎن ﭘﺮﺗﺎب ﺷﻮﯾﻢ. ﭘﺮﺗﺎب ﻫﻢ ﻧﺸﻮﯾﻢ ﻓﻘﻂ زﻧﺪهاﯾﻢ، زﻧﺪﮔﯽ ﮐﻪ ﻧﻤﯽﮐﻨﯿﻢ. آﻟﻤﺎﻧﯽ ﯾﮏ اﺧﻼﻗﯽ دارﻧﺪ ﮐﻪ اﮔﺮ ﻫﺰارﺗﺎ ﮔُﻞ ﺑﺮاﺷﺎن ﺑﮑﺎری ﻧﻤﯽﮔﻮﯾﻨﺪ ﻣﺮﺳﯽ. وﻟﯽ اﮔﺮ ﭘﺎت را روی ﯾﮑﯽ از ﻫﻤﺎن ﮔﻞﻫﺎ ﺑﮕﺬاری، ﻣﯽﮔﻮﯾﻨﺪ ﺑﺒﯿﻨﯿﺪ اﯾﻦ ﺧﺎرﺟﯽﻫﺎ ﺑﺎ ﮔﻞﻫﺎی ﻣﺎ ﭼﮑﺎر ﻣﯽﮐﻨﻨﺪ!«
ﻧﺎﺻﺮﮔﻔﺖ: »اﯾﻦ ﻫﻢ اﻫﺎﻧﺘﯽ ﺑﻮد ﺑﻪ ﺑﺸﺮﯾﺖ.«
داﺷﺘﯿﻢ در ﺣﺎﺷﯿﻪی راﯾﻦ ﺑﺴﺘﻨﯽ ﻟﯿﺲ ﻣﯽزدﯾﻢ، دﻧﯿﺎ را ﺳﯿﺎﺣﺖ ﻣﯽﮐﺮدﯾﻢ، و ﻏﺶ ﻏﺶ ﻣﯽﺧﻨﺪﯾﺪﯾﻢ. ﻧﻤﯽداﻧﻢ ﭼﺮا ﻫﺮدوﻣﺎن ﺳﺮﺣﺎل ﺑﻮدﯾﻢ. ﮔﻔﺘﻢ: »ﻋﺒﺪاﻟﻨﺎﺻﺮ، ﯾﺎدت ﻫﺴﺖ اﺳﻢ ﺣﺴﻦ ﺑﻮرَک را ﮔﺬاﺷﺘﻪ ﺑﻮدی ﺣﺴﻦ ﮐﻮنﮐﻤﺎﻧﭽﻪ؟«
«آره، آره. وﻗﺘﯽ راه ﻣﯽرﻓﺖ ﻣﺜﻞ ﮐﻤﺎﻧﭽﻪ ﻗﺮ ﻣﯽداد.»
ﭘﯿﺮزﻧﯽ از روﺑﺮو ﻣﯽآﻣﺪ ﮐﻪ زل زده ﺑﻮد ﺑﻪ ﻣﺎ. وﻗﺘﯽ ﺑﻪ ﻣﺎ رﺳﯿﺪ ﺳﺮ ﺗﺎﭘﺎﻣﺎن را وراﻧﺪاز ﮐﺮد و ﮔﻔﺖ: «ﺧﯿﻠﯽ ﺧﻮﺷﻤﺰه اﺳﺖ، ﻧﻪ؟»
ﻧﺎﺻﺮ ﻣﺒﻬﻮت ﺑﻮد و ﻟﺒﺨﻨﺪ ﻣﯽزد. آﻟﻤﺎﻧﯽ ﻧﻤﯽداﻧﺴﺖ و آﺧﺮش ﻫﻢ ﻧﺪاﻧﺴﺘﻪ از اﯾﻦ دﻧﯿﺎ رﻓﺖ. ﭘﺮﺳﯿﺪ:
«ﭼﯽﮔﻔﺖ؟»
ﮐﯿﻨﻪی ﮐﻬﻨﻪای را ﮐﻪ از آﻟﻤﺎﻧﯽﻫﺎ داﺷﺘﻢ ﯾﮑﺠﺎ ﺧﺮج ﮐﺮدم. ﮔﻔﺘﻢ: «اﻧﮕﺎر ﺑﺴﺘﻨﯽ او را ﻟﯿﺲ ﻣﯽزﻧﯿﻢ. ﻣﯽﮔﻔﺖ؛ ﺧﻮب ﺑﺴﺘﻨﯽ ﻣﺎ را ﻟﯿﺲ ﻣﯽزﻧﯿﺪ و ﺣﺎل ﻣﯽﮐﻨﯿﺪ!» ﺑﺴﺘﻨﯽاش را ﭘﺮت ﮐﺮد ﺗﻮی ﺳﻄﻞ آﺷﻐﺎل و رﻓﺖ ﺗﻮی ﻟﮏ. ﮔﻔﺖ: «وﯾﻠﭽﺮم را ﺑﯿﺎور.»
ﺑﺮاش آوردم و ﮐﻤﮏ ﮐﺮدم ﮐﻪ ﺳﻮار ﺷﻮد. ﮔﻔﺖ: «ﻣﺮا ﺑﻪ ﺧﺎﻧﻪام ﺑﺒﺮ.»
ﻧﻪ ﺑﺮادر، ﻣﺎ اﻧﻘﻼب ﻧﮑﺮدﯾﻢ، ﻣﺎ ﻣﻨﻔﺠﺮ ﺷﺪﯾﻢ. و ﭼﻪ ﻣﺴﯿﺮی ﻃﯽ ﺷﺪ ﺗﺎ ﻣﻦﺑﻪ اﯾﻦ ﺑﯿﻐﻮﻟﻪی ﺗﺎرﯾﺨﯽ ﭘﺮﺗﺎب ﺷﺪم. ﺑﺮای ﺑﺪﺳﺖ آوردن ﻫﻤﯿﻦ اﺗﺎق ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ، آه، ﺧﺪا ﭘﺪر ﻫﻤﻪی ﺷﻤﺎ را ﺑﯿﺎﻣﺮزد. ﻣﻦ ﺟﺎﻧﻢ ﺑﻪ ﻟﺒﻢ رﺳﯿﺪ، ﻫﺰار ﺑﺎر دﺳﺖ ﺑﻪ داﻣﻦ اﯾﻦ و آن ﺷﺪم، ﭼﻨﺪ ﺗﺎ ﮔﻮاﻫﯽ دﮐﺘﺮ ﺑﺮدم، اﻣﺎ ﻧﻤﯽﺗﻮاﻧﺴﺘﻢﻗﺎﻧﻊﺷﺎن ﮐﻨﻢ.
ﻣﺴﺨﺮه اﺳﺖ، ﺳﻪ ﻣﺎه ﻃﻮل ﮐﺸﯿﺪ ﺗﺎ ﺳﻤﭙﺎﺷﯽﻫﺎی ﯾﮑﯽ دوﺗﺎ از ﻫﻤﻮﻃﻨﺎن ﺧﻮدم را ﺧﻨﺜﯽ ﮐﻨﻢ. در ﺑﺨﺶ ﻫﻔﺖ زﻧﺪﮔﯽ ﻣﯽﮐﻨﻨﺪ، اﻣﺎ ﻣﺜﻼً اﮔﺮ ﻣﻦ در ﺑﺨﺶ ﭼﻬﺎر، ﯾﮏ اﺗﺎق ﺧﺼﻮﺻﯽ داﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﻢ اﻧﮕﺎر ﺧﻮاﻫﺮ آﻧﻬﺎ ﮔﺎﯾﯿﺪه ﻣﯽﺷﻮد. ﻫﺮوﻗﺖ ﺧﺎﻧﻢ ﻫﺎﯾﮑﻪ را ﻣﯽدﯾﺪم او را ﻣﺘﻘﺎﻋﺪ ﻣﯽﮐﺮدم ﮐﻪ وﺿﻊ روﺣﯽام ﺑﻪ ﺳﺎﻣﺎن ﻧﯿﺴﺖ، ﺑﺮ اﺛﺮ ﻓﺸﺎرﻫﺎ ﯾﮑﺒﺎره ﺣﺎل ﺧﻮدم را ﻧﻤﯽﻓﻬﻤﻢ، ﺳﺮ و ﺻﺪا را ﻧﻤﯽﺗﻮاﻧﻢ ﺗﺤﻤﻞ ﮐﻨﻢ. ﮔﻔﺘﻢ ﻫﻤﻪی آدمﻫﺎ را ﺑﺎ ﻫﻢ ﻗﺎﻃﯽ ﻧﮑﻨﯿﺪ، ﻣﺜﻞ زﻧﺪان اوﯾﻦ ﮐﻪ ﺑﭽﻪﻫﺎی ﺳﯿﺎﺳﯽ را ﻣﯽرﯾﺨﺘﻨﺪ ﺗﻮی ﺑﻨﺪ ﻗﺎﭼﺎﻗﭽﯿﺎن ﻣﻮاد ﻣﺨﺪر. ﻣﺎ ﺳﺎلﻫﺎ ﮐﺎرﺳﯿﺎﺳﯽ ﮐﺮدهاﯾﻢ، ﺧﯿﻠﯽ ﭼﯿﺰﻫﺎ را ﻧﻤﯽﺗﻮاﻧﯿﻢ ﺗﺤﻤﻞ ﮐﻨﯿﻢ.
ﭘﺮﺳﺘﺎر ﻟﻨﺪﻫﻮر ﻫﻢ ﮐﻤﮏ ﮐﺮد ﺗﺎ از اﺗﺎق ﭼﻬﺎر ﻧﻔﺮه ﺧﻼص ﺷﺪم. از ﺧُﺮ و ﭘُﻒﻫﺎی ﺷﺒﺎﻧﻪ، از ﻧﮏ و ﻧﺎل روزﻣﺮه، از ﺧﻨﺪهﻫﺎی ﻣﺴﺨﺮه، ﭼﻪ ﻣﯽداﻧﻢ. ﺣﺘﺎ از دﯾﺪارﻫﺎی اﺟﺒﺎری آن ﻫﻤﻮﻃﻦ ﺧﻼص ﺷﺪم. ﻣﯽآﻣﺪ ﻗﺮﺑﺎن ﺻﺪﻗﻪام ﻣﯽرﻓﺖ وﻟﯽ ﭘﺸﺖ ﺳﺮم ﺣﺮف و ﺣﺪﯾﺚ درﺳﺖ ﻣﯽﮐﺮد. دﯾﮕﺮ اﺳﻤﺶ را ﻫﻢ ﻧﻤﯽآورم. و اﺻﻼً ﺑﻬﺶ ﻓﮑﺮ ﻫﻢ ﻧﻤﯽﮐﻨﻢ. ﮔﻮﺷﻪی ﺧﻮدم را دارم، ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ ﺧﻮدم، و ﻫﻤﯿﻦ ﺑﺮام ﮐﺎﻓﯽ اﺳﺖ.
دﺳﺖ ﺑﻪ داﻣﻦ ﺧﺎﻧﻢ ﻫﺎﯾﮑﻪ و آﻗﺎی ﭘﺮﺳﺘﺎر ﺷﺪم ﺗﺎ ﻓﮑﺮی ﺑﻪ ﺣﺎﻟﻢ ﺑﮑﻨﻨﺪ. از اﻣﯿﺮ ﮐﻤﻮﻧﯿﺴﺖ ﻫﻢ ﺧﻮاﺳﺘﻢ ﮐﻪ در ﺟﻠﺴﻪی ﻣﺎ ﺣﻀﻮر داﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﺪ. ﭘﺮﺳﺘﺎر ﻟﻨﺪﻫﻮرﻣﺎن اﻫﻞ ﻗﺒﺮس اﺳﺖ، اﻫﻞ ﻣﻨﻄﻖ و اﺳﺘﺪﻻل. و اﯾﻨﮑﻪ دو دوﺗﺎ ﻣﯽﺷﻮد ﭼﻬﺎرﺗﺎ. ﮔﻔﺘﻢ ای ﻗﺮﺑﺎن ﻫﺮﭼﻪ آدم ﭼﯿﺰ ﻓﻬﻢ. ﺧﻮﺷﻢ ﻣﯽآﯾﺪ ﮐﻪ ﻫﻤﻪ ﭼﯿﺰﻃﺒﻖ ارﻗﺎم و آﻣﺎر ﭘﯿﺶ ﺑﺮود. ﻫﺮﭼﻪ ﺑﺎﺷﺪ زﻣﺎﻧﯽ داﻧﺸﺠﻮی آﻣﺎر ﺑﻮدم.
آﻗﺎی ﭘﺮﺳﺘﺎر ﻫﻤﺎنﻃﻮر ﮐﻪ ﻣﭽﺎﭼﻨﮕﺶ را ﻣﯽﺧﺎراﻧﺪ، ﮔﻔﺖ: «ﻗﺒﻞ از اﯾﻨﮑﻪ ﺟﻠﺴﻪ را ﺷﺮوع ﮐﻨﯿﻢ ﺑﮕﺬار ﺑﺮات روﺷﻦ ﮐﻨﻢ ﮐﻪ ﻣﺎ در ﭼﻪ وﺿﻌﯽ ﻫﺴﺘﯿﻢ. ﻣﺎ اﻣﺮوز ﺑﻪ درﺧﻮاﺳﺖ ﺗﻮ ﺗﺸﮑﯿﻞ ﺟﻠﺴﻪ دادهاﯾﻢ ﮐﻪ درﺑﺎرهی ﺑﺎزﮔﺸﺘﺖ ﺑﻪ اﯾﺮان ﺣﺮف ﺑﺰﻧﯿﻢ. ﺗﻮ ﺑﺎﯾﺪ ﻣﺎ را ﻗﺎﻧﻊ ﮐﻨﯽ ﮐﻪ ﺑﺮای ﺑﺎزﮔﺸﺘﺖ دﻻﯾﻞﻣﺤﮑﻤﯽ داری، ﺧﻄﺮی ﺗﻬﺪﯾﺪت ﻧﻤﯽﮐﻨﺪ، و اﯾﻨﮑﻪ راهﻫﺎی ﻣﻨﺎﺳﺐ را ﺑﺸﻨﺎﺳﯽ. اﻣﺎﻗﺒﻞ از اﯾﻨﮑﻪ وارد اﯾﻦ ﻣﺒﺎﺣﺚ ﺷﻮﯾﻢ، ﻣﻦ ﺑﺎﯾﺪ ﺑﻪﻃﻮر ﺧﻼﺻﻪ ﺷﺮح ﺑﺪﻫﻢ ﮐﻪ ﺗﻮ، ﻋﺰﯾﺰ، ﺑﺪاﻧﯽ ﺑﯿﻤﺎرﻫﺎی اﯾﻦ آﺳﺎﯾﺸﮕﺎه ﭼﻪ ﺟﻮر آدمﻫﺎﯾﯽ ﻫﺴﺘﻨﺪ. ﻃﺒﻖ آﺧﺮﯾﻦ ﺗﻌﺮﯾﻒﻫﺎی ﻋﻠﻢ روانﺷﻨﺎﺳﯽ، ﺑﯿﻤﺎرﻫﺎی اﻋﺼﺎب و روان ﺳﻪ دﺳﺘﻪاﻧﺪ. دﺳﺘﻪی اول ﮐﺴﺎﻧﯽاﻧﺪ ﮐﻪ ادﻋﺎ دارﻧﺪ.
ﻣﺜﻞ ادﻋﺎی ﺧﺪاﯾﯽ، ﯾﺎ رﻫﺒﺮی، ﯾﺎ ﭼﯿﺰی ﺷﺒﯿﻪ ﺑﻪ اﯾﻦ. اﯾﻦ ﻧﻮع ﺑﯿﻤﺎران ﻫﯿﭻﮐﺲ را ﻗﺒﻮل ﻧﺪارﻧﺪ و ﺣﺮف، ﺣﺮف ﺧﻮدﺷﺎن اﺳﺖ. ﻫﯿﭽﻮﻗﺖﺑﻪ ﺣﺮﻓﺖ ﮔﻮش ﻧﻤﯽدﻫﻨﺪ، ﻓﻘﻂ ﯾﮏ ﺟﻮاب آﻣﺎده در ﭼﻨﺘﻪ دارﻧﺪ ﮐﻪ ﻫﺮﭼﻪ ﺑﮕﻮﯾﯽ، آن را ﻣﺼﺮف ﻣﯽﮐﻨﻨﺪ. اﮔﺮ ﺳﺮ ﺑﭽﺮﺧﺎﻧﯽ، دور و ﺑﺮت از اﯾﻨﺠﻮر آدمﻫﺎ زﯾﺎد ﻣﯽﺑﯿﻨﯽ. دﺳﺘﻪی دوم اﻓﺮادی ﻫﺴﺘﻨﺪ ﮐﻪ ﭘﺪﯾﺪهﻫﺎ را از ﻋﯿﻨﮏ ﺧﻮدﺷﺎن ﺑﺮرﺳﯽ ﻣﯽﮐﻨﻨﺪ، ﭘﺸﺖ ﻫﺮ ﭼﯿﺰ ﯾﮏ ﺗﻮﻃﺌﻪ ﻣﯽﺑﯿﻨﻨﺪ. ﺑﻪ اﻓﺮاد ﺟﺎﻣﻌﻪ ﻇﻨﯿﻦاﻧﺪ، ﺑﺮای ﻫﺮ اﻗﺪاﻣﯽ دﭼﺎر ﺗﺮدﯾﺪ و ﺗﺰﻟﺰل ﻣﯽﺷﻮﻧﺪ، ﺑﻪ ﻫﻤﯿﻦ ﺧﺎﻃﺮ ﺑﯿﮑﺎری را ﺑﺮ ﻫﺮ ﮐﺎری ﺗﺮﺟﯿﺢ ﻣﯽدﻫﻨﺪ. ﻣﻨﺰهﻃﻠﺐ ﻫﺴﺘﻨﺪ و ﻫﻤﯿﻦ ﻣﻨﺰهﻃﻠﺒﯽ دﻟﯿﻞ اﺻﻠﯽ ﺑﯿﮑﺎریﺷﺎن اﺳﺖ. از دﯾﺪ آﻧﻬﺎ ﻫﺮﮐﺲ ﮐﺎر ﺑﮑﻨﺪ ﺑﻪ ﺟﺎﯾﯽ واﺑﺴﺘﻪ اﺳﺖ. ﻣﺜﻼً ﻣﻦ ﮐﻪ از ﻗﺒﺮس آﻣﺪهام اﯾﻨﺠﺎ و دارم ﮐﺎر ﻣﯽﮐﻨﻢ، ﺑﺎ ﮐﻤﮏ ﺳﺎزﻣﺎن ﺳﯿﺎ آﻣﺪهام ﮐﻪ ﺑﺒﯿﻨﻢ آﻧﻬﺎ ﭼﻪﮐﺎر ﻣﯽﮐﻨﻨﺪ ﺗﺎ ﺑﺮوم ﮔﺰارش ﮐﻨﻢ. ﺑﻨﺎﺑﺮاﯾﻦ، اﻗﺪاﻣﺎت و ﺣﺮﮐﺎت دﯾﮕﺮان را ﭘﯿﭽﯿﺪه در ﻃﺮح و ﺗﻮﻃﺌﻪای از ﭘﯿﺶ آﻣﺎده ﻣﯽداﻧﻨﺪ و ﺑﺎ آن ﺑﺮﺧﻮردﻫﺎی ﺧﺸﻦ و ﺑﯿﺮﺣﻤﺎﻧﻪ ﻣﯽﮐﻨﻨﺪ. اﻣﺎ دﺳﺘﻪی ﺳﻮم ﮐﻪ ﻣﻦ ﺑﻪ آﻧﻬﺎ ﺑﯿﻤﺎر روان و اﻋﺼﺎب اﻃﻼق ﻧﻤﯽﮐﻨﻢ، ﺑﻪ ﻧﻈﺮ ﻣﻦ دﯾﻮاﻧﻪاﻧﺪ. دﯾﻮاﻧﻪﻫﺎ ﻣﺸﮑﻞﺷﺎن اﯾﻦ اﺳﺖ ﮐﻪ ﺑﻪ ﯾﮏ ﻧﻘﻄﻪ از ﺑﺪﻧﺸﺎن ﻣﺘﻤﺮﮐﺰ ﻣﯽﺷﻮﻧﺪ، و ﻣﻐﺰﺷﺎن ﺗﺤﺖ ﺳﻠﻄﻪی آن ﻧﻘﻄﻪ از ﺑﺪﻧﺸﺎن در ﻣﯽآﯾﺪ. ﺗﻮ ﻓﮑﺮ ﮐﻦ وﻗﺘﯽ آﻟﺖ ﺗﻨﺎﺳﻠﯽ آدم ﺟﺎی ﻣﻐﺰش ﺑﺨﻮاﻫﺪ ﻓﺮﻣﺎن ﺑﺪﻫﺪ، ﭼﻪ اﺗﻔﺎﻗﯽ ﻣﯽاﻓﺘﺪ. ﻣﺬﮐﺮش ﻣﯽﺧﻮاﻫﺪ دﻧﯿﺎ را ﭘﺎره ﮐﻨﺪ، و ﻣﺆﻧﺜﺶ ﻣﯽﺧﻮاﻫﺪ ﻫﻤﻪی دﻧﯿﺎ را ﺑﮑﺸﺪ وﺳﻂ ﻟﻨﮕﺶ. ﯾﺎ ﻣﺜﻼً ﻣﺸﺖ آدم، ﻣﻐﺰ آدم ﺑﺎﺷﺪ ﺧﻮب، ﻣﻌﻠﻮم اﺳﺖ، ﻣﯽﺧﻮاﻫﺪ ﺑﻪ ﻫﺮ ﺟﺎ ﯾﺎﻫﺮ ﭼﯿﺰی ﮐﻪ ﻓﺮود ﻣﯽآﯾﺪ، ﻓﺮو ﺑﺮﯾﺰد و ﺧﻮدش را اﺛﺒﺎت ﮐﻨﺪ. اﻣﺎ ﻗﺒﻞ از آن ﻣﻦ ﺑﺎﯾﺪ ﺗﻮﺿﯿﺢ ﺑﺪﻫﻢ ﮐﻪ ﺗﻮ ﮐﯽ ﻫﺴﺘﯽ، ﻣﺠﯿﺪ. ﺑﺒﯿﻦ ﻋﺰﯾﺰ، ﺗﻮ دﯾﻮاﻧﻪ ﻧﯿﺴﺘﯽ، ﺗﻮ ﯾﮏ آدم ﺳﯿﺎﺳﯽﮐﺎر ﺣﺮﻓﻪای ﺧﯿﻠﯽ ﻣﻌﺮوف ﻫﺴﺘﯽ ﮐﻪ در ﺑﺎزیﻫﺎی ﻗﺪرت، ﻣﺒﺎرزهات را ﻧﺎدﯾﺪه ﮔﺮﻓﺘﻪاﻧﺪ و ﺑﻬﺖ ﻓﺸﺎر آﻣﺪه، در ﻧﺘﯿﺠﻪ ﻓﺮق ﺗﻮ ﺑﺎ اﻓﺮاد ﺑﺨﺶ ﻫﻔﺖ اﯾﻦ اﺳﺖ ﮐﻪ آﻧﻬﺎ دﯾﻮاﻧﻪاﻧﺪ اﻣﺎ ﺗﻮ اﻋﺼﺎﺑﺖ ﺑﯿﻤﺎر اﺳﺖ. ﺑﺎﯾﺪ ﮐﻤﯽ دارو ﺑﺨﻮری، اﺳﺘﺮاﺣﺖ ﮐﻨﯽ، ﻣﻄﺎﻟﻌﻪی آزاد داﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﯽ ﺗﺎ ﺑﺮ اﻋﺼﺎﺑﺖ ﻣﺴﻠﻂ ﺷﻮی و ﺑﯽﺧﻮد و ﺑﯽﺟﻬﺖ ﻧﺰﻧﯽ زﯾﺮ ﭼﺸﻢ ﻣﺮدم را ﮐﺒﻮد ﮐﻨﯽ. ﻫﻤﯿﻦ.»
ﮔﻔﺘﻢ: «اﯾﻦ ﺧﻂ آﻫﻦﻫﺎی آﻟﻤﺎن وﻗﺘﯽ ﻧﺰدﯾﮏ ﺑﺎﻧﻬﻮف ﻣﯽﺷﻮد ﺗﺎﺑﻪﺣﺎل دﻗﺖ ﮐﺮدهاﯾﺪ؟ ﭼﻪ ﺟﻮری ﯾﮏ راﻧﻨﺪهی ﻗﻄﺎر ﻣﯽﻓﻬﻤﺪ ﮐﻪ ﮐﺪام راه را ﺑﺎﯾﺪ ﺑﺮود ﮐﻪ در ﺳﮑﻮی اﻋﻼمﺷﺪه ﻗﺮار ﺑﮕﯿﺮد؟ آدم واﻗﻌﺎً ﺳﺮدرﮔﻢ ﻣﯽﺷﻮد. ﻣﺎ ﻫﻢ در زﻣﺎن اﻧﻘﻼب ﻫﻤﯿﻦﺟﻮر ﺳﺮدرﮔﻢ ﺑﻮدﯾﻢ. ﺣﺎﻻ ﻫﻢ وﺿﻌﯿﺖ ﺑﻬﺘﺮی ﻧﺪارﯾﻢ»
اﻣﯿﺮ ﮐﻤﻮﻧﯿﺴﺖ ﮔﻔﺖ: «آﻟﻤﺎﻧﯽﻫﺎ راهآﻫﻦﺷﺎن را اﺳﺎﺳﯽ ﺳﺎﺧﺘﻪاﻧﺪ ﮐﻪ ازش اﺳﺘﻔﺎدهی اﺳﺎﺳﯽ ﺑﮑﻨﻨﺪ، ﭘﻮل ﺧﻮﺑﯽ ﻫﻢ ازش در ﻣﯽآورﻧﺪ، و از اﯾﻦ ﺣﺮفﻫﺎ. اﻣﺎ ﺗﮑﻠﯿﻒﺗﻮ ﭼﻪ ﻣﯽﺷﻮد، ﻣﺠﯿﺪ! ﺑﺤﺚ را ﺑﻪ ﺑﯿﺮاﻫﻪ ﻧﮑﺶ ﺧﻮاﻫﺶ ﻣﯽﮐﻨﻢ»
اﻣﯿﺮ رﻓﯿﻖ ﺷﻔﯿﻖ ﻣﻦ ﺑﻮد. ﺗﻨﻬﺎ ﯾﺎدﮔﺎر دوران ﻗﺪﯾﻢ. ﻧﻮک ﺑﯿﻨﯽاش ﮐﻤﯽ ﮐﺞﺑﻮد، و ﻃﺮف راﺳﺖ ﺑﺪﻧﺶ ﺑﻪﺧﺎﻃﺮ ﺷﮑﻨﺠﻪﻫﺎی زﻧﺪان اﻓﺖ ﭘﯿﺪا ﮐﺮده ﺑﻮد. ﻻﻏﺮ و اﺳﺘﺨﻮاﻧﯽ و ﺑﺪاﺧﻼق، ﺑﺎ ﻣﻮﻫﺎی ﺟﻮﮔﻨﺪﻣﯽ و آن ﺣﺮف زدن ﺗﻮک زﺑﺎﻧﯽاش. ﺳﺎلﻫﺎﻋﻀﻮ ﺳﺎزﻣﺎن ﺗﻼﺷﮕﺮان دﻣﻮﮐﺮاﺳﯽ ﺑﻮد، و ﺑﻌﺪﻫﺎ زد ﺑﻐﻞ و ﺗﺎﺟﺮ ﻓﺮش اﯾﺮاﻧﯽ ﺷﺪ.
ﮔﻔﺘﻢ: «ﻣﻨﻈﻮرم اﯾﻦ ﺑﻮد ﮐﻪ ﺣﺎﻻ ﻫﻢ ﺳﺮدرﮔﻢ و ﮔﯿﺠﻢ. ﺑﺮای ﻫﻤﯿﻦ ﻫﻢ ﺟﻠﺴﻪ دارﯾﻢ، ﻣﮕﺮ ﻧﻪ؟ ﻋﻤﺮم دارد ﺗﺒﺎه ﻣﯽﺷﻮد. ﺣﮑﻮﻣﺖﻫﺎ ﺑﺎ ﻫﻢ ﮐﻨﺎر آﻣﺪهاﻧﺪ، دﺳﺘﻪ دﺳﺘﻪ ﭘﻨﺎﻫﻨﺪهﻫﺎ ﭘﺎﺳﭙﻮرﺗﺸﺎن را ﻋﻮض ﻣﯽﮐﻨﻨﺪ و ﺑﯽﺳﺮ و ﺻﺪا ﻣﯽروﻧﺪ و ﻣﯽآﯾﻨﺪ، ﺻﺪاش را ﻫﻢ در ﻧﻤﯽآورﻧﺪ. ﻣﻦ اﯾﻨﺠﺎ ﺗﻮی اﯾﻦ ﺑﯿﻐﻮﻟﻪی ﺗﺎرﯾﺨﯽ ﻣﺎﻧﺪهام ﮐﻪ ﺑﭙﻮﺳﻢ، اﺣﺴﺎس ﺣﻘﺎرت ﮐﻨﻢ، و ﺑﺎ ﻫﻤﻪ ﭼﯿﺰ ﻏﺮﯾﺒﻪ ﺑﺎﺷﻢ. ﻣﻦ ﺗﮑﻠﯿﻔﻢ ﺑﺎ ﺧﻮدم روﺷﻦ ﻧﯿﺴﺖ، اﺻﻼً ﻧﻤﯽﻓﻬﻤﻢ ﭼﺮاﺑﺎﯾﺪ در اﯾﻦ آﺳﺎﯾﺸﮕﺎه ﭘﯿﺮ ﺑﺸﻮم؟»
ﻫﺎﯾﮑﻪﮔﻔﺖ:«اﻟﺒﺘﻪ.»
آﺷﯿﺎﻧﻪی ﺑﺎﻧﻬﻮف ﻣﺮﮐﺰی ﮐﻠﻦ، آﺷﯿﺎﻧﻪی ﻓﺮاﻧﮑﻔﻮرت، آﺷﯿﺎﻧﻪی ﻫﺎﻣﺒﻮرگ، ﭼﻪﻣﯽداﻧﻢ، آﺷﯿﺎﻧﻪﻫﺎ ﻫﻤﯿﺸﻪ آدم را ﺑﻪ ﻓﮑﺮ ﻓﺮو ﻣﯽﺑﺮد. روزﻫﺎﯾﯽ ﺑﻮد ﮐﻪ وﻗﺘﯽ ﺑﻪ آن آﻫﻦﻫﺎی ﮐﻠﻔﺖ ﺗﺎﺑﯿﺪه ﺑﺎ ﭘﯿﭻ و ﻣﻬﺮهﻫﺎی ﻋﻈﯿﻢ ﻧﮕﺎهﻣﯽﮐﺮدی، ﻫﻤﻪ ﭼﯿﺰ ﺳﺮد و ﻏﻢاﻧﮕﯿﺰ ﺑﻮد. روزﻫﺎﯾﯽﻫﻢ ﺑﻮد ﮐﻪ ﺷُﮑﻮهآﻣﯿﺰ ﺑﻮد.
آﻗﺎی ﭘﺮﺳﺘﺎر ﺧﻢ ﺷﺪ و ﺳﺎق ﭘﺎش را آﻧﻘﺪر ﺧﺎراﻧﺪ ﮐﻪ دﻟﺶ ﺧﻨﮏ ﺷﺪ. ﮔﻔﺖ: «ﺑﺎﯾﺪ اﻧﮕﯿﺰه ی ﺑﺮﮔﺸﺘﻦﺧﻮدت را روﺷﻦ ﮐﻨﯽ، آﻗﺎی ﻣﺠﯿﺪ اﻣﺎﻧﯽ.»
ﻫﯿﺠﺎﻧﯽ وﺟﻮدم را ﮔﺮﻓﺖ ﮐﻪ ﺗﻨﻬﺎ ﺗﻮاﻧﺴﺘﻢ ﺑﺎ دو اﻧﮕﺸﺖ ﺗﻔﯽ ﺑﻪ ﮐﻔﺸﻢ ﺑﺰﻧﻢ و ﺑﮕﻮﯾﻢ: اوﮐﯽ. از اﯾﻨﮑﻪ دوﺑﺎره ﯾﮏ ﻧﺎرﻧﺠﮏ ﺗﻮی دﺳﺘﻢ ﻣﯽﮔﯿﺮم و ﻣﺜﻞ ﻧﺎرﻧﺞ ﺑﺎﻫﺎش ور ﻣﯽروم، ﺧﻮب، ﺑﻪ ﺷﻮق ﻣﯽآﻣﺪم.
ﮔﻔﺘﻢ: «ﺷﺎﯾﺪ ﻫﻤﻪ ﭼﯿﺰ ﺑﺎ اﯾﻦ ﻋﮑﺲ ﺷﺮوع ﺷﺪ.»
ﻫﻤﺎﻧﻄﻮر ﮐﻪ ﺣﺮف ﻣﯽزدم، ﻋﮑﺲ را از ﻻی ﮐﺘﺎب ﺳﯿﺬارﺗﺎ ﺑﯿﺮون آوردم و ﺑﻪ ﻫﺎﯾﮑﻪ ﻧﺸﺎن دادم. ﻣﺎ ﺳﻪ ﺑﺮادر، اﺳﺪ و ﻣﻦ و ﺳﻌﯿﺪ ردﯾﻒ ﺟﻠﻮ روی ﭘﻠﻪﻫﺎی ﺑﺎغ ﭘﺪر در ﻣﯿﮕﻮن ﻧﺸﺴﺘﻪاﯾﻢ، ﭘﺸﺖ ﺳﺮﻣﺎن، ﭘﺪر وﺳﻂ ﻧﺸﺴﺘﻪ اﺳﺖ، ﻣﺎﻣﺎن و اﻧﺴﯽ، ﯾﮑﯽ اﯾﻦﻃﺮف، ﯾﮑﯽ آنﻃﺮف. اﯾﺮج ﻫﻢ در ﻋﮑﺲ ﻧﯿﺴﺖ. ﺗﺎزه از زﻧﺪان آزاد ﺷﺪه ﺑﻮد، و داﺷﺖ ﻋﮑﺲ ﻣﯽﮔﺮﻓﺖ.
اﻣﯿﺮ ﮐﻤﻮﻧﯿﺴﺖ ﮔﺮدن ﮐﺸﯿﺪ. ﻫﺎﯾﮑﻪ ﻋﮑﺲ را ﺑﻪ ﻃﺮﻓﺶ دراز ﮐﺮد، و ﻣﻦ ﺑﺮاﯾﺸﺎن ﺗﻮﺿﯿﺢ دادم ﮐﻪ روز، ﭼﻨﺪ ﺳﺎﻟﻪ ﺑﻮدم. اﻣﯿﺮ ﮔﻔﺖ: »اﯾﻦ را از ﮐﺠﺎ ﭘﯿﺪا ﮐﺮدی؟ ﻧﺪاﺷﺘﯽاش.«
»آره. ﻻی ﯾﮏ ﮐﺘﺎب ﻗﺪﯾﻤﯽ ﺑﻮد. ﯾﺎدﮔﺎر اﯾﺮج.«
»ﺑﯿﭽﺎره اﯾﺮج.«
و ﺻﻮرﺗﺶ ﺑﺎ ﻟﺒﺨﻨﺪ ﺑﺎز ﺷﺪه ﺑﻮد. ﻋﯿﻨﮑﺶ را ﺑﺮداﺷﺖ و ﭼﺸﻢﻫﺎش را ﻣﺎﻟﯿﺪ، دوﺑﺎره ﮔﺬاﺷﺖ: »ﭼﻘﺪرﻋﻮض ﺷﺪهای، ﻣﺠﯿﺪ! ﺟﻮﺟﻪ ﺑﻮدی. ﯾﺎدت ﻫﺴﺖ؟ اﺳﺪ، ﺑﺎﺑﺎت، ﻣﺎﻣﺎﻧﺖ.« ﻟﺤﻈﻪای ﺳﮑﻮت ﮐﺮد و ﺑﻌﺪ ﮔﻔﺖ:
»ﺳﻌﯿﺪﻫﻢ ﮐﻪ ﻣﻔﺖ ﺑﺎﺧﺖ.«
»آره. ﺑﯿﭽﺎره ﺳﻌﯿﺪ.«
ﮔﺎه و ﺑﯿﮕﺎه ﺧﺒﺮی از ﺳﻌﯿﺪ ﻣﯽرﺳﯿﺪ. ﯾﮑﺒﺎر ﺷﻨﯿﺪم ﮐﻪ دﺳﺘﻮر ﺳﺎزﻣﺎﻧﯽ داﺷﺘﻪ از زﻧﺶ ﺟﺪا ﺷﻮد، ﭼﻮن ﻧﺮﮔﺲ در ﮐﺎدر ﭘﺎﯾﯿﻦﺗﺮی ﺑﻮده و اﯾﻦ ﻣﺴﺎﯾﻞ ﻣﺸﮑﻼت ﺳﯿﺎﺳﯽﺑﻪ وﺟﻮد ﻣﯽآورده اﺳﺖ. ﺑﭽﻪﺷﺎن، ﻣﺴﻌﻮد را ﻫﻢ ﻫﻤﺮاه ﺧﯿﻠﯽ از ﺑﭽﻪﻫﺎﻓﺮﺳﺘﺎده ﺑﻮدﻧﺪ آﻟﻤﺎن ﮐﻪ ﻣﯽﮔﻔﺘﻨﺪ اﯾﻦ ﺑﭽﻪﻫﺎ در ﺳﺎﺧﺘﻤﺎﻧﯽ زﯾﺮ ﻧﻈﺮ ﺳﺎزﻣﺎن ﻣﺠﺎﻫﺪﯾﻦ در ﮐﻠﻦ دارﻧﺪ ﺑﺰرگ ﻣﯽﺷﻮﻧﺪ. ﯾﺎ ﺑﻌﺪﻫﺎ ﻓﻬﻤﯿﺪم ﮐﻪ ﺳﻌﯿﺪ در ﻣﺠﻤﻮع ﻫﻔﺖ ازدواج ﺳﺎزﻣﺎﻧﯽ در ﮐﺎرﻧﺎﻣﻪاش داﺷﺘﻪ اﺳﺖ. اﻣﺎ ﻗﺒﻞ از اﯾﻨﮑﻪ در ﻓﺮوغ ﺟﺎودان ﮐﺸﺘﻪ ﺷﻮد، ﯾﮏ زن ﺑﯿﺴﺖوﭘﻨﺞ ﺳﺎﻟﻪ داﺷﺘﻪ ﮐﻪ ﻣﯽﮔﻔﺘﻨﺪ ﻧﺎﺑﻐﻪی ﺳﯿﺎﺳﺖ اﺳﺖ و در آﯾﻨﺪه از رﻫﺒﺮان ﺳﺎزﻣﺎن ﺧﻮاﻫﺪ ﺷﺪ. و اﯾﻦ ﻣﺪﺗﯽ ذﻫﻦ ﻣﺮا ﻣﺸﻐﻮل ﮐﺮده ﺑﻮد ﮐﻪ آﯾﺎ اﯾﻦ ﯾﮏ ﺗﺮﻓﯿﻊ ﺑﻮده ﯾﺎ ﺗﻨﺰل؟
ﻫﺎﯾﮑﻪ ﮔﻔﺖ: »ﻃﺒﻖ ﺗﺎزهﺗﺮﯾﻦ دﺳﺘﺎوردﻫﺎی ﻋﻠﻤﯽ، ﯾﺎﺧﺘﻪﻫﺎی ﺑﺪن اﻧﺴﺎن ﻫﺮﻫﻔﺖ ﺳﺎل ﺑﻪﻃﻮر ﮐﺎﻣﻞ و ﺑﻨﯿﺎدی ﺗﻐﯿﯿﺮ ﻣﯽﮐﻨﺪ. ﺗﻌﺠﺒﯽ ﻧﺪارد ﮐﻪ آدم ﻻﻏﺮ ﺳﺎلﻫﺎﭘﯿﺶ، اﻣﺮوز ﭼﺎق ﺷﺪه ﺑﺎﺷﺪ، ﮐﻤﯽ ﺻﻮرﺗﺶ ﺗﻐﯿﯿﺮ ﮐﺮده ﺑﺎﺷﺪ، ﯾﺎ ﻣﺜﻼً...«
اﻣﯿﺮ ﮐﻤﻮﻧﯿﺴﺖ ﮔﻔﺖ: »دوﺗﺎ ﻟﯿﻮان آب ﺗﻬﺮان را ﺑﺨﻮری ﻧﺰدﯾﮏ ﻣﯽﺷﻮی ﺑﻪ ﺣﺎل اوﻟﺖ. اﯾﻦ ﮐﯿﺴﻪی ﻣﺘﻮرم زﯾﺮ ﭼﺸﻢﻫﺎت ﻣﺎل داروﻫﺎﯾﯽ اﺳﺖ ﮐﻪ ﺧﻮردهای. آدم وﻗﺘﯽ داروﯾﯽ را در زﻣﺎن ﻃﻮﻻﻧﯽ ﻣﺼﺮف ﮐﻨﺪ ﯾﻮاش ﯾﻮاش ﻗﯿﺎﻓﻪاش ﺗﻐﯿﯿﺮات ﺟﺰﺋﯽ ﻣﯽﮐﻨﺪ، و از اﯾﻦ ﺣﺮفﻫﺎ. اﻣﺎ ﻏﺼﻪ ﻧﺨﻮر، ﻣﺠﯿﺪ ﺟﺎن، ﻫﻤﻪی اﯾﻦ ﭼﯿﺰﻫﺎ ﺑﺎ دوﺗﺎ ﻟﯿﻮان آب ﺗﻬﺮان ﺻﺎف و ﺻﻮف ﻣﯽﺷﻮد.«
ﻟﻌﻨﺖ ﺑﺮ اﯾﻦ ﭼﯿﻔﺘﻦ ﺣﺮامزادهی ﻧﺎﮐﺲ ﮐﻪ وﻗﺖ و ﺑﯽوﻗﺖ ﻻی در را ﺑﺎز ﻣﯽﮐﺮد و ﻣﯽﮔﻔﺖ: »ﻣﺠﯿﺪ ﻗﻮرﺑﺎﻏﻪ!«
»ﮔﻮار...ﮔﻮار...«
ﻫﻤﻪی ﻣﺎ ﺻﺪای ﺧﺎﻧﻢ ﯾﻮﻧﮓﻣﻦ را ﻣﯽﺷﻨﯿﺪﯾﻢ: »ﺧﻮاﻫﺮ!« و اﻫﻤﯿﺘﯽ ﻧﻤﯽدادﯾﻢ. ﻫﺮﮐﺲ از ﺟﻠﻮ اﺗﺎﻗﺶ رد ﻣﯽﺷﺪ، او ﻣﻠﺘﻤﺴﺎﻧﻪ ﻣﯽﮔﻔﺖ: »ﺧﻮاﻫﺮ!«
ﻣﺎدرﺑﺰرﮔﻢﻓﺸﺎر ﺧﻮن داﺷﺖ، و ﻣﺪام ﻓﻠﻮﺋﯿﺘﺮان ﮐﺎ. اِر ﻣﯽﺧﻮرد. روزی ﺳﻪﺗﺎ. ﻣﻦ ﻫﻢ ﮐﺎرم اﯾﻦ ﺑﻮد ﮐﻪ از داروﺧﺎﻧﻪﻫﺎ ﺑﭙﺮﺳﻢ: »آﻗﺎ، ﻓﻠﻮﺋﯿﺘﺮان ﮐﺎ. اِر دارﯾﺪ؟«
»ﻧﺨﯿﺮ، ﻧﺪارﯾﻢ.«
»ﭘﺲﺷﻤﺎ ﭼﯽ دارﯾﺪ؟«
ﭘﺪر ﮔﻔﺖ: »آﺑﺮو.«
وﻗﺘﯽ ﺑﻪ ﺳﻦ ﺑﻠﻮغ رﺳﯿﺪم، ﺗﺎزه دﻟﻢ را ﺑﻪ ﭘﺮ و ﭘﺎی زﻧﯽ ﺧﻮش ﮐﺮده ﺑﻮدم ﮐﻪ ﺧﺪﻣﺘﮑﺎر ﺧﺎﻧﻪی ﻣﺎ ﺑﻮد، وردﺳﺖ ﻣﺎﻣﺎن. ﻫﻤﯿﻦﺟﻮر ﮐﻪ ﮐﺎر ﻣﯽﮐﺮد ﻣﯽرﻓﺘﻢ ﺗﻮی ﺑﺤﺮ ﮐﭙﻞ و ﺳﺎقﻫﺎش، و وﻗﺘﯽ از ﮐﻨﺎرش رد ﻣﯽﺷﺪم، ﺧﻮدم را ﻣﯽﻣﺎﻟﯿﺪم ﺑﻬﺶ. ﻣﻨﺘﻈﺮ ﺑﻮدم از دم اﺗﺎق ﻣﺎ رد ﺷﻮد ﺗﺎ ﺻﺪاش ﮐﻨﻢ. ﻣﯽﮔﻔﺘﻢ: »ﻓﻬﯿﻤﻪ، ﯾﮏ دﻗﯿﻘﻪ ﺑﯿﺎ اﯾﻦ ﺧﻂﮐﺶ را ﻧﮕﻬﺪار، ﻣﻦ اﯾﻨﺠﺎ ﺧﻂ ﺑﮑﺸﻢ.«
آداﻣﺲ ﻣﯽﺟﻮﯾﺪ، و ﺑﯽآﻧﮑﻪ ﺣﺮف ﺑﺰﻧﺪ، ﺑﺎ ﻟﺒﺨﻨﺪ ﺳﺮاﭘﺎم را وراﻧﺪاز ﻣﯽﮐﺮد. ﺳﺮم را زﯾﺮ ﻣﯽاﻧﺪاﺧﺘﻢ و ﺣﺮف ﻣﯽزدم: »ﻣﯽداﻧﯽ؟ اﯾﻦ ورقﻫﺎی اﻣﺘﺤﺎﻧﯽ ﺑﺰرگ اﺳﺖ، ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ ﻧﻤﯽﺷﻮد.«
ﺧﺪا ﺧﺪا ﻣﯽﮐﺮدم اﺳﺪ و ﺳﻌﯿﺪ ﻧﺒﺎﺷﻨﺪ ﮐﻪ ﺧﻮدﺷﺎن را ﻧﺨﻮدِ آش ﮐﻨﻨﺪ و ﺑﮕﻮﯾﻨﺪ: »ﺑﺪه ﺑﺮات ﺧﻄ ﺑﮑﺸﻢ ﮐﻪ ﺣﻆ ﮐﻨﯽ. ﭘﺴﺮهی ﻟﻨﺪﻫﻮر ﻫﻨﻮز ﺑﻠﺪ ﻧﯿﺴﺖ ﺧﻂ ﺻﺎف ﺑﮑﺸﺪ.«
ﻓﻬﯿﻤﻪ ﻣﯽآﻣﺪ ﮐﻨﺎر ﻣﯿﺰم ﻣﯽاﯾﺴﺘﺎد، ﺑﺎ ﻟﺒﺨﻨﺪی ﻣﻬﺮﺑﺎن ﮔﺎﻫﯽ دﺳﺘﯽ ﻫﻢ ﺑﻪﻣﻮﻫﺎم ﻣﯽﮐﺸﯿﺪ: »آﻓﺮﯾﻦ ﭘﺴﺮ ﺧﻮب، ﭼﻘﺪر ﻣﯿﺰت ﺗﻤﯿﺰ اﺳﺖ، ﺑﺮق ﻣﯽزﻧﺪ.«
ﺧﻂﮐﺶ را ﻣﯽﮔﺬاﺷﺘﻢ روی ﮐﺎﻏﺬ و ﻣﯽﮔﻔﺘﻢ: »اﯾﻨﺠﺎ را ﻧﮕﻪدار.«
ﺗﻤﺎم ورقﻫﺎی اﻣﺘﺤﺎﻧﯽ را ﺧﻂ ﻣﯽﮐﺸﯿﺪم و ﺧﻮدم را ﻻی دﺳﺖﻫﺎی ﻓﻬﯿﻤﻪ ﻣﯽﻣﺎﻟﯿﺪم ﺑﻪ ﭘﺴﺘﺎنﻫﺎش، ﺷﮑﻤﺶ. و دﺳﺖﻫﺎم ﻻی دﺳﺖﻫﺎش ﻣﯽدوﯾﺪ. ﻫﯽ ﭘﺎ ﻣﯽﺷﺪم، ﻣﯽﻧﺸﺴﺘﻢ، و او ﺑﺎ دو دﺳﺖ دو ﺳﺮ ﺧﻂﮐﺶ را ﻣﯽﮔﺮﻓﺖ، ﺗﻨﺶ را ﺑﻪ ﻣﻦﻣﯽﻣﺎﻟﯿﺪ، و ﻣﻦ داغ ﻣﯽﺷﺪم. دو ﺧﻂ ﻣﻮازی ﭼﺴﺒﯿﺪه ﺑﻪ ﻫﻢ ﻣﯽﮐﺸﯿﺪم و زﯾﺮ ﭼﺸﻤﯽ او را ﻣﯽﭘﺎﯾﯿﺪم. و ﺗﺎ آﻣﺪم ﺑﻪ ﺧﻮدم ﺑﺠﻨﺒﻢ، ﭘﺪر ﺣﻖ ﻣﺎ را ﺧﻮرده ﺑﻮد، و ﻣﺎﻣﺎن زﯾﺮآب ﻓﻬﯿﻤﻪ را زده ﺑﻮد.
ﺧﺎﻃﺮهﻫﺎ ﻋﮑﺲ ﻣﯽﺷﺪ. ﮐﺴﯽ درِ ﺧﺎﻧﻪ را ﻣﯽزد. ﭘﺪر زﯾﺮ ﭼﻔﺘﻪی ﻣﻮِ اﺧﺘﻪ در ﮐﺎدﯾﻼک ﺳﻮﯾﻞ ﻣﺸﮑﯽاش ﻧﻮار ﮔﻠﭙﺎ ﮔﻮش ﻣﯽﮐﺮد، و ﺑﺎ ﻟُﻨﮓ روی داﺷﺒﻮرد و ﺷﯿﺸﻪﻫﺎش دﺳﺖ ﻣﯽﮐﺸﯿﺪ. ﮐﺴﯽ درِ ﺧﺎﻧﻪ را ﻣﯽزد. ﭘﺪردر را ﺑﺎز ﮐﺮد.
»ﮔﺎرﺳﭽﯽﻫﺴﺘﻢ ﻗﺮﺑﺎن، ﺳﻼم ﻋﺮض ﻣﯽﮐﻨﻢ.«
»ﻧﻤﯽﺷﻨﺎﺳﻢ.«
»ﮔﺎرﺳﭽﯽﻫﺴﺘﻢ ﻗﺮﺑﺎن، ﻣﺤﺴﻦ ﮔﺎرﺳﭽﯽ، ﺷﻮﻫﺮ ﻓﻬﯿﻤﻪ.«
»ﻋﺠﺐ! ﭘﺲ ﺷﻮﻫﺮ ﻓﻬﯿﻤﻪ ﺗﻮﯾﯽ؟ ﺑﯿﺎ ﺗﻮ. در را ﻫﻢ ﺑﺒﻨﺪ.«
ﺻﺪای ﻧﺎﻗﻮس ﮐﻪ ﺑﻠﻨﺪ ﺷﺪ، ﭘﺮﺳﺘﺎر ﻧﮕﺎﻫﯽ ﺑﻪ ﺳﺎﻋﺘﺶ اﻧﺪاﺧﺖ و ﮔﻔﺖ: »ﺧﻮب دوﺳﺘﺎن، ﻣﻦ وﻗﺘﻢ ﺗﻤﺎم ﺷﺪه، اﻻ´ن وﻗﺖ ﻧﺎﻫﺎر ﺑﯿﻤﺎران اﺳﺖ و ﻣﻦ ﺑﺎﯾﺪ ﺑﺮوم ﺳﺮِ ﮐﺎر. ﻧﺘﯿﺠﻪی اﯾﻦ ﺟﻠﺴﻪ را در ﯾﮏ ﺧﻂ ﺑﮕﻮﯾﻢ: آﻗﺎی ﻣﺠﯿﺪ اﻣﺎﻧﯽ ﺑﺎ ﻫﺮ اﻧﮕﯿﺰهای ﺗﺼﻤﯿﻢ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺑﻪ ﮐﺸﻮرش ﺑﺮﮔﺮدد، و ﺧﺎﻧﻢ ﻫﺎﯾﮑﻪ ﮐﻤﮑﺶﻣﯽﮐﻨﺪ ﮐﻪ از راﻫﯽ ﻣﻨﺎﺳﺐ ﭘﺎﺳﭙﻮرﺗﺶ را ﻋﻮض ﮐﻨﺪ.«
آدم ﻣﻬﺮﺑﺎﻧﯽ اﺳﺖ، اﻣﺎ ﮔﺎﻫﯽ ﮐﻪ ﺧﺴﺘﻪ ﻣﯽﺷﻮد ﯾﺎ ﺑﻬﺶ ﻓﺸﺎر ﻣﯽآﯾﺪ، ﻏﺶ ﻣﯽﮐﻨﺪ و دراز ﺑﻪ دراز ﻣﯽاﻓﺘﺪ. دﻫﻨﺶ ﮐﻒ ﻣﯽﮐﻨﺪ، ﭼﺸﻢﻫﺎش ﺑﺮﻣﯽﮔﺮدد، و رﻋﺸﻪای ﻣﺜﻞ ﺑﺮقﮔﺮﻓﺘﮕﯽ ﺗﻤﺎم ﺑﺪﻧﺶ را ﺑﻪ ﺗﮑﺎنﻫﺎی ﻋﺼﺒﯽ وا ﻣﯽدارد. در اﯾﻦﺟﻮر ﻣﻮاﻗﻊ ﻣﺎ ﻣﻮﻇﻔﯿﻢ ﺳﺮﯾﻌﺎً زﻧﮓ ﺑﺰﻧﯿﻢ ﺗﺎ ﭘﺮﺳﺘﺎرﻫﺎی ﺑﺨﺶ دﯾﮕﺮ ﺑﯿﺎﯾﻨﺪ.
اﻣﯿﺮ ﮐﻤﻮﻧﯿﺴﺖ ﮔﻔﺖ: »ﻣﺠﯿﺪ، ﺗﻮ ﺗﺼﻤﯿﻢ ﮔﺮﻓﺘﻪای ﮐﻪ ﺑﺮﮔﺮدی، ﺣﺎﻻ ﯾﺎ ﺑﻪﺧﺎﻃﺮﻋﮑﺲ، ﯾﺎ ﻧﻮﺳﺘﺎﻟﮋی، ﯾﺎ ﺧﺴﺘﮕﯽ و از اﯾﻦ ﺣﺮفﻫﺎ. ﻣﻦ ﺧﻮدم وﻗﺘﯽ ﭘﺎﺳﭙﻮرﺗﻢ را ﻋﻮض ﻣﯽﮐﺮدم، اﻧﮕﯿﺰهام اﯾﻦﺑﻮد ﮐﻪ ﻣﺎدرم را ﭘﯿﺶ از ﻣﺮگ ﺑﺒﯿﻨﻢ. رﻓﺘﻢ و آﻣﺪم، و اﺗﻔﺎﻗﯽ ﻫﻢ ﺑﺮام ﻧﯿﻔﺘﺎد. ﯾﻌﻨﯽ ﺑﺮای ﻣﻦ ﻧﯿﻔﺘﺎد. ﭼﻨﺪﻧﻔﺮی اﻟﺒﺘﻪ ﮔﯿﺮ اﻓﺘﺎدﻧﺪ و ﭼﻨﺪ ﻧﻔﺮی ﻫﻢ ﻃﺒﻖ آﻣﺎر ﺳﺎزﻣﺎنﻫﺎی ﺳﯿﺎﺳﯽ ﻧﺎﭘﺪﯾﺪ ﺷﺪﻧﺪ.«
»ﯾﻌﻨﯽ ﭼﯽ؟«
»ﯾﻌﻨﯽ اﯾﻨﮑﻪ دو ﺳﻪ ﺳﺎﻟﯽ اﺳﺖ ﻧﺎﭘﺪﯾﺪﻧﺪ. ﻣﻌﻠﻮم ﻧﯿﺴﺖ ﺑﺮﮔﺸﺘﻪاﻧﺪ اﯾﺮان، ﯾﺎ ﺟﺎﯾﯽ ﻣﻨﺰوی ﺷﺪهاﻧﺪ و از اﯾﻦ ﺣﺮفﻫﺎ.«
ﻋﯿﻨﮑﺶ را از ﭼﺸﻢ ﺑﺮداﺷﺖ و روی ﻣﯿﺰ ﮔﺬاﺷﺖ. دﺳﺖﻫﺎش را در ﻫﻢ ﮔﺮه اﻧﺪاﺧﺘﻪﺑﻮد و ﮐﻤﯽ ﺧﻤﯿﺪه ﺑﻮد، ﺑﯽآﻧﮑﻪ ﺳﺮ ﺑﻠﻨﺪ ﮐﻨﺪ، ﮔﻔﺖ: »ﻣﺠﯿﺪ ﺑﯿﺸﺘﺮ از دﯾﮕﺮان ﺧﻄﺮ ﮐﺮده، ﺳﯿﺎﺳﯽﺗﺮ ﺑﻮده، و از اﯾﻦ ﺣﺮفﻫﺎ. ﺑﺎﯾﺪ ﻣﺮاﻗﺒﺶ ﺑﻮد.«
ﻫﺎﯾﮑﻪ ﭼﯿﺰی ﺗﻮی دﻓﺘﺮﭼﻪی ﮐﻮﭼﮑﺶ ﯾﺎدداﺷﺖ ﮐﺮد و ﮔﻔﺖ: »اﮔﺮ اﻃﻤﯿﻨﺎن ﻧﺪاﺷﺘﻪﺑﺎﺷﻢ، ﻫﺮﮔﺰ اﺟﺎزه ﻧﻤﯽدﻫﻢ ﻣﺠﯿﺪﺑﻪ اﯾﺮان ﺑﺮﮔﺮدد.«
ﮔﻔﺘﻢ: »ﻣﻦ آدﻣﯽ ﻧﯿﺴﺘﻢ ﺑﺮوم ﻻﻧﻪی ﺟﺎﺳﻮﺳﯽ ﮔﺮدﻧﻢ را ﺑﺮای ﭘﺎﺳﭙﻮرت ﮐﺞ ﮐﻨﻢ.
ﻫﺎﯾﮑﻪﮔﻔﺖ: »ﭼﺮا ﻻﻧﻪی ﺟﺎﺳﻮﺳﯽ؟«
اﻣﯿﺮﮔﻔﺖ: »ﻣﻨﻈﻮرش ﺳﻔﺎرت اﯾﺮان اﺳﺖ، ﺑﻦ.«
ﻫﺎﯾﮑﻪﺧﻨﺪﯾﺪ و ﮔﻔﺖ: »ﺑﺎز ﻫﻢ از آن ﺣﺮفﻫﺎﯾﯽ زدی ﮐﻪ ﻣﻦ ﻧﻤﯽﻓﻬﻤﻢ!«
ﮔﻔﺘﻢ: »ﻃﺒﻘﻪی ﭘﻨﺠﻤﺶ درﺑﺴﺖ در اﺧﺘﯿﺎر اﻃﻼﻋﺎﺗﯽﻫﺎﺳﺖ.«
ﻫﺎﯾﮑﻪ ﮔﻔﺖ: »ﭘﺎﺳﭙﻮرﺗﺖ را ﺑﺪه ﺑﻪ ﻣﻦ، ﻻزم ﻧﯿﺴﺖ ﺧﻮدت راه ﺑﯿﻔﺘﯽ. اﺻﻼً ﭼﻪ ﺟﻮری ﺑﺮوی؟« و ﯾﮑﯽ از ﺳﯿﮕﺎرﻫﺎم را ﺑﺮداﺷﺖ، و ﺑﺎ ﺣﺮﮐﺖ دﺳﺖ و ﭼﺸﻢ اﺟﺎزه ﮔﺮﻓﺖ. ﺳﺮم را ﺟﻠﻮ ﺑﺮدم و ﺟﻮری ﭼﺮﺧﺎﻧﺪم ﮐﻪ ﺑﯿﺘﻪﺷﻮن ﮔﻔﺘﻨﻢ ﺻﻤﯿﻤﺎﻧﻪﺗﺮ ﺟﻠﻮه ﮐﻨﺪ. وﻗﺘﯽ ﺳﯿﮕﺎرش را روﺷﻦ ﻣﯽﮐﺮد اﻧﮕﺸﺖﻫﺎی ﺑﺎرﯾﮑﺶ را ﻣﯽدﯾﺪم ﮐﻪ ازﺳﯿﮕﺎر ﻫﻢ ﻣﯿﻨﯿﺎﺗﻮریﺗﺮ ﺑﻮد.
اﻣﯿﺮ ﮔﻔﺖ: »راﺳﺘﺶ در اوﻟﯿﻦ ﺳﻔﺮی ﮐﻪ ﺑﻪ اﯾﺮان داﺷﺘﻢ، در ﺟﻠﺴﻪی ﭘﮋوﻫﺸﮕﺮان و ﻣﺘﺨﺼﺼﺎن ﺧﺎرج از ﮐﺸﻮر، ﺧﻮد رﺋﯿﺲ ﺟﻤﻬﻮر در ﯾﮏ ﻣﻬﻤﺎﻧﯽ ﺧﺼﻮﺻﯽ ﺣﻀﻮر ﭘﯿﺪا ﮐﺮد و ﮔﻔﺖ: اﻣﻨﯿﺖ ﺷﻤﺎ را ﺗﺄﻣﯿﻦ ﻣﯽﮐﻨﯿﻢ.
ﺑﻪﻧﻈﺮ ﻣﻦ ﺣﺮﮐﺖ دﻣﻮﮐﺮاﺗﯿﮏ ﻣﻨﺎﺳﺒﯽ ﺑﻮد، ﺧﯿﻠﯽ آﺑﺮوﻣﻨﺪ. ﯾﮏ دﻋﻮت ﻋﻤﻮﻣﯽﮐﺮده ﺑﻮدﻧﺪ ﮐﻪ دوﯾﺴﺖ و ﻫﻔﺘﺎدوﭼﻬﺎرﺗﺎ از دﮐﺘﺮﻫﺎ و ﻣﻬﻨﺪسﻫﺎ ﺑﻪ اﯾﺮان رﻓﺘﻨﺪ. ﺑﻌﻀﯽﻫﺎ ﺑﺮای اوﻟﯿﻦ ﺑﺎر ﻣﯽرﻓﺘﻨﺪ. ﻣﻦ ﺧﻮدم ﻣﺜﻞ ﻣﺠﯿﺪ ﺳﺎلﻫﺎ ﺑﻮد ﮐﻪ اﯾﺮان را ﻧﺪﯾﺪه ﺑﻮدم. ﺑﺎ ﯾﮏ ﺑﺮﮔﻪ رﻓﺘﻢ، ﭘﺎﺳﭙﻮرت ﻧﺪاﺷﺘﻢ. ﻫﺎﺷﻤﯽ رﻓﺴﻨﺠﺎﻧﯽ ﮔﻔﺖ: ﻣﺎ ﻧﻤﯽﺧﻮاﻫﯿﻢ ﮐﻪ ﺷﻤﺎ ﺑﻪﻃﻮر ﮐﺎﻣﻞ ﺑﻪ اﯾﺮان ﺑﺮﮔﺮدﯾﺪ. زﻧﺪﮔﯽﺧﻮدﺗﺎن را دارﯾﺪ، زن و ﺑﭽﻪ دارﯾﺪ، و ﺣﺘﻤﺎً در ﺟﺎﯾﯽ ﻣﺸﻐﻮل ﺑﻪ ﮐﺎر ﻫﺴﺘﯿﺪ. ﻣﺎ ﻣﯽﺧﻮاﻫﯿﻢ ﺑﺎ ﻣﺎ ارﺗﺒﺎط ﺳﺎﻟﻢ داﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﯿﺪ، دﺳﺘﺎوردﻫﺎی ﻋﻠﻤﯽ ﻏﺮب را ﺑﻪ اﯾﺮان ﺑﯿﺎورﯾﺪ، و از اﯾﻦ ﺣﺮفﻫﺎ. اﯾﻨﻬﺎ ﺑﺎ ﺧﻮدﻣﺎن دﯾﮕﺮﮐﺎری ﻧﺪارﻧﺪ، ﻓﻘﻂ از ﻣﺎ ﻣﯽﺧﻮاﻫﻨﺪ ﮐﻪ از ﻃﺮﯾﻖ ﻧﺎﻣﻪ وﻓﺎﮐﺲ و ﺗﻠﻔﻦ و ﯾﺎ ﺣﻀﻮری، ﺗﮑﻨﻮﻟﻮژی ﻏﺮب را ﺑﻪ اﯾﺮان ﺑﺪﻫﯿﻢ.«
اﯾﻦ ﭼﯿﺰﻫﺎ دﻟﻢ را ﮔﺮم ﻣﯽﮐﺮد، و ﻓﮑﺮ ﻣﯽﮐﺮدم ﮐﻪ ﺑﺎﯾﺪ ﭘﯿﺶ از ﭘﻮﺳﯿﺪن، ﻋﺪد ﺑﻌﺪ از ﻫﻔﺖِ زﻧﺪﮔﯽام را ﭘﯿﺪا ﮐﻨﻢ. ﺑﺎﯾﺪ در اﯾﻦﻓﺮﺻﺖ ﻃﻼﯾﯽ ﯾﮏ ﺟﻮری ﺑﺎ دل ﺑﯽﺻﺎﺣﺐ ﻣﺎﻧﺪهام ﮐﻨﺎر ﺑﯿﺎﯾﻢ. دﻟﻢ ﻣﺎده ﮐﺮده ﺑﻮد و ﺑﺎﯾﺪ ﺣﺴﺎب ﺧﻮدم را ﺑﺎﻫﺎش ﺻﺎف ﻣﯽﮐﺮدم. دﻟﻢ ﺑﺮای ﮐﻮﭼﻪﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺑﺎ ﻧﺎﺻﺮ راه رﻓﺘﻪ ﺑﻮدم ﺗﻨﮓ ﺑﻮد.
ﻫﺎﯾﮑﻪ ﺳﯿﮕﺎرش را ﻧﺼﻔﻪ ﺧﺎﻣﻮش ﮐﺮد و ﻣﺎ ﺑﻪ ﻧﺎﻫﺎرﺧﻮری رﻓﺘﯿﻢ. اﻣﯿﺮ ﮐﻤﻮﻧﯿﺴﺖﯾﮏ اﺳﮑﻨﺎس ﺻﺪ ﻣﺎرﮐﯽ ﮔﺬاﺷﺖ ﺗﻮی ﺟﯿﺐ ﺳﯿﻨﻪی ﮐﺘﻢ. اﻧﮕﺎر ﻫﻤﯿﻦ دﯾﺮوز ﺑﻮد، ﭼﻨﺪ ﻣﺎه ﻣﺜﻞ ﺑﺮق ﮔﺬﺷﺖ؟
دﯾﺮوز ﺑﺎز ﻫﻢ ﻫﺎﯾﮑﻪ آﻣﺪه ﺑﻮد، ﺑﺎ ﻋﺠﻠﻪ و ﻫﻮل ﻫﻮﻟﮑﯽ: »ﺧﺒﺮﻫﺎی ﺧﻮﺑﯽ ﺑﺮات دارم، ﻣﺠﯿﺪ.«
زن ﻣﻮﺑﻮر ﺑﺴﯿﺎر ﻣﻬﺮﺑﺎﻧﯽ اﺳﺖ ﮐﻪ دﻟﺶ ﻣﯽﺧﻮاﻫﺪ ﺑﻪ ﻣﻦ ﮐﻤﮏ ﮐﻨﺪ. در ﺳﻪ ﻣﺎه ﮔﺬﺷﺘﻪ آﻧﭽﻪ از دﺳﺘﺶ ﺑﺮ آﻣﺪه ﺑﺮای ﻣﻦ اﻧﺠﺎم داده. ﺻﺪﺗﺎ ﺗﻠﻔﻦ زده ﺗﺎ ﺑﺎﻻﺧﺮه آﻧﻬﺎ را ﻣﻼﻗﺎت ﮐﺮده. ﭘﺎﺳﭙﻮرﺗﻢ را داده و ﺑﻬﺸﺎن ﮔﻔﺘﻪ اﮔﺮ ﺑﻪ دادش ﻧﺮﺳﯿﺪ و ﮐﻤﮑﺶ ﻧﮑﻨﯿﺪ، ﻫﺮ اﺗﻔﺎﻗﯽ ﻣﻤﮑﻦ اﺳﺖ ﺑﯿﻔﺘﺪ. آﻧﻬﺎ ﮔﻔﺘﻪاﻧﺪ: ﺧﺎﻧﻢ ﻋﺰﯾﺰ، ﻣﺎ ﮔﺮوﻫﯽ ﻫﺴﺘﯿﻢ زﯾﺮ ﻧﻈﺮ ﻣﺴﺘﻘﯿﻢ آﻗﺎی رﻓﺴﻨﺠﺎﻧﯽ و اﻣﻨﯿﺖ ﻣﻠﯽ ﮐﻪ ﻣﯽﺧﻮاﻫﯿﻢ در زﻣﺎﻧﯽﺑﺴﯿﺎر ﮐﻮﺗﺎه ﭘﻨﺎﻫﻨﺪﮔﺎن ﺳﯿﺎﺳﯽ را ﺑﻪ ﮐﺸﻮر ﺑﺮﮔﺮداﻧﯿﻢ. ﮔﻔﺘﻪاﻧﺪ ﻣﺎ ﺳﻔﯿﺮان ﺣﺴﻦﻧﯿﺖ ﻫﺴﺘﯿﻢ، و واﻗﻌﺎً ﺑﺎ ﻫﺮﮔﻮﻧﻪ رﻓﺘﺎر ﻏﯿﺮاﻧﺴﺎﻧﯽ ﻣﺨﺎﻟﻔﯿﻢ.
ﻫﺎﯾﮑﻪ ﻧﺸﺴﺖ. ﮐﯿﻔﺶ را ﮔﺬاﺷﺖ روی ﻣﯿﺰ، و ﻫﻤﯿﻦﺟﻮر ﮐﻪ ﺷﺎل ﮔﺮدﻧﺶ را ﺑﺎز ﻣﯽﮐﺮد، ﮔﻔﺖ: »ﭘﺲ ﻓﺮدا ﯾﮑﯽ از آﻧﻬﺎ ﺑﻪ دﯾﺪارت ﻣﯽآﯾﺪ ﮐﻪ ﻣﯽﺧﻮاﻫﺪ ﺑﺎﻫﺎت ﺣﺮف ﺑﺰﻧﺪ. اﺳﻤﺶ... اﺳﻤﺶ را ﺑﻪ ﻣﻦ ﮔﻔﺖ... ﺑﮕﺬار ﺑﺒﯿﻨﻢ... وﻟﯽ...«
دﻓﺘﺮﭼﻪاش را ﺑﺎ دﻗﺖ وارﺳﯽ ﮐﺮد: »ﭼﺮا ﯾﺎدم رﻓﺘﻪ ﺑﻨﻮﯾﺴﻢ؟« و ﺑﻌﺪ ﺑﻪ ﺻﻮرﺗﻢ ﺧﯿﺮه ﺷﺪ. ﻣﮋهﻫﺎش ﺑﯽرﻧﮓ اﺳﺖ و ﺷﺒﺎﻫﺖ ﻋﺠﯿﺒﯽ ﺑﻪ ﻣﺮﯾﻢ ﻣﻘﺪس دارد. ﺑﻪﺧﺼﻮص ﮔﻮﻧﻪﻫﺎش، و اﺧﻤﯽﮐﻪ دو ﺳﻪﺗﺎ ﭼﯿﻦ روی ﭘﯿﺸﺎﻧﯽاش ﻣﯽاﻧﺪازد ﺗﺎ او ﺑﺘﻮاﻧﺪ ﻫﻤﻪی ﺣﻮاﺳﺶ را ﺟﻤﻊ ﮐﻨﺪ. ﻫﺮﭼﻪ ﺑﮕﻮﯾﯽ ﯾﺎدداﺷﺖ ﻣﯽﮐﻨﺪ، و اﻧﮕﺸﺖﻫﺎی ﺑﺎرﯾﮑﺶ ﻣﻮﻗﻊ ﻧﻮﺷﺘﻦ ﻣﯽﻟﺮزد.
ﮔﻔﺘﻢ: »ﺧﺎﻧﻢ ﻫﺎﯾﮑﻪ، ﻣﻦ اﻗﺎﻣﺖ داﺋﻢ دارم. ﻫﺮ اﺗﻔﺎﻗﯽ ﺑﯿﻔﺘﺪ دوﻟﺖ آﻟﻤﺎن از ﻣﻦ دﻓﺎع ﻣﯽﮐﻨﺪ، اﯾﻨﻄﻮر ﻧﯿﺴﺖ؟«
ﺣﺮفﻫﺎم را ﯾﺎدداﺷﺖ ﮐﺮد و ﮔﻔﺖ: »ﺑﻠﻪ. اﻟﺒﺘﻪ.«
ﺑﺮاش ﭼﺎی رﯾﺨﺘﻢ، ﺑﺎ اﺷﺎره در ﺿﻤﻦ ﭘﺮﺳﯿﺪم ﮐﻪ ﻣﯿﻞ دارد؟
ﮔﻔﺖ: »ﺑﻠﻪ، اﻟﺒﺘﻪ.« و ﺟﺮﻋﻪای ﻧﻮﺷﯿﺪ. ﻋﺎﺷﻖ ﭼﺎی ﺳﯿﺎه اﺳﺖ. از آنﺟﻮر آدمﻫﺎﯾﯽ اﺳﺖ ﮐﻪ ﭼﺎی دمﮐﺮده ﺑﻪ ﺷﯿﻮهی اﯾﺮاﻧﯽ دوﺳﺖ دارﻧﺪ و دﻟﺸﺎن ﻣﯽﺧﻮاﻫﺪ ﺳﺎﻋﺖﻫﺎ درﺑﺎره ﻣﻮﺿﻮﻋﯽﺣﺮف ﺑﺰﻧﻨﺪ. ﺑﻬﺘﺮﯾﻦ دوﺳﺖ ﻣﻦ اﺳﺖ. ﻫﯿﭻ راﺑﻄﻪای، ﭼﯿﺰی ﻫﻢ ﻫﺮﮔﺰ در ﻣﯿﺎن ﻧﺒﻮده، ﻣﺎ واﻗﻌﺎً دو دوﺳﺖ ﺳﺎدهاﯾﻢ. وﻗﺘﯽ ﻫﻢ اﯾﻨﺠﺎ را ﺗﺮک ﻣﯽﮐﻨﺪ، اﺗﺎق ﺳﻮت و ﮐﻮر ﻣﯽﺷﻮد.
ﮔﻔﺘﻢ: »ﻣﺎﻣﺎن، اﯾﻦ ﺧﺎﻧﻪی ﻣﺎ ﭼﺮا اﯾﻨﻘﺪر ﺳﻮت و ﮐﻮر اﺳﺖ
»ﺧﻮن اﯾﺮﺟﻢ ﮐﻪ ﭘﺎﻣﺎل ﺷﺪ. ﺗﻮ و ﺳﻌﯿﺪ ﻫﻢ ﮐﻪ ﻧﯿﺴﺘﯿﺪ، اﻧﺴﯽ ﻫﻢ ﺑﺎ آﻗﺎ داود رﻓﺘﻪ دﮐﺘﺮ ﭘﻮﺳﺖ.«
»ﺑﺮای ﭼﯽ؟«
»ﺑﻪﺧﺎﻃﺮﻟﮏ و ﭘﯿﺲﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﮔﺎﻫﯽ روی ﮔﺮدن و ﺻﻮرﺗﺶ ﭘﯿﺪا ﻣﯽﺷﻮد.«
اﯾﻦ ﻫﻢ اﻧﺴﯽ و داود. اﻧﺴﯽ از ﭘﺸﺖ ﺻﻨﺪﻟﯽ دﺳﺖ اﻧﺪاﺧﺘﻪ ﺑﻪ ﮔﺮدن داود، و دارد ﺑﻪ درﯾﭽﻪی دورﺑﯿﻦ ﻣﯽﺧﻨﺪد. داود ﺳﺮش را ﮐﻤﯽ ﮐﺞ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺗﺎ ﺻﻮرت اﻧﺴﯽ روی ﺷﺎﻧﻪاش ﺟﺎ ﺑﮕﯿﺮد. ﻫﻨﺪواﻧﻪﻓﺮوش اﺳﺖ. از آن ﻣﯿﺪاﻧﯽﻫﺎی ﺧﺮﭘﻮل ﮐﻪ ﻫﯿﭻ ﭼﯿﺰی ﻧﻤﯽﺷﻮد از ﻗﯿﺎﻓﻪﺷﺎن ﻓﻬﻤﯿﺪ. رﻓﯿﻖ ﺟﺎن ﺟﺎﻧﯽِ رﻓﯿﻖدوﺳﺖ و ﺑﻘﯿﻪی آن اراذل اﺳﺖ. ﭘﺮِﻗﯿﭽﯽ ﺧﺎﻣﻨﻪای.
آدم وﻗﺘﯽ زﯾﺎد ﻋﮑﺲ داﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﺪ، و ﺑﯽﻧﻈﻢ و ﺗﺮﺗﯿﺐ آﻧﻬﺎ را در ﺟﻌﺒﻪی اﻓﺘﺨﺎرات ﮔﺬﺷﺘﻪ ﮔﺬاﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﺪ، آﯾﺎ ﭼﻪ ﺑﺸﻮد ﮐﻪ ﺑﻌﺪ از ﺳﺎلﻫﺎ ﺑﺮود ﺳﺮاغ آﻧﻬﺎ، ﯾﮑﯽ ﯾﮑﯽ ﺑﺮدارد، ﻧﮕﺎه ﮐﻨﺪ، ﺑﯿﻨﺪازد آنﻃﺮف، ﯾﮑﯽ دﯾﮕﺮ ﺑﺮدارد. اﻧﺴﯽ ﻫﻢ ﺑﻌﺪ از ﻃﻼق ﮐﺎرش اﯾﻦ اﺳﺖ ﮐﻪ ﺟﻠﻮ آﯾﻨﻪ ﺑﻨﺸﯿﻨﺪ و ﺑﻪ ﺧﻮدش ﺧﯿﺮه ﺷﻮد. داود ﻧﺎﻣﻪای ﺑﺮای ﭘﺪر ﻧﻮﺷﺘﻪ ﺑﻮد و اﻧﺴﯽ را ﭘﺲ ﻓﺮﺳﺘﺎده ﺑﻮد. ﻣﻦ ﻧﺎﻣﻪاش را اﺻﻼً ﻧﺪﯾﺪم. وﻟﯽ ﻣﺎﻣﺎن ﭘﺎی ﺗﻠﻔﻦ ﮔﺮﯾﻪﮐﻨﺎن ﺑﺮام ﺧﻮاﻧﺪ: ﺷﻤﺎ ﺑﻪ ﻣﻦ ﻗﻮل داده ﺑﻮدﯾﺪ ﮐﻪ اﯾﻦ ﻟﮏﻫﺎ ﻣﺪاوا ﻣﯽﺷﻮد اﻣﺎ ﻧﺸﺪ و اﯾﻦ ﺑﯿﻤﺎری ﭘﻮﺳﺘﯽ ﺗﻤﺎم ﺑﺪن ﻫﻤﺴﺮم را ﮔﺮﻓﺘﻪ اﺳﺖ. ﻣﻦ ﭘﻨﺞ ﺳﺎل ﻫﻤﻪی ﺗﻼﺷﻢ را ﮐﺮدم وﻟﯽ ﺑﯽﻓﺎﯾﺪه ﺑﻮد، ﻣﺎ دﯾﮕﺮ از ﺳﺮﺑﻨﺪ ﭘﺴﺮ ﻧﺎﻗﺺاﻟﻌﻀﻮﻣﺎن، ﺑﭽﻪدار ﻫﻢ ﻧﻤﯽﺗﻮاﻧﯿﻢ ﺑﺸﻮﯾﻢ، ﺑﻨﺎﺑﺮاﯾﻦ دﺧﺘﺮﺗﺎن را ﭘﺲ ﻣﯽﻓﺮﺳﺘﻢ، ﻫﺮوﻗﺖ ﻣﻌﺎﻟﺠﻪ ﺷﺪ اﻃﻼع ﺑﺪﻫﯿﺪﺗﺎ ﻣﺎ دوﺑﺎره زﻧﺪﮔﯽ ﻣﺸﺘﺮکﻣﺎن را آﻏﺎز ﮐﻨﯿﻢ. ﯾﮏ ﻫﻤﭽﻮ ﭼﯿﺰی.
اوه، اﯾﻦ ﻣﻨﻢ. ﻧﺸﺴﺘﻪام روی ﻣﮑﻌﺐ ﺳﻨﮕﯽِ ﭘﻼکداری ﮐﻪ ﭘﯿﮑﺮﺗﺮاش ﻫﻨﺮﻣﻨﺪی آن را ﮐﺸﻒ ﮐﺮده. ﯾﮏ ﻣﮑﻌﺐ ﺳﺎده ﺳﺎﺧﺘﻪ و اﺳﻢ ﺧﻮدش را ﺑﺎ ﭘﻼک ﺑﺮﻧﺰی ﭼﺴﺒﺎﻧﺪه اﺳﺖ روش. ﮔﻔﺘﻢ ﻗُﺮ ﻧﺸﻮی ﯾﮏ وﻗﺖ!
وﺳﻂ ﯾﮏ ﭘﺎرک ﻗﺸﻨﮓ ﮐﻨﺎر درﺧﺖﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ آدم ﺧﯿﺎل ﻣﯽﮐﻨﺪ ﻟﺸﮑﺮ اﺳﭙﺎرﺗﺎﮐﻮس را ردﯾﻒ ﮐﻨﺎر درﯾﺎﭼﻪ ﮐﺎﺷﺘﻪاﻧﺪ ﺗﺎ ﺑﺎ ﻣﺸﺖﻫﺎی ﮔﺮهﺷﺪه، ﺑﺎزو ﺑﮕﯿﺮﻧﺪ، و اﯾﺴﺘﺎده ﺑﻤﯿﺮﻧﺪ. ﺑﻬﺎر ﺳﺒﺰ ﻣﯽﺷﻮﻧﺪ، زﻣﺴﺘﺎن ﻣﯽﻣﯿﺮﻧﺪ، و اﯾﻦ ﺑﺎزی ﻫﺮ ﺳﺎل اداﻣﻪ دارد.
ﮐﺖ و ﺷﻠﻮار ﻣﺸﮑﯽ ﻋﺎرﯾﻪ ﺗﻨﻢ اﺳﺖ ﮐﻪ ﺟﻠﻮ دورﺑﯿﻦ اﺑﻬﺖ داﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﻢ. و ﻣﻌﻠﻮم ﻧﺸﺪ آﺧﺮ آن ﻓﯿﻠﻢ ﭼﻪ ﺷﺪ. ﮐﺎرﮔﺮداﻧﺶ را ﻣﯽﺷﻨﺎﺧﺘﻢ، در ﻣﺪرﺳﻪی ﻋﺎﻟﯽ ﭘﺎرس درس ﻣﯽﺧﻮاﻧﺪ.
ﻧﺎﺻﺮﻣﯽﮔﻔﺖ: »ﻣﺪرﺳﻪ ﻋﺎﻟﯽ واق واق.«
ﭘﺪر ﺧﯿﻠﯽ ﺧﻮﺷﺶ آﻣﺪ، ﮔﻔﺖ: »ﯾﮏ ﺟﺎﺳﻮﯾﭽﯽ ﺑﻬﺶ ﺑﺪه.« و ﻣﻦ دادم.
ﮐﺠﺎﯾﯽ ﻋﺒﺪاﻟﻨﺎﺻﺮ؟ اوﻟﯿﻦ ﺑﺎری ﮐﻪ ﺗﻮی آﻟﺪی ﭼﺸﻤﺶ اﻓﺘﺎد ﺑﻪ اﯾﻦ ﺧﯿﺎرﻫﺎی ﺑﺪﻗﻮارهی ﺑﺰرگ، ﮔﻔﺖ: »اﯾﻦ ﻫﻢ ﯾﮏ اﻫﺎﻧﺖ اﺳﺖ ﺑﻪ ﺑﺸﺮﯾﺖ.«
در روزﻫﺎی اﻧﻘﻼب ﺑﻬﺶ ﻣﯽﮔﻔﺘﯿﻢ ﻧﺎﺻﺮ ﺟُﻨﺒﻼط، و ﻧﻤﯽداﻧﻢ ﭼﺮا. ﺧﺪاﯾﺖ ﺑﯿﺎﻣﺮزد. اﮔﺮ ﺧﺪاﯾﯽ وﺟﻮد دارد اﻣﯿﺪوارم ﺗﻮ را ﺑﯿﺎﻣﺮزد. آﺳﻮده ﺑﺨﻮاب ﮐﻪ ﻣﺎ دارﯾﻢﺑﯽﺳﺮ و ﺻﺪا ﺑﺮﻣﯽﮔﺮدﯾﻢ. ﻓﻘﻂ ﺗﻮ ﯾﺎدت ﺑﺎﺷﺪ ﻋﺒﺪاﻟﻨﺎﺻﺮ، ﮐﻪ ﻣﻦ ﯾﮑﯽ دوﺗﺎ ﻧﺎرﻧﺠﮏ ﻫﻢ دﺳﺖ و ﭘﺎ ﮐﺮدهام ﮐﻪ وﻗﺘﯽ رﺳﯿﺪم ﺗﺤﻮﯾﻞ ﻣﯽﮔﯿﺮم. ﺧﻮب ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮِﺧﺎک آﻟﻮدت ﺑﺴﭙﺎر. اﻧﺘﻈﺎر ﭘﺸﺖ اﻧﺘﻈﺎر. ﻓﺮدا ﮐﺴﯽ ﻣﯽآﯾﺪ ﮐﻪ ﻣﺎ ﻣﺪتﻫﺎﺳﺖ ﻣﻨﺘﻈﺮﯾﻢ ﺟﻤﺎﻟﺶ را زﯾﺎرت ﮐﻨﯿﻢ. ﮐﺴﯽ ﻣﯽآﯾﺪ، ﮐﺴﯽ ﻣﯽآﯾﺪ، ﮐﺴﯽ دﯾﮕﺮ، ﮐﺴﯽ ﺑﻬﺘﺮ، ﮐﺴﯽ ﮐﻪ ﻣﺜﻞ ﻫﯿﭽﮑﺲ ﻧﯿﺴﺖ، ﻣﺜﻞ ﭘﺪر ﻧﯿﺴﺖ، ﻣﺜﻞ اﻧﺴﯽ ﻧﯿﺴﺖ، ﻣﻦ ﺧﻮاب دﯾﺪهام ﮐﻪ ﮐﺴﯽ ﻣﯽآﯾﺪ.
اﻣﯿﺮﮐﻤﻮﻧﯿﺴﺖ ﮔﻔﺖ: »ﺷﺎﻋﺮ ﺷﺪهای!«
ﮔﻔﺘﻢ: »اﯾﻦ ﺷﻌﺮ ﻣﺎل ﻣﻦ ﻧﯿﺴﺖ.«
»ﺣﺘﻤﺎً ﺑﻬﺖ اﻟﻬﺎم ﺷﺪه.«
»ﺗﻮﭼﻄﻮر ﺷﻌﺮ ﻓﺮوغ را ﻧﻤﯽﺷﻨﺎﺳﯽ؟«
»ﻫﯿﭽﻮﻗﺖ از اﯾﻦ ﻣﺰﺧﺮﻓﺎت ﺧﻮﺷﻢ ﻧﯿﺎﻣﺪه.«
ﻋﮑﺲ دﯾﮕﺮی ﺑﺮداﺷﺖ و ﮔﺬاﺷﺖ ﺟﻠﻮ ﮔﻠﺪان. ﻣﻦ و ﻋﺰﯾﺰ و اﻣﯿﺮ، ﺗﻮی ﺗﻮاﻟﺖ رﺳﺘﻮران ﯾﮑﯽ از ﺑﭽﻪﻫﺎی ﻗﺪﯾﻤﯽ ﺳﺎزﻣﺎن در ﺑﺎرﺳﻠﻮن. دﺳﺖ ﺑﻪ دﯾﻮار و ﮐﻮنﻟﺨﺖ، دارﯾﻢ ﻣﯽﺷﺎﺷﯿﻢ و ﻣﯽﺧﻨﺪﯾﻢ، ﺑﺎ آن ﺑﯿﻀﻪﻫﺎی ﻣﻀﺤﮏِ آوﯾﺰان. ﺑﺎرﺳﻠﻮن، ﻫﺎی ﺑﺎرﺳﻠﻮﻧﺎ ﻣﺎﻧﯿﺎﻧﺎ ﺗﻤﭙﻮ.
ﺧﻨﺪﯾﺪ و ﻋﮑﺲ ﺑﻌﺪی را ﮔﺬاﺷﺖ. رؤﯾﺎ ﺑﻮد، ﻣﺎرﻣﻮﻟﮏ. ﻣﺜﻞ ﻋَﺸَﻘﻪ ﻣﯽﭘﯿﭽﯿﺪﺑﻪ ﮔَﻞ و ﮔﺮدن آدم. دﺧﺘﺮهی ﮔُﻪ ﺧﯿﺎل ﻣﯽﮐﺮد اﺳﯿﺮ ﮔﺮﻓﺘﻪ، از ﺻﺒﺢ ﺗﺎ ﺷﺐ ﻣﯽﺧﻮاﺳﺖ. ﺑﻬﺶ ﮔﻔﺘﻢ ﺳﻪ ﻫﺰار ﺳﺎل ﺑﺮﮔﺮد ﻋﻘﺐ، دوﺗﺎ ﮔﻼدﯾﺎﺗﻮر اﺳﺘﺨﺪام ﮐﻦ ﺗﺎ اﻣﻮراﺗﺖ ﺑﮕﺬرد. ﻣﺎ ﺑﻪ درد ﺗﻮ ﻧﻤﯽﺧﻮرﯾﻢ. ﺑﻪ ﻣﻦ ﻣﯽﮔﻔﺖ ﻣﯽرود ﺧﺎﻧﻪی ﻫﻤﮑﻼﺳﯽاش درس ﺑﺨﻮاﻧﺪ، ﺧﺒﺮش از دﯾﺴﮑﻮﻫﺎ ﻣﯽرﺳﯿﺪ، ﺑﺎ اﯾﻦ ﺟﻐﻠﻪﻫﺎی ﺑﯽﺳﺮ و ﭘﺎ ﮐﻪﯾﮏ ﮐﺘﺎب ﺷﻌﺮ ﻣﯽﮔﺬارﻧﺪ زﯾﺮ ﺑﻐﻞﺷﺎن و دﻧﺒﺎل دﺧﺘﺮﻫﺎ راه ﻣﯽاﻓﺘﻨﺪ.
ﺑﻬﺶ ﮔﻔﺘﻢ: »ﺑﻪﺧﺎﻃﺮ ﭘﺪرت اﻗﻼً ﺧﻮدت را ﺟﻤﻊ و ﺟﻮر ﮐﻦ. ﻣﯽﻓﻬﻤﯽ؟ ﭘﺪرت ﻫﻨﺮﻣﻨﺪﺳﺮﺷﻨﺎﺳﯽ اﺳﺖ ﮐﻪ ﻣﺮدم ﺑﺮاش ﺧﯿﻠﯽ اﺣﺘﺮام ﻗﺎﺋﻠﻨﺪ. آﺑﺮوی ﭘﺪرت را ﻧﺒﺮ.«
ﮔﻔﺖ: »ﻣﻦ وﻗﺘﯽ آﻣﺪم آﻟﻤﺎن ﺑﺎﮐﺮه ﺑﻮدم. ﺗﻮ ﺑﺮو ﺧﻮدت را ﺟﻤﻊ ﮐﻦ ﮐﻪ زﯾﺮ ﺣﺮف ﺧﻮدت ﻣﯽزﻧﯽ.
»ﻣﻦ زﯾﺮ ﺣﺮﻓﻢ ﻣﯽزﻧﻢ؟«
»ﯾﺎدت رﻓﺘﻪ ﭼﻪ ﺟﻮری ﺧﻮدت را ﺑﻪ در و دﯾﻮار ﻣﯽزدی؟ اﻟﺘﻤﺎس ﻣﯽﮐﺮدی، ﻫﯽﺳﯿﮕﺎر ﻣﯽﮐﺸﯿﺪی، ﻫﯽ ﺑﺮام ﻫﺪﯾﻪ و ﮔﻞ ﻣﯽﺧﺮﯾﺪی، ﮔﺮﯾﻪ ﻣﯽﮐﺮدی ﮐﻪ ﻋﺎﺷﻘﻢ ﺷﺪهای و ﻣﯽﺧﻮاﻫﯽ ﺧﻮدت را ﺑﮑﺸﯽ؟«
»ﺑﺮای ﺗﻮ ﻣﺎرﻣﻮﻟﮏ ﻫﺮزه؟«
»ﺣﺎﻻﮔﻢ ﺷﻮ ﮐﻨﺎر، راه ﺑﺪه ﻣﻦ ﺑﺮوم ﺑﯿﺮون.«
ﭘﺎم را ﭘﺲ ﮐﺸﯿﺪم و ﮔﻔﺘﻢ: »ﻫِﺮّی.«
ﻓﻘﻂ ﺑﻪ اﺣﺘﺮام ﻧﺎﺻﺮ دﺳﺖ روش ﺑﻠﻨﺪ ﻧﮑﺮدم، ﻫﯿﭻوﻗﺖ. اﻣﯿﺮ ﻣﯽﮔﻔﺖ او را در وﯾﺴﺒﺎدن ﺑﺎ ﯾﮏ ﺳﯿﺎه ﺷﯿﺮ ﺷﮑﻼﺗﯽ ﭼﯿﮏ ﺗﻮ ﭼﯿﮏ دﯾﺪه اﺳﺖ. ﮔﻔﺘﻢ ﮐﻪ دﯾﮕﺮ ﺣﺮﻓﺶ را ﻧﺰﻧﺪ. ﺑﻌﺪﻫﺎ ﺑﺮود ﺑﺮاش ﺗﻌﺮﯾﻒ ﮐﻨﺪ ﮐﻪ ﻣﻦ ﮐﯽ ﺑﻮدم. ﻫﻤﻪی دﻟﻢ را ﮔﺬاﺷﺘﻢ اﻣﺎ ﻫﯿﭻ ﭼﯿﺰ از ﻣﻦ ﻧﻔﻬﻤﯿﺪ. ﺑﭽﻪی ﭘﺎﻧﺰده ﺳﺎﻟﻪای ﮐﻪ ﻧﻪ ﺳﯿﺎﺳﺖ ﺳﺮش ﻣﯽﺷﺪ، ﻧﻪ زﻧﺪﮔﯽ، ﻧﻪ ﻋﺸﻖ، ﻧﻪ ﺧﺮاﺑﯽ ﻋﺸﻖ. ﺑﻪ اﻣﯿﺮ ﮔﻔﺘﻢ: »زﻣﺎﻧﯽ اﯾﻦ ﭼﯿﺰﻫﺎ را ﻣﯽﻓﻬﻤﺪ ﮐﻪ ﺧﯿﻠﯽ دﯾﺮ ﺷﺪه، اﺷﺘﺒﺎﻫﯽ ﮐﻪ اﮐﺜﺮ زنﻫﺎ ﻣﯽﮐﻨﻨﺪ و ﭘﺸﯿﻤﺎن ﻣﯽﺷﻮﻧﺪ.«
»ﺗﻮ اﺻﻼً ﭼﻪﮐﺎر ﺑﻪ آن ﺑﭽﻪ داﺷﺘﯽ؟«
ﺑﻪﺻﻨﺪﻟﯽ ﺗﮑﯿﻪ داد و از ﭘﻨﺠﺮه ﺑﻪ ﭼﻬﺎرراه ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺷﻠﻮغ ﻧﮕﺎه ﮐﺮد. ﺑﺎران ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺑﻮد و ﭼﺘﺮﻫﺎﻣﯽرﻓﺘﻨﺪ، ﭼﺘﺮﻫﺎ ﻣﯽآﻣﺪﻧﺪ، ﭼﺘﺮﻫﺎ در ﻫﻢ ﮔﺮه ﻣﯽﺧﻮردﻧﺪ. ﭼﺘﺮﻫﺎی رﻧﮕﯽ، ﺑﻨﻔﺶ، آﺑﯽ. و ﺳﯿﺎه درﺻﺪش ﺑﯿﺸﺘﺮ ﺑﻮد. ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺳﯿﺎﻫﯽ ﺑﯿﺸﺘﺮ اﺳﺖ اﻣﺎ ﺑﻪ ﭼﺸﻢ ﻧﻤﯽآﯾﺪ. ﯾﺎدش ﺑﺨﯿﺮ، ﺑﻪ ﺷﯿﺦﻫﺎ ﻣﯽﮔﻔﺘﯿﻢ دور ﺳﻔﯿﺪ. ﺳﯿﺪﻫﺎ ﻋﻤﺎﻣﻪی ﺳﯿﺎه ﻣﯽﺑﺴﺘﻨﺪ و ﺷﯿﺦﻫﺎ ﻋﻤﺎﻣﻪی ﺳﻔﯿﺪ. ﺑﻌﻀﯽ از ﻻﺳﺘﯿﮏﻫﺎ ﻫﻢ ﻧﻮﺷﺘﻪ دورﺷﺎن ﺳﻔﯿﺪ ﺑﻮد.
ﭘﺪر ﻣﯽﮔﻔﺖ: »دور ﺳﻔﯿﺪ ﺧﺮﯾﺪار ﻧﺪارد.« و ﺳﯿﮕﺎر وﯾﻨﺴﺘﻮن ﻃﻼﯾﯽ ﺑﻠﻨﺪش را در زﯾﺮﺳﯿﮕﺎری ﻃﺮح ﻻﺳﺘﯿﮏ ﮐﻤﺮﺷﮑﻦ ﺧﺎﻣﻮش ﻣﯽﮐﺮد. ﻣﯽﮔﻔﺖ: »ﺑﺮای ﺷﺎه ﻫﻢ دوازده ﺗﺎ از اﯾﻦ زﯾﺮﺳﯿﮕﺎریﻫﺎ ﻓﺮﺳﺘﺎدم، ﺣﺘﻤﺎً ﯾﮑﯽاش را روی ﻣﯿﺰ ﺧﻮدش ﻣﯽﮔﺬارد.«
ﯾﮏ ﺟﻌﺒﻪ ﻫﻢ ﺟﺎﺳﻮﯾﭽﯽ ﺑﯽ.اف. ﮔﻮدرﯾﭻ ﺑﺮای ﺷﺎه ﻓﺮﺳﺘﺎده ﺑﻮد و ﻣﺎ ﻫﻤﯿﺸﻪﺧﯿﺎل ﻣﯽﮐﺮدﯾﻢ ﺷﺎه ﺟﺎﺳﻮﯾﭽﯽﻫﺎ را رﯾﺨﺘﻪ ﺗﻮی ﮐﺸﻮ ﻣﯿﺰش، ﻫﺮوﻗﺖ وزرا ﺑﻪ دﯾﺪارش ﻣﯽروﻧﺪ ﯾﮑﯽ ﺑﻬﺸﺎن ﻣﯽدﻫﺪ.
ﻋﮑﺲ دﯾﮕﺮی ﺑﺮداﺷﺖ و ﻟﺒﺨﻨﺪ زد؛ ﮐﻮهﻫﺎی آﻟﭗ، ﺑﺎ ﺑﭽﻪﻫﺎی ﭼﭗ اﺗﺤﺎدﯾﻪ، ﯾﮏ وﻋﺪه ﻏﺬا در روز، و ﻣﻤﻨﻮﻋﯿﺖ ﺳﯿﮕﺎر. ﺑﺎ ﭘﺮﭼﻤﯽ ﮐﻪ ﺳﺘﺎرهی ﺳﺮﺧﺶ آدم را ﯾﺎد ﺳﯿﮕﺎر ﮐﺸﯿﺪن در ﺷﺐ ﻣﻬﺘﺎﺑﯽ ﻣﯽاﻧﺪاﺧﺖ. ﺑﻪ ﯾﺎد ﻣﺎهﻫﺎی اول اﻧﻘﻼب در ﮐﻮهﻫﺎی ﻃﺎﻟﻘﺎن، ﻫﻤﻪ ﺑﺎ ﺟﺎﺳﻮﯾﭽﯽﻫﺎی ﺑﯽ. اف. ﮔﻮدرﯾﭻ ﭘﺪر، ﻫﻤﻪ در ﺣﺎل ﺳﺎﺑﯿﺪن آن ﻧﺸﺎن ﻓﻠﺰی ﺑﺮﺟﺴﺘﻪی اﻣﺮﯾﮑﺎﯾﯽ ﺑﺮ ﺗﺨﺘﻪﺳﻨﮓﻫﺎ، اﻣﺎ آﻟﭗﻫﻤﻪاش ﺑﺮف ﺑﻮد و ﻓﻘﻂ ﻣﯽﺗﻮاﻧﺴﺘﯿﻢ ﺳﯿﮕﺎر ﮐﺸﯿﺪن ﻗﺎﭼﺎﻗﯽ را ﺑﺴﺎﺑﯿﻢ.
ﻋﮑﺲ ﺑﻌﺪی، ﺑﺎز ﻫﻢ ﺧﻮدم. در ﺳﺎلﻫﺎی اﺧﯿﺮ، ﺑﺎ اﻣﯿﺮ ﮐﻤﻮﻧﯿﺴﺖ و ﻋﺒﺪاﻟﻨﺎﺻﺮﻧﺎﺻﺮی ﮐﻪ ﮐﻤﯽ ﺟﻠﻮﺗﺮ از ﻣﺎ روی وﯾﻠﭽﺮ ﻧﺸﺴﺘﻪ. ﻫﻤﺎن روزﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺗﺎزه وارد آﻟﻤﺎن ﺷﺪه ﺑﻮدﻧﺪ. ﺑﺎز ﻫﻢ آن آه و ﻧﺎﻟﻪﻫﺎ ﮐﻪ ﯾﮏ ﭘﯿﺎﻧﻮ دم دﺳﺘﻢ ﻧﯿﺴﺖ ﺑﺎﻫﺎش ور ﺑﺮوم.
ﮔﻔﺘﻢ: »ﻣﯽداﻧﯽ اﯾﻨﺠﺎ ﺑﺮای ﭘﯿﺎﻧﻮ ﭼﻨﺪ ﻫﺰار ﻣﺎرک ﺑﺎﯾﺪ ﭘﻮل داد؟«
ﮔﻔﺖ: »ﻧﻤﯽﺧﻮاﺳﺘﻢ ﮐﻪ ﺑﺨﺮم. ﻓﻘﻂ ﻫﻤﯿﻦ ﺟﻮری ﮔﻔﺘﻢ ﮐﻪ ﯾﮏ ﭼﯿﺰی ﮔﻔﺘﻪ ﺑﺎﺷﻢ.«
ﺳﺮش را ﺑﺎﻻ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺑﻮد و ﺑﻪ ﻧﻈﺮ ﻣﯽآﻣﺪ ﮐﻪ ﻫﻤﯿﻦ ﺣﺎﻻ از روی وﯾﻠﭽﺮ ﭘﺮواز ﻣﯽﮐﻨﺪ. ﺳﯿﮕﺎری از ﺟﯿﺐ ﮐﺘﺶ در آورد، ﺑﻪ ﻟﺐ ﮔﺬاﺷﺖ و ﻓﻨﺪک زد. ﮔﻔﺘﻢ: »ﻧﺎﺻﺮ، راﺳﺘﯽ ﮐﻤﺮ ﺑﻪ ﭘﺎﯾﯿﻦ ﺣﺮﮐﺘﯽ، ﭼﯿﺰی؟!« و ﺟﻮری ﺧﻨﺪﯾﺪم ﮐﻪ ﯾﺎد دوران ﻣﺪرﺳﻪ ﺑﯿﻔﺘﺪ.
ﮔﻔﺖ: »ﻧﻪ ﺑﻪ ﺟﺎن ﺗﻮ. ﺳﺎلﻫﺎﺳﺖ ﮐﻪ...« ﻧﮕﺎﻫﯽ ﺑﻪ اﻃﺮاﻓﺶ اﻧﺪاﺧﺖ و آرام ﮔﻔﺖ: »اﺻﻼً ﯾﺎدم رﻓﺘﻪ ﻣﺠﯿﺪ. ﻣﺜﻞ ﯾﮏ ﺧﻮاب اﺳﺖ ﮐﻪ ﻫﺮ روز ﺻﺒﺢ وﻗﺘﯽ ﭼﺸﻢ ﺑﺎز ﻣﯽﮐﻨﻢ ﺗﻌﺒﯿﺮ ﻣﯽﺷﻮد. ﻧﺸﺴﺘﻪای، داری ﻣﻮﺳﯿﻘﯽ ﻓﯿﻠﻢ ﺿﺒﻂ ﻣﯽﮐﻨﯽ، ﯾﮑﺒﺎره ﺑﺮﯾﺰﻧﺪ ﺗﻮی اﺳﺘﻮدﯾﻮ. واﻗﻌﺎً ﻣﺴﺨﺮه اﺳﺖ، ﻣﺠﯿﺪ. ﻣﺜﻞ ﯾﮏ ﺳﻨﺪ ﺟﻌﻠﯽ اﺳﺖ. ﺑﺎور ﮐﻦ ﺑﻪ ﻫﻤﯿﻦ ﺳﺎدﮔﯽ ﺑﻮد.«
ﺧﺒﺮ را در روزﻧﺎﻣﻪﻫﺎ ﺧﻮاﻧﺪه ﺑﻮدم. ﺑﺎ اﯾﻦﺣﺎل ﭘﺮﺳﯿﺪم: »ﻣﮕﺮ ﻣﺠﻮز ﺿﺒﻂ و اﯾﻦ ﺷﺮّ و ورﻫﺎ ﻧﺪاﺷﺘﯿﺪ؟ ﺑﺎﻻﺧﺮه ﻣﺎ ﻧﻔﻬﻤﯿﺪﯾﻢﻣﻮﺳﯿﻘﯽ ﺣﺮام اﺳﺖ ﯾﺎ ﺣﻼل؟«
»زﻣﺎﻧﯽ اﯾﻦ اﺗﻔﺎق اﻓﺘﺎد ﮐﻪ ﺧﻤﯿﻨﯽ ﻫﻨﻮز ﺣﻼﻟﺶ ﻧﮑﺮده ﺑﻮد. ﻣﺠﻮز ﻫﻢ داﺷﺘﯿﻢ اﻣﺎ دﺧﺘﺮﻫﺎی ﮔﺮوه ﮐُﺮ ﺑﺎ دﯾﺪن رﯾﺸﻮﻫﺎی ﻧﺨﺮاﺷﯿﺪه ﻧﺘﺮاﺷﯿﺪهی ﻣﺴﻠﺢ ﯾﮑﻬﻮ ﺟﯿﻎ ﮐﺸﯿﺪﻧﺪ و ﻓﺮار ﮐﺮدﻧﺪ، ﺑﻌﺪ ﺗﯿﺮاﻧﺪازی ﺷﺪ. ﺑﻪ ﻫﻤﯿﻦ ﺳﺎدﮔﯽ، ﻣﺠﯿﺪ. ﻣﯽﻓﻬﻤﯽ ﮐﻪ.«
ﺻﻮرﺗﺶﻓﺮو رﯾﺨﺖ، و ﺳﺮش ﺑﯽاﺧﺘﯿﺎر رﻓﺖ رو ﺑﻪ ﺑﺎﻻی اﺑﺮﻫﺎ، رﻓﺖ و رﻓﺖ. دﺳﺘﻢ را روی ﺷﺎﻧﻪاش ﮔﺬاﺷﺘﻢ، ﺑﻪ زﻧﺶ ﻧﮕﺎه ﮐﺮدم ﮐﻪ داﺷﺖ از ﮐﯿﺴﻪ ﻧﺎﯾﻠﻮﻧﺶ ﺧﺮدهﻫﺎی ﻧﺎن ﺧﺸﮏ را ﺑﺮای ﻣﺮﻏﺎﺑﯽﻫﺎ ﭘﺮت ﻣﯽﮐﺮد. و رود راﯾﻦ ﻣﺜﻞ ﻫﻤﯿﺸﻪ راه ﺧﻮدش را ﻣﯽرﻓﺖ.
ﻋﻔﺖ اﻧﺪام ﺑﺴﯿﺎر ﻗﺸﻨﮕﯽ داﺷﺖ، و وﻗﺘﯽ ﺧﺮدهﻫﺎی ﻧﺎن را ﭘﺮت ﻣﯽﮐﺮد، ﺷﻠﻮار ﺳﯿﺎﻫﺶ ﮐﺶ ﻣﯽآﻣﺪ و ﺟﻮراب ﺳﻔﯿﺪش ﭼﺸﻤﻢ را ﻣﯽﮔﺮﻓﺖ. ﺗﻮﭘﺮ و ﺑﻠﻨﺪﻗﺪ و رﻋﻨﺎ، ﺑﺎ ﻣﻮﻫﺎی ﭘﺮﭘﺸﺖ ﺳﯿﺎﻫﯽ ﮐﻪ ﺷﮑﻦ ﺷﮑﻦ ﻣﯽرﯾﺨﺖ روی ﺷﺎﻧﻪاش، ﮔﺎه ﺑﺮﻣﯽﮔﺸﺖﺑﺮای ﻣﺎ دﺳﺘﯽ ﺗﮑﺎن ﻣﯽداد.
داد زدم: »ﻋﻔﺖ. ﻋﻔﺖ. ﯾﻮاش ﯾﻮاش ﺑﺮﮔﺮدﯾﻢ ﯾﮏ آﺑﺠﻮﯾﯽﺑﺰﻧﯿﻢ.«
دﺳﺖ ﺗﮑﺎن داد و ﺧﻨﺪﯾﺪ. و ﻣﻦ ﯾﺎد آن ﺳﺎلﻫﺎﯾﯽ اﻓﺘﺎدم ﮐﻪ ﻓﺮاری ﺑﻮدم و زده ﺑﻮدم ﺑﻪ ﺧﺎﻧﻪی ﻧﺎﺻﺮ. دو ﻣﺎه وﻧﯿﻢ ﺧﻮردم و ﺧﻮاﺑﯿﺪم و دﺳﺘﻮر دادم: »ﻋﻔﺖ، ﻫﻮس زﯾﺘﻮن ﮐﺮدهام. ﻋﻔﺖ، ﺗﺨﻤﻪ آﻓﺘﺎبﮔﺮدان ﻧﺪاری ﺑﺎ ﻓﯿﻠﻢ ﺑﺸﮑﻨﯿﻢ؟ ﻋﻔﺖ، ﺳﯿﮕﺎرم ﺗﻤﺎم ﺷﺪه.« ﻣﯽدوﯾﺪ. و ﺑﻌﺪ ﻫﻤﯿﻦ ﻋﻔﺖ ﺑﻮد ﮐﻪ ﻣﺮا ﺗﺎ آﺳﺘﺎرا ﺑﺮد و ﺗﻮاﻧﺴﺘﻢ ﺑﺰﻧﻢ ﺑﻪ روﺳﯿﻪ و ﺟﺎﻧﻢ را در ﺑﺒﺮم. ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺣﺎﺿﺮ و آﻣﺎده ﺑﻮد، ﻫﻤﯿﺸﻪ ﻣﯽدوﯾﺪ. و ﺣﺎﻻ داﺷﺖ ﺑﻪﻃﺮف ﻣﺎ ﻣﯽدوﯾﺪ، ورؤﯾﺎﻫﻢ ﻣﺜﻞ ﯾﮏ ﺑﺮه آﻫﻮ ﺑﻪ دﻧﺒﺎﻟﺶ.
ﺳﺮﺧﻮش ﺑﻮدم. ﮔﻔﺘﻢ: »ﻧﺎﺻﺮ، ﻣﺪرﺳﻪی ﻣﻮﺳﻮی ﯾﺎدت ﻫﺴﺖ؟ ﺣﺴﻦ ﺑﻮرک ﻣﯽآﻣﺪ ﺟﻠﻮﻣﺪرﺳﻪ ﺑﺮای ﻣﺎ ﺑﭽﻪ ﭘﻮﻟﺪارﻫﺎ ﮐﻪ ﺑﺎ ﺳﺮوﯾﺲ رﻓﺖ و آﻣﺪ ﻣﯽﮐﺮدﯾﻢ ﺷﺎخ و ﺷﺎﻧﻪ ﻣﯽﮐﺸﯿﺪ؟«
»آره، آره. ﭼﻪ ﮐﺘﮑﯽ ﻫﻢ ﻣﯽﺧﻮردﯾﺪ!«
ﻻﻏﺮ و ﺗﮑﯿﺪه ﺑﻮد، ﺑﺎ ﻗﺪی ﺑﻠﻨﺪ، و رﯾﺶ ﻣﺮﺗﺐ ﺷﺎﻧﻪﺧﻮرده ﮐﻪ ﺣﺎﻻ دﯾﮕﺮ ﺟﻮﮔﻨﺪﻣﯽﺷﺪه ﺑﻮد. ﺳﯿﺦ وﺻﺎف ﻣﯽﻧﺸﺴﺖ و ﻣﻨﻈﺮهی روﺑﺮوش را ﻧﮕﺎه ﻣﯽﮐﺮد. اﻣﺎ ﺳﺮش را ﮐﻤﯽ ﺑﺎﻻﺗﺮ از ﺣﺪ ﻣﻌﻤﻮل ﻣﯽﮔﺮﻓﺖ.
ﮔﻔﺘﻢ: »ﺧﯿﺎﺑﺎن ﺳﻘﺎﺑﺎﺷﯽ ﮐﻪ ﻣﺤﻠﻪی ﭼﺎدر ﺳﯿﺎهﻫﺎی ﺧﻮﺷﮕﻞ ﺑﻮد، آﻗﺎ ﯾﺪاﷲﮐﻪ ﻓﺮاش ﻣﺪرﺳﻪ ﺑﻮد، ﺑﻌﺪازﻇﻬﺮﻫﺎ ﻣﯽرﻓﺘﯿﻢ ﺑﯽﺳﯿﻢ ﻧﺠﻒآﺑﺎد ﺗﯿﻐﯽ ﺑﺎزی ﻣﯽﮐﺮدﯾﻢ، ﯾﺎدت ﻫﺴﺖ؟«
»ﻧﻤﯽﺧﻮاﻫﻢﯾﺎدم ﺑﺎﺷﺪ. دﯾﮕﺮ ﺑُﻨﻪﮐﻦ آﻣﺪهام ﻣﺠﯿﺪ، دﯾﮕﺮ ﮐﺴﯽ را ﺟﺰ ﺗﻮ ﻧﺪارم.«
دﯾﮕﺮ دارم ﺑﻨﻪﮐﻦ ﺑﺮﻣﯽﮔﺮدم ﻋﺒﺪاﻟﻨﺎﺻﺮ. ﻣﻦ ﻫﯿﭽﮑﺲ را ﻧﺪارم. ﺗﻮ را ﻫﻢ دﯾﮕﺮ ﻧﺪارم. ﺻﺪای زﻧﮓ ﮐﻠﯿﺴﺎ را ﺿﺒﻂ ﻣﯽﮐﻨﻢ ﻣﯽﺑﺮم اﯾﺮان ﮐﻪ ﻫﺮوﻗﺖ ﺧﻮاﺳﺘﻢ ﺑﺘﻮاﻧﻢﯾﺎد ﺗﻮ ﺑﯿﻔﺘﻢ. ﻣﻦ ﻫﯿﭽﮑﺲ را ﻧﺪارم. ﭘﺪرم ﮐﻪ ﺧﻮب، ﭘﺪرم اﺳﺖ، ﺣﺎج ﻓﺮﯾﺪون اﻣﺎﻧﯽ، ﻣﺪﯾﺮ ﻋﺎﻣﻞ اﯾﺮان ﺗﺎﯾﺮ. و ﺑﺮادرم، اﺳﺪ رﺋﯿﺲﮐﻞ ﺟﺎﮐﺶﻫﺎﺳﺖ، ﻣﻘﺎم ﺑﺎﻻی وزارت اﻃﻼﻋﺎت. دارم ﻣﯽروم ﮐﻪ ﺧﻮدم را از ﻧﻮ ﺑﺴﺎزم. اﺳﻢ ﻣﺮا ﺟﺎﯾﯽ ﺗﻮی دﻓﺘﺮﭼﻪی ﺑﻐﻠﯽات ﯾﺎدداﺷﺖ ﮐﻦ، رﻓﯿﻖ. ﺣﺎﻻﮐﻪ ﻣﯽﺧﻮاﻫﻢ ﺑﺮﮔﺮدم رﻓﻘﺎ ﻣﺜﻞ ﻣﻮر و ﻣﻠﺦ ﺑﺮام آدم ﻣﯽﻓﺮﺳﺘﻨﺪ. اﯾﻦ ﯾﮑﯽ ﻧﺮﻓﺘﻪ، آن ﯾﮑﯽ ﻣﯽآﯾﺪ. ﭼﻘﺪر ﻣﻼﻗﺎﺗﯽ ﭘﯿﺪا ﮐﺮدهام، ﺧﺪای ﻣﻦ! دو ﻫﻔﺘﻪی ﭘﯿﺶ آن ﺷﺎﻋﺮ رﯾﺶ ﺑﻠﻨﺪِ ﻋﯿﻨﮏ ﺗﻪاﺳﺘﮑﺎﻧﯽ ﺑﻌﺪ از ﻋﻬﺪ ﺑﻮق آﻣﺪه ﺑﻮد ﺳﺮاﻏﻢ: »ﻣﺠﯿﺪ، اﯾﻦ ﺳﺮ و ﺻﺪا ﭼﯿﻪ راه اﻧﺪاﺧﺘﻪای؟«
ﮔﻔﺘﻢ: »ﺧﺒﺮﻫﺎ ﭼﻪ زود ﻣﯽﭘﯿﭽﺪ؟ ﺳﺮ و ﺻﺪاﯾﯽ راه ﻧﯿﻨﺪاﺧﺘﻪام. ﻣﯽﺧﻮاﻫﻢ ﺑﺮﮔﺮدم ﻣﻤﻠﮑﺘﻢ.«
»ﮔﻪﻣﯽﺧﻮری، ﻣﺮدﮐﻪی ﻋﻮﺿﯽ! اﺻﻼً ﮔﻪ ﺧﻮردی ﭘﻨﺎﻫﻨﺪهی ﺳﯿﺎﺳﯽ ﺷﺪی.«
»ﻣﮕﺮ از ﺳﻬﻤﯿﻪی ﺗﻮ ﭘﻨﺎﻫﻨﺪه ﺷﺪهام؟ ﺧﻮدِ ﺗﻮ اﯾﻦ ﻫﻤﻪ ﺳﺎل ﭼﻪ ﻏﻠﻄﯽ ﮐﺮدهای ﮐﻪ ﻣﻦ ﻫﻢ ﭘﺎی ﺗﻮ ﺑﻨﺸﯿﻨﻢ؟«
ﻟﺤﻈﻪﻫﺎی ﺳﻨﮕﯿﻨﯽ در ﺳﮑﻮت ﮔﺬﺷﺖ. ﺧﯿﺎل ﻣﯽﮐﻨﻢ ﻫﺮ دو در ﺳﮑﻮت ﯾﮏ ﺳﯿﮕﺎر را ﺑﻪ ﺗﻤﺎﻣﯽ ﮐﺸﯿﺪﯾﻢ و ﻓﻘﻂ از ﭘﻨﺠﺮه ﺑﯿﺮون را ﺗﻤﺎﺷﺎ ﮐﺮدﯾﻢ. ﮔﻔﺘﻢ: »ﭼﺎی ﺑﺮﯾﺰم؟«
»ﭼﯽﮔﻔﺘﯽ؟«
»ﺑﺮﯾﺰم؟«
»ﭼﻪ رﯾﺸﯽ ﻫﻢ ﮔﺬاﺷﺘﻪ! ﻻﺑﺪ ﯾﮏ ﺷﺐ ﺧﻮابﻧﻤﺎ ﺷﺪهای و ﺣﺎﻻ ﻣﯽﺧﻮاﻫﯽ ﺑﻪ داﻣﻦ اﺳﻼم ﺑﺮﮔﺮدی!«
»ﺑﺮای رﯾﺶ ﮔﺬاﺷﺘﻦ ﺑﺎﯾﺪ اﺟﺎزه ﮔﺮﻓﺖ؟«
»ﻫﻤﯿﻦ ﺟﻮری ﻋﺮض ﮐﺮدم.«
»ﺣﺎل و روزم ﺧﻮب ﻧﯿﺴﺖ.«
»ﻣﯽﺧﻮاﻫﯽ ﺑﺮﮔﺮدی؟«
ﺑﺮاش ﭼﺎی رﯾﺨﺘﻢ. »اﯾﻦ را ﮐﻪ ﻗﺒﻼً ﮔﻔﺘﻢ.«
»ﯾﻌﻨﯽ ﭼﯽ؟«
»ﯾﻌﻨﯽ اﯾﻨﮑﻪ ﻫﺮوﻗﺖ ﺣﺎﻟﻢ ﺑﻬﺘﺮ ﻣﯽﺷﻮد، ﺗﻨﻬﺎ ﭼﺮاﻏﯽ ﮐﻪ در ﻣﻐﺰم ﻣﯽﺳﻮزد ﻫﻤﯿﻦ اﺳﺖ، ﻫﻤﯿﻦ.«
»ﺑﺎ اﯾﻦ ﭘﺎﺳﭙﻮرت آﺑﯽ؟«
»اﯾﻦ ﻫﻤﻪ آدم ﭘﺎﺳﭙﻮرتﺷﺎن را ﻋﻮض ﮐﺮدهاﻧﺪ و اﻗﺎﻣﺖﺷﺎن را زدهاﻧﺪ ﺗﻮی ﭘﺎس اﯾﺮاﻧﯽ. ﻣﯽروﻧﺪ و ﺑﺮﻣﯽﮔﺮدﻧﺪ. ﻣﮕﺮ ﻣﻦ اﯾﻦﺟﻮریام؟«
»ﺑﻠﻪ ﻣﺠﯿﺪ ﺧﺎن، ﺑﺎزﮔﺸﺖ ﺑﻪ وﻃﻦ ﺗﻨﻬﺎ آرزوی ﻣﻦ ﻫﻢ ﻫﺴﺖ، اﻣﺎ ﺑﻪ ﭼﻪ ﻗﯿﻤﺘﯽ؟ ﺗﺤﺖ ﭼﻪ ﺷﺮاﯾﻄﯽ؟ ﺑﺎ اﯾﻦ ﮐﺎر اﻣﺜﺎل ﺗﻮ ﺳﻔﺎرﺗﯽﻫﺎ ﺣﺮفﺷﺎن ﺧﺮﯾﺪار ﭘﯿﺪا ﮐﺮده. ﻣﯽﮔﻮﯾﻨﺪ اﮔﺮ اﯾﺮان ﮐﺸﻮر اﻣﻦ ﻧﯿﺴﺖ ﭘﺲ اﯾﻦ ﭘﻨﺎﻫﻨﺪهﻫﺎی ﺳﯿﺎﺳﯽ ﭼﻪﺟﻮری رﻓﺖ و آﻣﺪ ﻣﯽﮐﻨﻨﺪ؟ ﺧﻮن ﻫﻢ از دﻣﺎغ ﮐﺴﯽ ﻧﻤﯽآﯾﺪ. ﯾﮏ ﻣﺸﺖ ﻧﺎراﺿﯽ اﻗﺘﺼﺎدی اﺟﺘﻤﺎﻋﯽ ﺑُﺮ ﺧﻮردهاﻧﺪ ﺗﻮی اﯾﻦ ﻣﺎﺟﺮا، ﻣﺜﻞ ﺣﻀﺮتﻋﺎﻟﯽ ﮐِﯿﺲ ﭘﻨﺎﻫﻨﺪﮔﯽﺷﺎن ﺑﺎورﺷﺎن ﺷﺪه و آﺑﺮوی ﭘﻨﺎﻫﻨﺪهﻫﺎی ﺳﯿﺎﺳﯽ را ﻣﯽﺑﺮﻧﺪ.«
»ﺧﻮدت ﻫﻢ ﺧﻮب ﻣﯽداﻧﯽ ﮐﻪ ﮐﯿﺲ ﻣﻦ ﻗﻼﺑﯽ ﻧﺒﻮده. ﻫﻨﻮز ﻫﻢ ﭘﻨﺎﻫﺠﻮﻫﺎ ﻣﯽﺗﻮاﻧﻨﺪ ﺑﺎ اﻣﻀﺎی ﻣﻦ...«
»ﻣﯽداﻧﯽ ﺗﺎﺑﻪﺣﺎل ﭼﻨﺪ ﻧﻔﺮ ﺑﻪﺧﺎﻃﺮ ﺗﻮ اﻋﺪام ﺷﺪهاﻧﺪ؟« و دﻧﺪانﻫﺎش را ﺑﻪﻫﻢﻓﺸﺮد: »اﻗﻼً ﺑﻪﺧﺎﻃﺮ ﭘﺴﺮ داﯾﯽﻫﺎت ﮐﻪ اﻋﺪام ﺷﺪﻧﺪ، ﺧﺠﺎﻟﺖ ﺑﮑﺶ.«
ﻫﻤﯿﺸﻪ ﭘﺎﻟﺘﻮ ﺑﻠﻨﺪی ﺑﻪ ﺗﻦ داﺷﺖ ﮐﻪ آدم ﯾﺎد اﺳﻘﻒﻫﺎ ﻣﯽاﻓﺘﺎد. دﮐﻤﻪﻫﺎی ﯾﻘﻪاش را ﺗﺎ آﺧﺮ ﻣﯽﺑﺴﺖ ﮐﻪ ﮐﻮﭼﮏﺗﺮﯾﻦ ﻧﺴﯿﻤﯽ ﻧﺨﺰد ﺗﻮی ﺳﯿﻨﻪاش. و ﺳﺎلﻫﺎ ﺑﻮد ﮐﻪ در اﺗﺎﻗﯽﻣﺜﻞ دﺧﻤﻪ زﻧﺪﮔﯽ ﻣﯽﮐﺮد و ﻫﯿﭽﻮﻗﺖ ﻫﻢ ﺷﮑﺎﯾﺘﯽ ﻧﺪاﺷﺖ. اﻣّﺎﺷﺎﻋﺮ ﺑﻮد، ﻣﺜﻞ آﮐﺎردﺋﻮن، ﻋﺼﺒﺎﻧﯽ و ﻣﻬﺮﺑﺎن، ﺗﻨﺪ و آرام. ﮔﻔﺖ: »اﺳﻤﺎﻋﯿﻞ ﺷﺎهزﯾﺪی ﻓﻘﻂﺑﻪﺧﺎﻃﺮ اﯾﻨﮑﻪ ﺗﻮ را ﻟﻮ ﻧﺪﻫﺪ اﻋﺪام ﺷﺪ، ﻣﯽﻓﻬﻤﯽ؟«
»آره. ﺣﯿﻮاﻧﮑﯽ اﺳﻤﺎﻋﯿﻞ ﻫﻢ ﺑﯽﺧﻮد و ﺑﯽﺟﻬﺖ اﻋﺪام ﺷﺪ. ﺳﺮ ﻫﯿﭻ و ﭘﻮچ.«
»اﻋﻈﻢ ﺑﯿﺎت ﯾﺎدت ﻫﺴﺖ؟ ﺷﺶ روز ﺑﻪ ﺗﻮ ﭘﻨﺎه داد و ﺑﻌﺪﻫﺎ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺷﻮروی ﻓﺮار ﮐﺮدی، ﻟﻮ رﻓﺖ و اﻋﺪام ﺷﺪ؟«
»رﻓﯿﻖ، ﻫﻤﻪی اﯾﻦ ﻣﺴﺎﯾﻞ ﻣﺮﺑﻮط ﺑﻪ ﺳﺎزﻣﺎن ﺑﻮد. ﺑﻪ ﻣﻦ ﻫﯿﭻ رﺑﻄﯽ ﻧﺪاﺷﺖ. اﮔﺮ ﻣﯽﺧﻮاﻫﯽ ﻫﻤﻪی اﻋﺪامﻫﺎ را ﺑﻪ ﺣﺴﺎب ﺷﺨﺼﯽ ﻣﻦ ﺑﻨﻮﯾﺴﯽ ﭘﺎﺷﻮ دﮐﺎﻧﺖ را ﺟﻤﻊ ﮐﻦ ﺑﺮو ﺑﯿﺮون ﺷﻌﺮت را ﺑﮕﻮ.«
»ﺑﻤﺐﮔﺬاری ﻋﺸﺮت آﺑﺎد ﭼﻄﻮر؟ آن ﻫﻢ ﺣﺴﺎب ﺷﺨﺼﯽ ﺳﺎزﻣﺎﻧﺖ ﺑﻮد؟ ﺳﯿﺰده ﻧﻔﺮ اﻟﮑﯽ ﮐﺸﺘﻪ ﺷﺪﻧﺪ؟«
از ﻋﺼﺒﺎﻧﯿﺖ ﻣﯽﻟﺮزﯾﺪم. ﺳﯿﮕﺎری ﺑﺮداﺷﺘﻢ و از ﺟﺎ ﺑﻠﻨﺪ ﺷﺪم: »ﻣﺠﺎﻫﺪﯾﻦ ﻣﯽﺧﻮاﺳﺘﻨﺪﺟﻨﮓ ﺧﺎرﺟﯽ را ﺑﻪ ﺟﻨﮓ داﺧﻠﯽ ﺗﺒﺪﯾﻞ ﮐﻨﻨﺪ. اﯾﻦ ﻣﺴﺎﯾﻞ ﺧﻮدﺷﺎن ﺑﻮد. ﺑﻪ ﻣﻦ ﭼﻪ؟«
»ﭘﺲ ﭼﮑﺎر ﻣﯽﮐﺮدی آﻧﺠﺎ؟«
»ﻣﻦﻓﻘﻂ ﻫﻤﺮاه ﺳﻌﯿﺪ ﺑﻮدم. ﺗﻮ اﺻﻼً...« و ﺣﺮﻓﻢ را ﺧﻮردم.
او ﻫﻢ ﮐﻤﯽ آرام ﺷﺪه ﺑﻮد: »ﺣﺎﻻ از اﯾﻦ ﺣﺮفﻫﺎ ﺑﮕﺬرﯾﻢ، ﻣﺠﯿﺪ ﺧﺎن، ﭘﺎت را ﺑﮕﺬاری اﯾﺮان، ﻫﻤﺎن ﺟﺎ ﺗﻮی ﻓﺮودﮔﺎه ﻣﻬﺮآﺑﺎد ﻣﯽﮔﺬارﻧﺪت ﺳﯿﻨﻪی دﯾﻮار. ﺑﺪﺑﺨﺘﯽﺗﻮ و اﻣﺜﺎل ﺗﻮ اﯾﻦ اﺳﺖ ﮐﻪ ﻫﻨﻮز رژﯾﻢ ﺟﻤﻬﻮری اﺳﻼﻣﯽ را ﻧﺸﻨﺎﺧﺘﻪاﯾﺪ. ﯾﺎدت ﺑﺎﺷﺪ ﮐﻪ ﻫﺮﮐﺲ ﺑﺎ ﺗﻮپﺷﺎن ﺑﺎزی ﮐﻨﺪ، ﮐﻠﮑﺶ ﮐﻨﺪه اﺳﺖ.«
»ﻣﻬﻢﻧﯿﺴﺖ. ﻣﻬﻢ اﯾﻦ اﺳﺖ ﮐﻪ زﻧﺪﮔﯽ ﯾﺎ ﻣﺮگ ﻣﻦ ﭼﻪ ﺗﺄﺛﯿﺮی در زﻧﺪﮔﯽ دﯾﮕﺮان داﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﺪ.«
»ﻣﺎﻫﯽﺳﯿﺎه ﮐﻮﭼﻮﻟﻮ!« و ﺑﻌﺪ ﻓﺮﯾﺎد ﮐﺸﯿﺪ: »ﺗﻮ ﻣﺎﻫﯽ ﺳﯿﺎه ﮐﻮﭼﻮﻟﻮ ﻧﯿﺴﺘﯽ. ﭼﻪ ﺗﺄﺛﯿﺮی؟ ﺑﺪﺑﺨﺖ!«
ﻧﺎﮔﻬﺎن ﭘﺮﺳﺘﺎر آﻣﺪ ﺗﻮی اﺗﺎق: »ﭼﻪ ﺧﺒﺮ ﺷﺪه؟«
ﮔﻔﺘﻢ: »ﻫﯿﭽﯽ آﻗﺎی ﭘﺮﺳﺘﺎر. دارﯾﻢ ﺗﺌﺎﺗﺮ ﺗﻤﺮﯾﻦ ﻣﯽﮐﻨﯿﻢ.«
وﻗﺘﯽ دﯾﺪ دوﺗﺎ ﻟﯿﻮان ﭼﺎی روی ﻣﯿﺰ اﺳﺖ و ﻣﺎ دارﯾﻢ ﺳﯿﮕﺎر ﻣﯽﮐﺸﯿﻢ رﻓﺖ. ﺧﯿﻠﯽ ﻣﻬﺮﺑﺎن ﺑﻮد، ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺧﻮدش را ﻣﯽﺧﺎراﻧﺪ، و راه ﮐﻪ ﻣﯽرﻓﺖ آدم ﺧﯿﺎل ﻣﯽﮐﺮد ﯾﮏ ﻋﻨﮑﺒﻮت درﺷﺖ دارد روی ﺗﺎرش رژه ﻣﯽرود وﺧﻮدش را ﻣﯽﺧﺎراﻧﺪ.
»از ﭘﺎرﺳﺎل ﮐﮏ اﻓﺘﺎده ﺗﻮی ﺗﻨﺒﺎﻧﺖ و ﻧﻤﯽﻓﻬﻤﯽ ﭼﻪ ﺑﻼﯾﯽ داری ﺳﺮ اﭘﻮزﯾﺴﯿﻮن ﻣﯽآوری.«
»ﮐﺪام اﭘﻮزﯾﺴﯿﻮن؟ ﮐﺪام ﮐﺸﮏ؟«
»ﮐﺸﮏ ﻧﻪ اﻻغ ﺟﺎن! ﮐﮏ. ﯾﺎدت رﻓﺘﻪ ﻓﯿﻠﺖ ﯾﺎد ﻫﻨﺪوﺳﺘﺎن ﮐﺮده ﺑﻮد و ﻣﯽﺧﻮاﺳﺘﯽﺑﺮﮔﺮدی؟ ﺑﺎ آن ﻣﺰﺧﺮﻓﺎﺗﯽﮐﻪ ﺳﺮ ﻫﻢ ﮐﺮده ﺑﻮدی، ﺑﺎ ﻣﻦ ﺗﻤﺎس ﮔﺮﻓﺘﻪاﻧﺪ...«
»ادای ﻣﺮا در ﻧﯿﺎور. اﺻﻼً ﻣﺰﺧﺮف ﻧﺒﻮد. از ﻣﻦ دﻋﻮت ﺷﺪه ﺑﻮد ﺑﺮﮔﺮدم و ﻣﺪﯾﺮﯾﺖ ﻗﺴﻤﺘﯽ از ﺗﻠﻮﯾﺰﯾﻮن را ﺑﻪ ﻋﻬﺪه ﺑﮕﯿﺮم. ﺗﺎزه، اﯾﻦ ﯾﮏ ﻣﺴﺌﻠﻪی ﮐﻬﻨﻪ اﺳﺖ ﮐﻪ ﻣﻨﺘﻔﯽ ﺷﺪه.«
»ﺗﻮ ﺳﻘﻮط ﮐﺮدهای، ﺑﺪﺑﺨﺖ! ﻣﺎﺟﺮای ﺣﺎﻣﻠﻪ ﮐﺮدن دﺧﺘﺮ رﻓﯿﻖ ﻗﺪﯾﻤﯽات، ﻧﺎﺻﺮﻧﺎﺻﺮی ﻫﻢ ﻫﻤﯿﻦ ﺟﻮریﻫﺎﺳﺖ؟ ﻓﻘﻂ ﻣﺎﻧﺪه ﺑﻮد ﺑﻪ ﺑﭽﻪی ﻣﻬﻤﺎﻧﺖ ﺗﺠﺎوز ﮐﻨﯽﮐﻪ ﮐﺮدی. ﺑﻪ ﻗﻮل ﺷﺎﻣﻠﻮ: ﺳَﻼﺧﯽ زار ﻣﯽﮔﺮﯾﺴﺖ، ﺑﻪ ﯾﮑﯽ ﻗﻨﺎری دل ﺑﺎﺧﺘﻪ ﺑﻮد.«
»ﺑﺒﯿﻦ رﻓﯿﻖ، ﻗﺮار ﻧﺸﺪ ﻣﺴﺎﯾﻞ ﺷﺨﺼﯽ را ﻗﺎﻃﯽ ﮐﻨﯽ. ﺧﻮاﻫﺶ ﻣﯽﮐﻨﻢ، ﺧﻮاﻫﺶ ﻣﯽﮐﻨﻢ.«
»اﻻغ! ﺑﻪ ﺧﺎﻧﻪی ﺗﻮ ﭘﻨﺎه آورده ﺑﻮد. ﻧﻤﯽﻓﻬﻤﯽ؟«
»ﻧﻪ، ﻧﻤﯽﻓﻬﻤﻢ.«
»ﺗﺎ ﺣﺎﻻ ﺑﻪ روت ﻧﻤﯽآوردم، وﻟﯽ ﺣﺎﻻ ﮐﻪ ﻣﯽﺧﻮاﻫﯽ ﺑﺮﮔﺮدی، ﺑﮕﺬار ﺣﺮﻓﻢ را ﺑﺰﻧﻢ. ﺗﻮ دﺧﺘﺮ ﭘﺎﻧﺰده ﺳﺎﻟﻪی رﻓﯿﻖ ﻗﺪﯾﻤﯽات را...«
ﺑﺎ ﻣﺸﺖ ﮐﻮﺑﯿﺪم روی ﻣﯿﺰ ﮐﻪ ﻟﯿﻮان ﭼﺎﯾﻢ ﺑﺮﮔﺸﺖ. ﮔﻔﺘﻢ: »آﻗﺎی ﺷﺎﻋﺮ! ﺗﻤﺎﻣﺶﮐﻦ. ﺷﻤﺎ ﺷﺎﻋﺮﻫﺎ و نوﯾﺴﻨﺪهﻫﺎ ﯾﮏ ﻣﺸﺖ آدم ﻧﺎﮐﺲ ﻋﻮﺿﯽ ﻫﺴﺘﯿﺪ ﮐﻪ...« و ﺳﺎﮐﺖ ﺷﺪم.
ﮔﻔﺖ: »ﺳﻌﯿﺪی ﺳﯿﺮﺟﺎﻧﯽ را در زﻧﺪان ﮐﺸﺘﻪاﻧﺪ، ﻣﯿﺮﻋﻼﯾﯽ را ﺗﻮی ﺧﯿﺎﺑﺎن ﮐﺸﺘﻪاﻧﺪ، ﻣﺪﯾﺮ آن ﻣﺠﻠﻪ دارد زﯾﺮ ﻓﺸﺎر دادﮔﺎه و ﺑﺎزﺟﻮﯾﯽ ﭘﺮﭘﺮ ﻣﯽزﻧﺪ، ﺗﻮ ﻣﯽﺧﻮاﻫﯽ ﺑﺮﮔﺮدی؟ اﯾﻦﯾﻌﻨﯽ ﺑﯿﻼخ ﺑﻪ ﻫﻤﻪی اﯾﻦ ﻣﺒﺎرزه.«
»ﺷﻤﺎﻫﺎ ﯾﺎد ﮔﺮﻓﺘﻪاﯾﺪ ﻓﻘﻂ از ﺧﻮدﺗﺎن ﺣﺮف ﺑﺰﻧﯿﺪ. ﺳﻪﺗﺎ ﮐﺸﺘﻪ دادهاﯾﺪ دارﯾﺪﮐﻮن دﻧﯿﺎ را ﭘﺎره ﻣﯽﮐﻨﯿﺪ. ﺻﺪوﭘﻨﺠﺎه ﻫﺰارﺗﺎ ﮐﺸﺘﻪ دادهاﯾﻢ، ﺷﺎزده!«
»ﻣﮕﺮﮐﺴﯽ ازﺗﺎن ﺧﻮاﺳﺘﻪ ﺑﻮد ﮐﻪ...«
ﺣﺮﻓﺶ را ﺑﺮﯾﺪم: »ﭼﭙﯿﺪهاﯾﺪ ﺗﻮی ﺑﺮج ﻋﺎج، و ﺧﻮدﺗﺎن را ﺷﺎﻋﺮ ﻣﻠﯽ ﺟﺎ ﻣﯽزﻧﯿﺪ.«
»آره. از دﯾﻮ و دد ﻣﻠﻮﻟﯿﻢ، ﻣﺠﯿﺪ ﺧﺎن. از اﻓﺮادی ﻣﺜﻞ ﺗﻮ.«
درازﮐﺶ اﻓﺘﺎدم روی ﺗﺨﺖ. ﺣﻮﺻﻠﻪاش را ﻧﺪاﺷﺘﻢ. ﻗﺪری در اﺗﺎق ﺷﻠﻨﮓ ﺗﺨﺘﻪ اﻧﺪاﺧﺖ و ﻣﺰﺧﺮف ﮔﻔﺖ و رﻓﺖ.
ﺧﺒﺮﻫﺎﭼﻪ زود ﻣﯽﭘﯿﭽﺪ! اﯾﻦ ﮐﺎﺑﻮس ﻃﻮﻻﻧﯽ ﺗﺮس و ﻧﮑﺒﺖ ﮐﯽ ﺗﻤﺎم ﻣﯽﺷﻮد؟ ﺗﺎ ﻓﺮدا ﺷﺐ ﻣﻦ دق ﻣﯽﮐﻨﻢ. اﯾﻦ ﻫﻤﻪ ﺳﺎل ﻣﺜﻞ ﺑﺮق و ﺑﺎد ﮔﺬﺷﺖ، وﻟﯽ اﻣﺮوز ﺧﻮدش ﺑﻪ ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ ﯾﮏ ﻗﺮن اﺳﺖ. ﺑﻪ اﻣﯿﺪ ﻓﺮدا روزﻣﺎن را ﺷﺐ ﻣﯽﮐﻨﯿﻢ و ﻫﯿﭽﻮﻗﺖ ﯾﺎدﻣﺎن ﻧﻤﯽﻣﺎﻧﺪ ﮐﻪ ﻓﺮدا ﻫﻤﯿﻦ اﻣﺮوز اﺳﺖ. دﻧﺒﺎل ﭼﯿﺰی ﻣﯽﮔﺮدﯾﻢ ﮐﻪ ﻧﻤﯽداﻧﯿﻢ ﭼﯿﺴﺖ، ﯾﺎ ﻣﯽداﻧﯿﻢ و ﻣﯽﺗﺮﺳﯿﻢ ﺑﮕﻮﯾﯿﻢ، اﺳﻤﺶ را ﮔﺬاﺷﺘﻪاﯾﻢ ﻓﺮدا.
ﭘﯿﻐﻤﺒﺮ ﻣﻦ آﻗﺎی ﺗﻮﺑﯿﺎس واﮔﻨﺮ ﯾﮏ ﺷﺐ از ﺧﻮدش ﻣﯽﭘﺮﺳﺪ ﻋﺪد ﺑﻌﺪ از ﻫﻔﺖﭼﯿﺴﺖ؟ ﯾﺎدش ﻧﻤﯽآﯾﺪ، و ﻫﺮﭼﻪ ﻓﮑﺮ ﻣﯽﮐﻨﺪ، ﺑﻪ ﻧﺘﯿﺠﻪای ﻧﻤﯽرﺳﺪ. دوﺑﺎره از ﯾﮏ ﻣﯽﺷﻤﺎرد و ﻣﯽرﺳﺪ ﺑﻪ ﻫﻔﺖ. آﻧﻮﻗﺖ در ﻣﯽﻣﺎﻧﺪ. ﭘﺎ ﻣﯽﺷﻮد ﻟﺒﺎس ﻣﯽﭘﻮﺷﺪ و از ﺧﺎﻧﻪ ﻣﯽزﻧﺪ ﺑﯿﺮون. آﻧﻘﺪر در ﺷﻬﺮ دﻧﺒﺎل ﻋﺪد ﺑﻌﺪ از ﻫﻔﺖ ﻣﯽﮔﺮدد ﮐﻪ ﯾﮏ ﺟﺎ ﺑﯿﻬﻮش ﻣﯽﺷﻮد و ﻣﯽاﻓﺘﺪ. ﮔﻤﺎﻧﻢ ﻫﻤﯿﻦ اﻃﺮاف ﺑﻮده، درﺳﺖ در ﻣﺮﮐﺰ ﺷﻬﺮ آﺧﻦ ﮐﻪ اﮔﺮ ﮐﺴﯽ در آن ﺣﻠﻘﻪﻫﺎی ﺗﻮدرﺗﻮ ﺳﺮﮔﺮدان ﺷﻮد، ﻣﺤﺎل اﺳﺖ ﺑﻔﻬﻤﺪ ﮐﺠﺎﺑﻮده و ﺑﻪ ﮐﺠﺎ ﻣﯽرﻓﺘﻪ. او را ﻣﯽﺑﺮﻧﺪ ﺑﯿﻤﺎرﺳﺘﺎن، وﭼﻨﺪ روز ﺑﻌﺪ ﻣﯽآورﻧﺪش اﯾﻨﺠﺎ. اواﯾﻞﺑﺎ ﻣﻦ ﺣﺮف ﻧﻤﯽزد، ﺑﻌﺪ رﻓﺘﻪ رﻓﺘﻪ اﻋﺘﻤﺎدش را ﺟﻠﺐ ﮐﺮدم و ﺣﺎﻻ ﯾﮑﯽاز دوﺳﺘﺎن ﻧﺰدﯾﮏ ﻣﻦ اﺳﺖ. اﯾﻨﺠﺎ ﻫﻤﻪ ﺗﻮﺑﯽ ﺻﺪاش ﻣﯽﮐﻨﻨﺪ، ﻓﻘﻂ ﻣﻦ ﺑﻬﺶ ﻣﯽﮔﻮﯾﻢ آﻗﺎی ﺗﻮﺑﯿﺎس واﮔﻨﺮ. ﺑﺎاﯾﻨﮑﻪ ﭼﻬﻞوﺳﻪﺳﺎﻟﻪ اﺳﺖ، و ﻫﯿﭻ ﻧﯿﺎزی ﺑﻪ ﻋﺼﺎ ﻧﺪارد، اﻣﺎ ﯾﮏ ﻋﺼﺎی ﺑﺎرﯾﮏ دﺳﺖ ﻣﯽﮔﯿﺮد و ﮔﺎﻫﯽ درﺧﯿﺎﺑﺎن ﺟﻠﻮ آﺳﺎﯾﺸﮕﺎه راه ﻣﯽاﻓﺘﺪ. ﻋﯿﻨﮏ ﮔﺮد ﻣﯽزﻧﺪ، ﺑﺎ رﯾﺸﯽ ﺑﻠﻨﺪ، و آن ﭘﺎﻟﺘﻮ ﺳﯿﺎه ﮐﻪ ﺗﺎ ﻗﻮزک ﭘﺎﻫﺎش را ﻣﯽﭘﻮﺷﺎﻧﺪ ﺷﺒﯿﻪ ﻓﯿﻠﺴﻮﻓﯽ اﺳﺖ ﮐﻪ از اﻧﺠﻤﻦ ﺷﺒﺎﻧﻪی ﻣﺮدﮔﺎن ﺑﺮﮔﺸﺘﻪ و راز ﻫﺴﺘﯽ را ﺑﻪ ﺗﻤﺎﻣﯽ ﻓﻬﻤﯿﺪه اﺳﺖ.
